پندپدر

آذر 96

پند پدر

پدری با پسری می گفت دوش

لحظه ای کن تو چراغ را خاموش    

گفت جان پدر این قصه زچیست

خواستم تا بکنم حرف توگوش

هرچه گویی کنمت ازدل وجان

 بسپارم به ذهنم همه هوش

پدرم با تو بگویم سخنی

تا ازآن دیگ دلت آید جوش

عمرم ازمرز سی می گذرد

پادوی دولتم ووقت فروش

نتوان مسکن واسباب خرید

توازین قصه بیفتی به خروش

دوربیکاری من زود گذشت

لیک باز خانه من گشته خموش

نشدم کام میسر زعروس

بختم آخر نگرفتم آغوش

پسرم خرج فراوان داریم

کن فراموش وکمی آب بنوش

گرچنین غم بخوری زارشوی

شو پیاده زبر اسب چموش

پسر از قول پدر شد دلگیر

گفت بابا سخن هرشب ما

به همین می گذرد با تب وتوش

گفته ها رفت تاگاه سحر

هردوشان جرعه آب کردند نوش

گفت موءذن که زخواب برخیزید

سر ببالین بنهادند مدهوش

/ 0 نظر / 33 بازدید