دیوارروستا

21دی 92

ماوسروصدا

باورنمی کنی

یک روزبود یک روز بی هدف

یک روز بی جهت

رفتیم پشت بام

باهم اشاره ها

گاهی به چپ به راست

یا پشت سر

باسقف  گنبدی

گاه پردردسر

انگار درسکوت ،اما نشانه ها

اما اشاره ها

  کس را خبر نبود

بالاوپایین از پله ها

بیش ازهمه  ازکنج دیوارها

باقدمتی افزون بر  دونسل

گویا ندیده زلزله طوفان وسیل

لیکن تیزی تابش خورشید

وشلاق بادها وریزش تگرگ وبرف

باران بی امان

کامل  شسته بود تیغۀ دیواررا

بی دود ودم ،روشن چون بهشت

گاه خاک آن رد پای برجستۀ

شُرّۀ باران

با تکه ای زچوب

می خراشیدیم درمیان دست

در حکم پودر پای بچه های درقنداق  

نه !پودرها درحکم آن تراشۀ

نرم خاک .

یا آن کلوخ پاک وتمیز را

که از دامن دیوار می شدیم جدا

از بهر «ویار» زن های آبستن جوان

یا خرده های هیزم وحشی

برای جویدن آن

کالیک تلخ را

داشتیم ازدل خاک وبیابان

ازبهر تدارک این مواد پاک

لازم نبود تکنیک تازه ای  

با خاک نرم، دستامان 

ظرفامان برق می افتاد

با خاکۀ آجر سماورهامان

وسینی هامان

این ها نه خاطره ست

این ها زندگی است

اینک نیز من دستانم را

با خاک می شویم  واگر ویاری باشد

به برادر کوچکم

کلوخ پاک روستاراسفارش می دهم

کلوخی که همه اش از جنس

رس نابست.

بایک اشاره تمنای دوست را

با یک نگاه برآورده می کنم

/ 0 نظر / 7 بازدید