گلستان گلشن رازمن

 

گذری بر گلشن راز شیخ محمود شبستری بنا به توصیه دکتر حسین الهی قمشه ای اسفند 1393

 

دیباچه

1

به نام نامی جان آفرینان   به نورجان چراغ دل فروزان

دوعالم روشنایی زوگرفته  به گلشن خاک آدم روگرفته

چودست قدرتش زآستین برآمد  تمام نقش عالم بردرآمد

نمایان شد زبذلش کان وامکان  وزان بهتر نمایان جان انسان

چوآدم نخبه عقل وادب شد  به نظم وقدرتش صد بوالعجب شد

5

چو بگرفت برخودش رنگ تعیّن  قدم بنهاد درراه تدّین

زجز تاکل را زیروزبرکرد   زدل بگذشت وتا عالم سفرکرد

جهان رادید امراعتباری   به واحد گشته دراعداد جاری

زمان خلق گفتی لحظه ای بود  میان آب وآتش وقفه ای بود

به رفت وآمد گیتی نظرکن  زنیک وزشت آن غمض بصر کن

10

به اصل خویش برگردند اشیا  یکی پیدا شود وان یک هویدا

بزرگست حضرت باری که یکدم  بریزدپی بنای هردوعالم

میان وماده ومعنا یکی شد کمش بسیاروبسیار اندکی شد

همه صورت به لطف غیرت او  چونقطه دایره ازهمت او

بودرهی زاول تابه آخر   برآن کل جهان گشته مسافر

15

دراین ره انبیارا ساربانان  دلیل ورهنمای کاروانان

هم ایشان سیدوسالاردارند  هم اول  هم به آخر کاردارند

احد بی میم احمد ارجمندست  کمان رهنمایش راکمندست

که او خاتم شده زین خیل همراه  براونازل شده ادعو الی الله

مقام دلگشایش رتبه او  کلام دلربایش  خطبه او

20

علم گردان مهرکبریایی  صفات امتش وصف خدایی

به راهش اولیا امیدوارند   قدم درجای پایش می گذارند

به حدّخویش دارندآشنایی  نوادارند به عین بی نوایی

چراوحدت شده صوت انالحق  ولایت برعلی گردیده ملحق

 یکی عالم به عالم روزگشته  یکی پابسته ودل سوز گشته

25

براو گوهر نیاورده هدف شد  برآن چون بگذرد دُرصدف شد

بوددرجز وکل جای سخن باز قدیم وحادثش گردیده آغاز

ززلف وخال وخط برگو چه داری  شراب وشاهدت بهر که داری

توهستی کن حدیث رمز گفتار  چرا حوروپری را بسته زنار

سخن نه ازنمازت گشت حاصل   نه درفهم خلایق کرد مایل

30

برو دانای کارخویشتن باش   زخودبگذرتو یار خویشتن باش

سرک درکاراین وآن مگردان  برو درکاروکوشش جفت مردان

زعمرآدمی چیزی نمانده  زبس که روزگار آن رافشرده

نیاز آدمی درزندگانی  به آنست که بجوید جاودانی

الی الله مهاجر باید اورا  درگنج حکیم بگشاید اورا

 

35

 مبارک دفتری پیدا نمودم  دل ازروء یای آن شیدانمودم

سری وسروری نامش حسینی  بیان مشکلی ازنورعینی

سئوالی کرده ازباب تفکر  عروج ومعنی آن درتذکر

زوحدت ماهیت بس نکته هارا    سلوک وسیروحق وسکته هارا

نموده پاسخی شیخ شبستر  ادا بنموده او بهتر زبهتر

40

 همه سالکان اورا ستودند  لب ازبهر ندای حق گشودند

عباراتی بسی پیچیده مغلق  که دربحرش بسی گردیده مغرق

به نظم آن عجب همت نموده سیاق همتش منت نموده                        

زباغ حکمت وبوستان معنا  گلی خواهم همه غرق تمنا

حقایق را سراسرراز باشد  ولی بابش به سویم باز باشد

45

 شگفتا گوهر ارزنده فکر چه باشد درمیان حلقه ذکر

کجای فکر من ره می نماید  رهی کز طی آن عقل می فزاید           

وجودمن خبر ازمن بگیرد  حیاتم چون شود چون من بمیرد

مسافر مرد راهست راه تدبیر  نیندیشد که داردرنگ تغییر

کسی که سروحدت آشنا شد  بودعارف جدااز ماسواشد

50

  فرازنقطه خط انالحق  کدامین منحنی گرددمحقق

مگر ممکن همان واجب نباشد  علی الاطلاق را واهب نباشد

کلام قرب وبعد ازهم جدا نیست   کجا گردی که آن جارا خدا نیست

زبحر جز گوهر معنا نجویی    گر از ساحل سوی ژرفا بپویی

زچه با وصل و واصل کارداری  امور خود به حاصل واگذاری

55

  نه کل ازجزبیشتر چیزدارد   نه این برآن یکی تمییز دارد

قدیم ازحادث ار دارد نشانی   چرا حادث نباشد بی نشانی

دویی را بایکی هم ارز می دار  تو فصل و وصل را بی درز می دار

به عالم جزوجود نتوان گرفتن  نباید گفت اگر نتوان شنفتن

اگر نتوان که این راآن نمایی  چگونه رازخلقت را گشایی

60

  زناز چشم ولب دردام افتی   ندانم معنی آن را چه گفتی

کمند زلف طناز نگارت    به زانو درفکند ایل وتبارت

توبا شمع وشراب وعشوه سازی  خراباتی شدی ودرنیازی

بت وزناروترسا شد کرانه   می ومیخانه ودرد ست بهانه

گزافه گویی وبردل نشیند  رقیبت این ظرافت را نبیند

65

   مجازی وحقیقی کارافتاد   چو اسرارونهانشان کار افتاد

هرآن کس حل نماید مشکلم را  فدایش می کنم جان ودلم را

رسولی آمد واین نامه را خواند  زچشمش خون دل برما بیفشاند

  • حل مشکل گرخداخواهد کند  با کلیدش قفل آن وامی کند

درآن مجلس بزرگان مانده درگل   نظرکردند به درویشان محفل           

یکی شان بودبزرگی کاردیده  به دوران سردی وگرمی چشیده

70

 بگفتا پاسخی ده گرم ومحکم   بگیرند خلق عالم زان سخن دم

نباشد گرکنم طرح مسایل  که گفتم بارها اندررسایل

نشد قانع برآن اسرارورزند  وزان درپاسخم آمد به تمهید

میان حاضران یک ساعتی را  به خلق درنظم کردم طاعتی را

بنا برلطف واحسانی که دارند   زکم وکیف ایمانی که دارند

75

  همه دانند که من شاعرنبودم  به نظمی  این چنین ماهر نبودم

به نثر ازمن کتب بسیار باشد   ولی با نظم مرا کاری نباشد

عروض وقافیه بند کلامند  اسیر جمله دربند سلامند

ندارند حرف ها تاب کلامی  نگنجدآب دریارا مکانی 

زحرف خودبه تنگی آمدم من  به پای شعرسنگی آمدم من

80

  برای فهم شعرخود چه کوشم  لباس اطلسی برآن چه پوشم

نه فخر آید مرا زین سربلندی  نیندازم کمانم را کمندی

مرا چون شاعری فخرزمانست  بهارعمراینک درخزانست

به درگاه الاهی ناله دارم  به کشف سراو پیمانه دارم

زبان دل نشان ازیاردارد  دعای اومرا تیماردارد

85

  جواب نامه را پایان بردم   چراغ معرفت تابان بردم

فرستاده زمن بگرفت نامه  برفت شادان زجمع خظ وخامه

عزیزی گفت بیاکاردگر کن  فزون برآن کمی خون جگر کن

بیان فهم ومعنابیشتر گوی  ره سبحان یزدان بیشتر پوی

نبودم وقت ونی شوقی وحالی   نه آهنگ نوشتن قیل وقالی

90

  بیان آن برایم نیست آسان   نبودم لحظه ای مرغ غزلخوان  

ندارم چاره ای جز چاره کار  نهم گردن به جز فرموده یار

کنم کاری که روشن گردداسرار  درآوردم به طبع شعر گفتار

به فضل وهمت پروردگارم  ختامش را به یک ساعت برآرم

چه نامم نام این گنجینه را من  مگر گلشن گل رنگینه رامن

95

  گل رنگینه بوی یاردارد  سری چون سروران بردار دارد

سئوال ماهیت فکرت

چو کردم ،فکرفکر خویشتن را  بدیدم فکر بکر خویشتن را

سرآغازو سر انجامش چه باشد   تفکررا وپایانش چه باشد

جواب:

بگو برمن چه می باشد تفکر  نمانم تا توخواهی درتحیر

تفکر رفتن از جایی به جاییست  زجز تا کل رسیدن را بقاییست  

100 

حکیمان زین سخن تعریف دارند برای رهنمون تصنیف دارند

هرآن چه آیدت دردل تصور  براو بنهاده اند نام تذکر

چو گامی بگذرد ازقصد فکرت  براو پیمان دهند با نام عبرت

تصور چون گرفت رنگ تدبر  گروه عاقلان گویند تفکر

پیاپی با تصورهای معلوم  شودمعنای نامفهوم مفهوم

105

  مقدم چون پدر تالی چو مادر  نتیحه می دهد اولاد انور

بودمقصودکه حرفی گفته باشیم  ز راه آمده پی رفته باشیم

اگر مقصود ما قصد شما نیست  نه مقصود شما قصدی زما نیست

ره دور ودراز وپرخطر بین  عصای  موسوی  عین نظر  بین

گذر کن وادی ایمن  ترابس    تجلی الاهی هرکه رابس

110

  اگر وحدت ترا عین شهودست  یقین می دار آن نوروجودست

دلی که روشن ازنوروصفا شد  یقین منزلگه نورخداشد

خوشا فکری که درتجرید باشد   به نورمعرفت تایید باشد

هرآن کس را که ایزد رهنما شد   کلید باب منطق زان رواشد

چو مردفلسفی حیران گردد   نصیبش نعمت امکان گردد

115

  براثبات واجب ،برد زامکان  زثبت ذات واجب گشت حیران

بدورافتدکزان مأیوس گردد    تسلسل افتدومحسوس گردد

به عقل درباب هستی غوردارد   که پایش  درتسلسل دور دارد

شناسایی هر شیی به ضدست  زچه حق را به مانند وبه ند ست

نباشد ذات حق را ضد وهمتا   که تخصیص است ذات حق به یکتا

120

  کجا ممکن زواجب بهره دارد  که واجب خود به تنها چهره دارد

کدام دانا که ازخورشید تابان  به نورشمع جوید دربیابان

سرپنهانی پیدایی حق :

شب وروزت اگر خورشید بودی  پس از دوری دگر نومید بودی

زشب لذت ترا کی بود عاقل   نبود ماه وستاره برتو مایل

جهان یکپارچه دان نورخدایی   نباشد بین نوروحق چدایی

125 

نه بتوان نور حق تنقیل وتحویل   نیابد ره درآن تغییرو تبدیل

مپندار این جهان خود هست قایم  به ذات خویشتن پیوست دایم

به پای عاقلان دوراندیش   به پا سنگ آید هرچند ازکم وبیش

زکف چون رفت وشد عقل فضولی   تناسخ شد یکی دیگر حلولی

خرد عاجز شودازنور آن روی  زچشم سر گذر چشم دگر جوی

130

  زچشم فلسفی کج دیدم اورا   به وحدت دیدنم رج دیدم اورا

ببین با چشم دل راه حقیقت   دوبینی می برد چاه طبیعت

زتنگ بینی چه خواهد گشت حاصل  نبینی جز خزف حز راه باطل

نگویم اکمه بی فضل وکمالست  طریق او طریق اعتزالست

دوچشم سر بود برخوردنی ها  نیارد دیدن افشردنی ها

135

کلام بهتر  که ازتوحید گوید  نه ازتفریق ره نومید پوید

چو راه تفرقه کردند پیشه   زدند اندیشه خودرا به تیشه

به چندوچه وچون ناید ذاتش  بلند بادا مقام ذات پاکش

سئوال درموضوع فکر :

کدامین شق فکرکارآمد آید  به طاعت یا گنه یارآمد آید

جواب :

برای آدمی فکر شرط راهست  ولی درذات حق این شرط گناهست

بود درذات حق اندیشه باطل   مپنداری چنینست عقل عاطل

140

 بود آیات روشن از سر ذات    نه که ذات روشنی گیرد زآیات

چهان ازنور او هستی گرفته  بلندی وگهی پستی گرفته

فزونست نورذاتش بر عوالم   بود بالاتر از علم معالم

بنه عقل وهمی حق را نگه دار  بزن باطل ذی حق را نگه دار

هرآن جایی که نور حق دلیلست  گواه آدمی آن جا ذلیلست

145

   فرشته رفت تا نزدیک درگاه    پیامبر برشده تا نزد الله  

پرجبریل زنور حق بسوزد  دهان عقل خود باآن بدوزد

به ذات ایزدی نورخرد باد  برای عقل ودین خورخرد باد

بصیرت ناجی مرد ره آمد  بصرهادی خورشیدومه آمد

سیاهی تیرگی گرنورذاتست   حیات جاودان مستورذاتست

150

  سیاهی نورزچشمت می ستاند  نظر بازی به کامت می کشاند

چه باشد خاک را نسبت به افلاک   نگنجداین سخن درقاب ادراک

ندارد وجهه ای ممکن به عالم  چه باشد آبرو والله اعلم

سیه روی دوعالم گشت رسوا  سیه روزی بنایی کرد بر پا

میان نکته های نغز وباریک   چو شب کاید میان روز تاریک

155

  دراین مبحث که گشتی نورباران   سخن  باشد ولیکن گیر آسان

ظهورخورشیدحقیقت درآینه کائنات :

چکارباشد ترا با چشمه نور  تو که افتاده ای از یار مهجور

نداری طاقت دیدار آن ماه   نه تاب آن که بینی چهره شاه

چو عکس آن ببینی خوشتر آید   که لطفش ازجهانی بهترآید

عدم را جلوه هستی رقم زد   زهستی بگذری راه عدم زد

160

   عدم چون دیدهستی را برابر  بود هستی عدم را چون برادر

زوحدت کثرتی آید به دیدار   یک ارباشد هزارگردد پدیدار

شمارش گرزیک آغازگردد   به نزد بی نهایت بازگردد

عدم درذات خودصافی ندارد  به ظاهرگنج خودمخفی ندارد

ز"کنت کنزمخفیا" چه دانی   مگر پیدا کنی گنج نهانی

165

  جهانی عکس و انسان کرده جلوه   درون چشم خویش پنهان مانده

توچشم نرگسی اونوردیده  توگویی خوشه انگور چشیده

جهان انسان گویم  یا جهانبان   ازین بهتر نیاید عهدوپیمان

نگرنیکو به فرمان الاهی   بیاور سر به فرمان الاهی

کلام قدس ولفظ پاک سبحان   بدیدن یا شنیدن ختم قران

170

  جهان آیینه صبح سلامت  که خورشیدست بلند بنموده قامت

میان قطره گر نیکو شکافی  درون بینی ازآن صدبحر کافی

نظربر ذره خاکی نمایی   میانش چهر هر آدم برآیی

به اعضا پشگان مانند پیلند  به اسما قطرگان مانند نیلند

درون دانه ها خرمن نهانند  دل هرذره ای را یک جهانند

175

  پرپشه حسابست وکتابست   حساب ازپیش من نقش برآبست  

زقلب کوچکم معذورمی دار   خداوندا دلم مسرور می دار

درون دل نشسته هردوعالم   یکی شیطان دگرنسلی زآدم

مپنداری فقط عالم نگونست  ملک دیوست ودیو هم واژگونست

همه ازیک سرشتند آفریده   نه کافردل ز مومن برکشیده

180

  بهم جمعند وباهم کاردارند  زهم بگذشته ویک یاردارند

ازل را بی ابد تقدیر کردند   به عیسی آدمی تدبیر کردند

جدا شد نقطه ازدورتسلسل   خلل شد خالی از جور تخلخل

رقیم دایره گر نقطه گردید  نه پنداری همان یک نکته گردید

توگر کافر شوی از کله تا پا  نه بنشیند غبارت خانه را جا

185

  همه اندر مدار خویش گردان   ندیدم ذره ای بر پای لرزان

تعیّن ره نموده آدمی را   به شأن افزوده جان مردمی را

ندیدی هرکسی راهی گزیده  یکی دریا یکی ماهی گزیده

به کاردرجنبش ودرخواب آرام   شده معلوم او آغاز وانجام

بلی ازوضع خود آگاه گشته  به قرب حضرتش درگاه گشته

190

 دل هرذره با نقش ونگاری  خبر دارد زیار گلعذاری

شناخت عالم پنهان وشرایط عروج بدان :

زعالم ما فقط نامی شنیدیم   تأمل تا که ازعالم چه دیدیم

چه فرقی باشد ازصورت معنا   تفاوت آخرت را،هست به دنیا

چه راز، سیمرغ راو قله قاف    بهشت ودوزخ وموقوف واعراف

چه رازست آن جهان بی مثالی   که یک روزش بود مقدارسالی

195

 ازین عالم هم چیزی ندیدیم     ز"مالاتبصرون"چیزی شنیدیم

میان این کرات آسمانی    چو میدانی بده مارانشانی

مشارق با مغارب کارمانیست    برای آشنایی عارمانیست

بیان "مثلهن "زبن عباس    برای مردمان خویش بشناس

همه خواب وخیال ازسربدرکن  برای دیدنش دل رابصرکن

200

  بزن بیدارباش تا صبح محشر   نمانی درتحیربدزبدتر

زبدبینی حذرکن کینه بیرون   همان که هست ببینی چرخ گردون

هوای جان جانان راطلب کن  ازین پس همت خودرا ادب کن

اگرخورشید طالع رخ نماید   زخاروخارکش گلرخ نماید

برآید گرزدستت کوششی کن   تن عریان خودرا پوششی کن

205

  حدیث دل شنیدی گوش می دار  برای عزت خود هوش می دار

جهان دراختیار قدرش ندانی   مهت محروم دربدرش نمانی

به کنج عزلت ار خواهی نشستن   به عجزهم دست وپای خویش بستن

نشینی هم تراز جاهلانی     به پای کودکان چون بانوانی

شهیدان گشته اند آغشته درخون  نعیمان پای خود ننهاده بیرون

210

  به فهم دین بباید سخت کوشید  نه بر تن ، جامگان جهل پوشید

زنان نازآوران عقل ودینند   ازآن ،مردان آنان را گزینند ی شود

سفرکردن فزون بخشد دل ودین  زهجرت می شود گام تو سنگین

بروز وشب تلا ش بی امان کن   زسر بیرون هوای این وآن کن

خلیل آسا به حق جویی نظرکن   زآتش بگذرواز بت حذرکن

215

  ستاره بی مه وخورشید زیباست   درخشش چون کند خوب وفریباست

گذر  زین راه ،راه نادرستی   به بالاتر نشین، بالا ،نه پستی

برو درطور چون موسی مصمم  سر شوریده کی گردد معمم

توکه مشتاق دیدارخدایی        نبینی گرچه بیمارخدایی

نه کاه وکهربا باشد حقیقت  که هردو زاده اند اندرطبیعت

220

  حقیقت کردگار لایزالست   خلاف آن چه گویندت محالست

گدایان کی رسند برتخت شاهی    که آسان می دهندکوهی به کاهی

پی خواجه شدنبا خال اسرا   به قرانند کجا آیات کبرا

رَوی گر بر سرای "اُم هانی"  نیاموزی حدیث "مَن رانی "

هرآن کو کاف ونون ازبر بخواند   تواند قاب قوسین برنشاند

225

  نه حق بخشد ترا ار آن چه خواهی   نمایاند ترا اشیا کماهی 

تشبیه کتاب آفرینش به کتاب وحی :

هرآن که جان او اندر تجلی است    نه دانای کتاب حق تعالی است

حروف حقی زخودجوهر ندارد   که آیات خود بخود گوهرندارد

کجا شد عالمی راسوره ای خاص   چه دارد فاتحه آن دیگر اخلاص

که گفته عقل کل زین آیت آمد   بای بسمل به لفظ غایت آمد

230 

زنفس کل ندیدم آیت نور     ومصباح هم نیامد غایت نور

دگر آمد سرای عرش رحمان   ودیگر کرسی بی تای سبحان

تمام جرم های آسمانی    نشان ازسوره سبع مثانی

نظردرکاینات بی نهایت   که ازنورخداوندهست آیت

عناصررا گذار آن گه سه مولود   نشاید کرد این آیات محدود

235

  سرآخر خلق گردید نفس انسان   نهایت سوره ناس ختم قران

قاعده تفکردرآفاق :

چرا ماندی درارکان وطبایع   گذرکن ازبدایع وز صنایع

تفکردر زمین وآسمان کن  نظر برقبه کون ومکان کن

نگر تا عرش اعظم را چه آمد  محیط هردوعالم رنجه آمد

ازآن گویند که عرش رحمان باشد  به تأنیس دل انسان باشد

240

  طپش دارد ل وعرش جنبش آید    گهی شادو گهی دررنجش آید

یقین دل مرکز عرش خدابین    که برتر ازمن وماوشمابین

شب وروز درتقلاو تلاشند  چه درویش وتوانگر درمعاشند

همه اجسام دایم درخروشند  پی اقبال یکدیگر بکوشند

زشرق وغرب عالم می کشند بار   نگیرند لحظه ای دست ازسرکار

245

  شب وروزست به گردش چرخ عالم   برای راحت ابنای آدم

دگر افلاک هم اندر تلاطم   نگردند بی جهت اززچشم هم گم

بنای عکس دور چرخ اطلس   بگردند پی زهم این هشت مقوّس

تعادل کرسی ذات البروجست   تفاوت نی درآن نی درخروجست

حمل با ثور وبا جوزا وخرچنگ   براو برهم چو شیرو خوشه آونگ 

250

  پیش میزان وعقرب پس کمانست  زجدی و دلووحوط آن رانشانست

ثوابت یک هزاروبیست وچارند  که برکرسی هوای خویش دارند

به هفتم چرخ کیوان پاسبانست   ششم برجیس را جاومکانست

بود پنجم فلک مریخ را جای   به چارم آفتاب عالم آرای

سیم زهره دویم جای عطارد   قمر بر چرخ دنیا گشت وارد

255

  به پنج مریخ وچارم آفتاب را   سوم زهره ،عطارد ماهتاب را

زحل را جدی ودلو ومشتری باز   به قوس وحوط کرد انجام وآغاز

پس از بهرام حمل با عقرب آمد   اسد خورشید وزهره ثور سرآمد

میزان وهم عطارد جوز وخوشه  قمر خرچنگ  وذنب هم زگوشه

قمر با بیست وهشت گردید حامل   شدآن گه آفتاب را درمقابل

260

  سپس گویم که عرجون قدیم است  زتقدیر عزیزی که علیم است

بود درفکر مرد کامل دین   نگوید فکرباطل ازمضامین

چه حق گویی ازآن ناطق به دینی   نه باطل گرنه در ضعف یقینی

وجود پشه را حکمت چه خوانی   نگویند باب حکمت را چه دانی

اگر دراصل هرکاری بمانی   همه ازحکمت جباردانی

265

  منجم باید ازایمان لبریز    دهد ره را زبیراهه به تمییز

نظرنیکوکندبرچرخ گردون  شود بر کاینات جمع مفتون

تمثیل در بیان وحدت کارخانه عالم :

چه عبرت آیدت زین چرخ افلاک  نیندوزاین همه اوراق واملاک

تراهرلحظه آن دانای داور  بگیرد زیر چشم آن ماه انور

هرآن چه دروجودودرگمانست  به یک فرمان آن ابروکمانست

270

  کواکب گرهمه درشوروحالند   گهی درنقص وگاهی درکمالند

یکایک رنگ وروی یاردارند  چه کاری برمن بیماردارند

اگرآنان فرودندوفرازند   نهایت پرچمی دراهتزازند

که گفت اهل کواکب درکمالند   گهی درنقص وگه اندرجمالند

اگرآتش فتد برچشم گاهی      بیندازدبرآن یارم نگاهی

275

  ستاره درفروغند دسته دسته  چه دانی سربحالند یا که خسته

گرفتند بادوآب وآتش وخاک  مکانی زیر پای طاق افلاک

نگشتند لحظه ای برهم مزاحم  دوای دردهم باهم مراحم

به اضدادی که چارند درعناصر  بهم جمع آمدند منظوروناظر
مخالف باهمند درسیروصورت  شدند محبوب هم محض ضرورت

280

  موالید سه گانه گشته پیمان   نباتی وگیاهی هست وحیوان

هیولادرمیان افتاده بنگر   که صوفی گشته ازصورت مطهر

خلایق درمدار حکم داور  مطیعند ازدل وجان کرده باور

جماد افتاده بر زیر نباته   نبات بالابلندی را ثباته

بشرچون جان وفخر کایناته   مدبر به جماد و بر نباته

285

  همه بر لطف یزدان سرنهاده  عنایت بر خط انور نهاده

قاعده درتفکر انفس

به خویش خویشتن گرنیک برآیی  زکارت آن چه درپیشست برآیی

جهانی درتوجادارد یگانه  هرآن چه پیش آید درگمانه

چوآدم گشت پدید دور زمانه   پیام احسن آمد بی بهانه 

چو علت علت غایات آدم   به ذات خویش گشته یارعالم

290

  ظلومی وجهولی مبتلا شد  به فرزندی آدم برملاشد

چوپشت آینه تاریک گردید  قد زیبای یار باریک گردید

شعاع آفتاب درقوس افلاک  دمادم می رسد پشته خاک

خلیفه گشته معبود ملایک  وزان گردیده مسجود ملایک

توجانی منشأ آب حیاتی   دعای تو بود باب نجاتی

295

  ازآن گشتند مطیع وسربراهت  که ایزد آورد ازقعر چاهت

ترا تامغزعالم جای دادند   ترا جان جهان برپای دادند

توقدرخود بدان جان جهانی  کنارجان جانان جاودانی

چه فرق دارد کجامسکن گزینی  دل اندرآسمان یا درزمینی

چو عقل ودل همه سرمایه توست  زمین وآسمان جان مایه توست

300

  اگرآن نیستی هست عین هستی  چه فرق باشد بلندی  رابه پستی

طبیعت قوه ات با پشه باشد    مگر برپشت آن اندیشه باشد

همه آلات را بر می گماری    دمار ازروزگار ما برآری

بُروزت گاهگاهی خرع عادت  وزان برپا کنی صبح قیامت

پزشکی مایه عمروحیاتست   زذات سرمدی باب زکاتست

305

  توکل برخـــــدای دیده ودل  کشد کشتی ما ازآب واز گل

رسانده حی داور قدر طاعت  معاد و مبدأ و روز قیامت

به هراسمی تراخوانند درستی  خداراسایه آن  می پرستی

به سوی پرتو داتش روانیم  بهار عمر را چون برخزانیم

به گاه رحلت ار سنگین باشیم   زبرگ رحمتش رنگین باشیم

310

  ازآن ،دانای ، اسمای الاهی     که بر آینه ذاتش نگاهی

همانا چشمه جوشان علمی    بساط مهری ومأوای حلمی

بصیرت جوهر هر بنده باشد  به شأن آدمی زیبنده باشد

به آخرمی رسد اول سرانجام   به باطن ظاهر آیدجام درکام

به روزوشب هوای یارباید  زبزم دشمنانت عارآید

315

  رسدکارتفکر بر تحیّر    همان بهتر که مانی در تفکر

سئوال ازماهیت من  :

سخن ازمن شده من مات خویشم  شب وروزاز پی اثبات خویشم

فضای بی نهایت را چه باشم   بسی اندک به سان پشه باشم

گرم یک ضربه کوچک نوازند تمام کارمن یک سر بسازند

حقیقت رااگـــر معنانمودی  به  کوی ماومن مأوا نمودی

320

  من وتو چهره ذات وجودیم   حروف عله ذکروسجودیم

زنورواحدیم  ادنی واعلی   زآینه گهی پنهان وپیدا مدعا نیست

کلام من کلام زندگانیست   به سوی روح اقدس جاودانیست

نماند آن کس که خودرا رهنماشد   زاصل خویشتن آخرجدا شد

شناخت خویشتن آسان نبود  مزاج آدمی یکسان نبود

325

  منیت برترازجان وتن آمد  تن وجان بگذری آن گه من آمد

منیت را به جان آدمی دان  زجان بگذر پس آن گه مردمی دان

توازجام وجهان وجان بگذر  زقدروقیمت وایمان بگذر

دوبینی ازیکی دیدن جدانیست  که رنج خودنمایی مدعانیست

به جز الله منی معنا ندارد  بودموسی و واعدنا ندارد

330

  بهشتی که درآن تن راحت آید  نباشد به زآن که ساحت آید

چوازحد بگذری حد می زنندت  چو ازقد بگذری قد می زنندت

زچه حکم شریعت گشته جاری  زپایت برکشند آغشته خاری

کنشت وکعبه ودیر خاکدانست  تن ازقالب تهی کن پاکدانست

بروصافی شو ونورخدابین   نه صوفی خودخودی هارا جدابین

335

  به راه خُطوه شیطان مپویا    حقیقت جز ره رحمان مجویا

هویت ازمنیت کن فراری   ازآنت می کند دل بی قراری

بروفردی خودرا جمع می بین   خطای شعله را درشمع می بین

توآن جمعی که عین وحدت آیی تویی واحد که عین کثرت آیی

دراین ره گر روی تأیید یابی   زلطف ایزدی تمجید یابی

سئوال ازاحوال سالک ومرد کامل :  

340

  مسافررهرو راهست به مقصد  چه اومرد کمالست یک به هفتصد

جواب :

مسافر چون سفرکرد غافل راه   نشد از خویش ونسل خویش آگاه

مسافرازمسیرش بگذرد زود    که آتش شعله دارد هم کند دود     

سلوک دارد زامکان سیر بارز  رود ممکن به واجب سیرجایز

پی سیر دگر گردیده مایل   کزان سو رخ کند  انسان کامل

دربیان سیر نزول ومراتب صعود آدمی :حیوان

به سیرنزل موجودات عالم   به صعد آمد گل مولود آدم

345

 جمادی را دوپله پشت پازد   منم حیوان که آدم راصدازد

زقدرت جنبشش آغاز بنمود   حقیقت را ارادت بازبنمود

هوای آدمیت برسرش زد   دم وسواس عالم بردرش زد

مرتب شد جزجزء وجودش  مرکب شد همه بودونبودش

دراوپیداخورشت وخواب وشهوت  نگاه کینه وبخل وحسادت

350 

بکار آمد هوس هاوذمایم    وزان بدتر صفت های بهایم

تنزل دروجودش ظاهر آمد   برآو آن چه نباید قاهرآمد

بسی افعال زشتی را گزین کرد بجای خوب بدرا جانشین کرد

مقید گشت وافتاد اندراین دام  همانند وکمی بدتر زانعام لاک

مگرنورالهی چاره سازد  که روح آدمی خودرا نبازد

355

  به لطف حضرت باریتعالی   زسفلی می رسد تا عرش اعلی

کشش یابد زبرهان ودلایل  به ایمان  می کند حل مسایل

زسجین بگذرد دامن فشاند   به باغ وادی ایمن کشاند 

به آب توبه شوید جسم وجان را  بجوید وادی امن وامان را

کنـــد تا دامن آلــــوده راپاک     شود ادریس وار مقبـــول افلاک

360

  چو بنشیند به کشتی نجاتی  به قوم نوح گردد باثباتی

شود کلی وجزیی درهم آویز   خلیل الله زدشمن کرده پرهیز

ارادت با رضای حق نیکوست  که موسی را اشارت چشم وابروست

به علم خود ره الله پویی  به عیسی درسما تقدیس جویی

گرت هستی به پای حق بریزی   پی احمد زباطل درگریزی

365

  نهایت نقطه ،راهت می نماید  زراه دور چاهت می نماید

تمثیل دربیان مقام نبوت و ولایت :

نبوت با ولایت درهم آید   دوای درد امت مرهم آید

ولی باب نبی بگشوده دارد  طریقش با نبی پیموده دارد

نبی آرام جان  امت آمد  ولی راه نبی را همت آومد

گرت

/ 0 نظر / 44 بازدید