درس منطق 1

 

به نام خدای مهربان ترازانسان

خلاصه ای ازدرس منطق 1 ،برگرفته از کتاب
متون  درسی

درمقدمه عرض شودکه پیشینیان قبل ازورود به مبحث
علمی ،هشت مطلب رابه عنوان "رئوس ثمانیه"برای بصیرت وبینش بهتر
درفراگیری علم به کارمی گرفتند: این رئوس هشت گانه عبارت بوده است از: "سِمَت
،موءلف،غرض،منفعت،مرتبه ،جنس،قسمت وروش های تعلیم علم ".

آموزه های افراد بشر ازپیشینیان وبزرگان دردست
رس خود با تجربیاتی که  ازمحیط دراختیارمی
اندوزند راه بهتر زندگی کردن را پیش روی آنان می گذارد.

تاریخ تولد منطق ، همزمان باتاریخ تولدبشر است .
اما منطق به عنوان دانشی مستقل دربردارنده قواعد مدوّن اندیشه ، سال ها پس از خلقت
انسان وحدود چهارقرن قبل ازمیلاد مسیح مدوّن گردید .آثاری از تفکر منظم انسان
درمراکز تمدن قدیم مانند ایران ،چین وهندوستان وجودداشته است . علم منطق به صورت
کنونی دریونان نگاشته شده وفنون مناظره وخطابه ازآن جا برخاسته است . دانشمندانی
چون سقراط ، افلاطون وارسطو درمقابل سوفیست ها (حکما)روشی برای جریان اندیشه
صحیح
تدوین نمودند .مدوّن منطق ارسطاطالیس حکیم یونانی ،ولی کشف قوانین وقواعد
منطق توسط ارسطو بوده است .

چرایی منطق : زندگی عادی وازروی نمونه مشکلی را فراهم نمی
آورد ؛ولی اگردرذهن آدمی سئوالاتی مانند: " چه چیزی ؟ " برای
"چه؟" ،"چرا این ؟" پیش آید وبخواهدراه دیگری برای زندگی خود
وجامعه اش برگزیند، ممکن است در اندیشه وعمل دچار اشتباه شود. چون انسان
ذاتاَمتفکراست ،برای جلوگیری ودوری ویا جبران اشتباه  باید به ابزاری مجهزشودکه نیک اندیشان به آن
"منطق " می گویند

تعریف منطق: منطق ابزاری است که کاربرد قواعدآن ذهن واندیشه
را ازخطا بازمی دارد. هرکسی تصورمی کند باعبارتی که به کارمی گیرد وآن را باذهن
خود مطابقت می دهد؛هم خود وهم دیگران را متقاعد کرده است . اگر ازقواعد کلی وعام
منطق پیروی شود ،باکمترین خطا بهترین فایده به دست می آید. علم منطق مقدمه ایست
برای علوم اصلی دیگری چون ریاضی ،هندسه و فلسفه و...   بنابراین علم منطق را آلی(مقدّمی) یا ابزاری می
دانند وعلومی چون ریاضی وفلسفه را استقلالی (اصالی) می دانند.

موضوع منطق :منطق ازاندیشه بشرسخن می گوید ؛ یعنی به بررسی
جریان تفکر می پردازد. جریان تفکربه دومنظورتحقق می یابد:

  1. سامان بخشیدن به معلومات پیشین به گونه ای که "تعریف "جدیدی ارائه
    دهد.
  2. تنظیم وترتیب بخشیدن معلومات پیشین به گونه ای که "استدلال های" جدید
    درذهن شکل گیرد.  بنا براین موضوع منطق یکی
    روش تعریف ودیگری روش استدلال است . درتعریف ،مجموعه معلوماتی (معرّف )مورد نظر
    است که مارا به تعریف جدید برساند. ودراستدلال مجموعه ای از معلومات (حجّت)،
    مدنظراست که مارا به اعتقادجدیدبرساند.

سِمَت منطق ": وجه تسمیه منطق ؛ منطق از ماده
"نطق"اشتقاق یافته ؛نطقی که حقیقتاَ به معنای تکلّم است.ومجازاَ دراین
درس برمنشاءآن ، یعنی تفکروتعقل (اندیشه ونطق باطنی)اطلاق می شود. هرچند منطق به
لحاظ ادبی ،یامصدرمیمی به معنای سخن گفتن ویا اسم مکان به معنای محل سخن گفتن است
.

(سِمت = داغ وعلامت )

منطق صورت وماده

باعنایت به این که انسان به طور ذاتی ،موجودی
متفکراست ،برای مصون ماندن از خطا واشتباه دراندیشه  وکشف مجهول ازطریق فکر حداقل دوشرط اساسی را
برای دست یابی به حقیقت منظور می دارد:

  1. انتخاب معلومات مناسب وصحیح
  2. تنظیم وصورت بندی  درست آن ها   

تفکر درعالم ذهن مانند یک  ساختمان کامل است که برای کمال آن باید هم اصول
صحیح معماری و  هم مواد ومصالح مناسب را به
کار گرفت . اگر بگوییم "سقراط انسان است .هرانسانی ستمگر است .بنابر این
سقراط ستمگراست ."این استدلال اگر چه ازنظر شکل وصورت صحیح است،اما ازنظر
ماده ومصالح فاسد است .  زیرا بیان این که
:"هرانسانی ستمگر است" درست نیست .

تقسیم منطق به :

1.منطق صوری،متکفل خطا سنجی درقلمروصورت فکر ،چه درعرصه
تعریف وچه درمحدوده استدلال می باشد.(نام های دیگرآن : منطق نظری ، منطق کلاسیک ،
منطق عمومی ، منطق ارسطویی و منطق قدیم می باشد)

2. منطق مادی عهده دار سنجش خطا درماده فکر است .( نام های
دیگر آن : منطق عملی ، منطق اختصاصی ،متدلوژی علوم  وفلسفه علمی می باشد)

مباحث منطق : منطق صوری ومادی ، به دوبخش زیر تقسیم می شود :

  1. تصورات پس از طرح مطالب مقدماتی ،از 
    تعریف ، اقسام وشرایط آن سخن می گوید.
  2. تصدیقات از  استدلال ،اقسام وشرایط آن
    سخن می راند .

تصور عبارت از صورت پدید آمده اشیا درذهن بدون
اقتضای حکم واعتقاد . مثل درخت ، خورشید، فرشید ، هما 

تصدیق عبارت از ادراک مطابقت یا عدم مطابقت یک نسبت
(جمله خبری )با واقع که مقتضی حکم واذعان واعتقاد باشد مانند : زمین کروی است ،
جیوه جامد نیست .

علم حضوری : علم به اشیا دردرون خود، علم حضوری است .مانند
آگاهی وادراک درد در موضع ، شادی  وغم
درنهان آدمی  .

 علم حصولی: علم به صورت اشیا ، باشنیدن رنج وشادی دیگرا ن
،علم حصولی است .

قضیه ، هرگونه استنتاج است درقالب الفاظ (مفرد یا
مرکّب )که ذاتا بتواند موءید به صدق یا کذب باشد؛ مانند"1همان 2 است "
یا "الف ب است"  .

علم منطق واحکام لفظ
:

دانش منطق "روش صحیح جریان اندیشه "است
وبه انسان می آموزد که معانی ومفاهیم ذهنی خودرا به چه روش ترتیب بخشدکه به تعریف
ویااستدلالی درست دست یابد. برای دست یابی به تعریف واستدلال نیاز به ظرف وقالب
است که به آن لفظ وزبان گویند . زبان مجموعه منسجمی از الفاظ حامل معناست. هرلفظی
نیز نماینده یک یا چند معنای ذهنی است .

احکام لفظ دوگونه است
:

1.احکام خاص که درزبان های مختلف  به گونه ایست . مانند احکام لغوی ،صرفی ونحوی
الفاظ  ؛

2. احکام عام که درتمامی زبان های دنیا جاری است
؛ مانند حقیقت ومجاز ( بیشتر بحث منطق بااین بخش سروکاردارد.)

دلالت واقسام آن :

تعریف :دلالت عبارت است از حالت یک شیء به گونه
ای که  وقتی ذهن به آن حالت علم پیداکرد ،
بلافاصله به شی ءدیگری نیز منتقل شود.  به
شیء نخست "دالّ" (راهنمایی کننده ) وبه شیء دوم
"مدلول"(راهنمایی شده )گویند.

اقسام دلالت یا حقیقی
است یا وضعی :

  1. حقیقی نوعی از حکایت گری است که  درمتن
    واقع وجودداردوایجاد آن مبتنی بر قرارداد بشری نیست ؛مانند دلالت دود بروجودآتش
    .  چنین دلالتی عقلی یعنی مبتنی برعقل است
    ویا مبتنی بر طبع (تب دلیل وجود عفونت )است .
  2. وضعی دلالتی است که رابطه حکایت گری درآن مبتنی برقراردادواعتباربشری است. این
    دلالت یا:

الف - لفظی است ،مانند دلالت لفظ آب برمعنای آن ویا ؛

ب - غیرلفظی است، مانند دلالت علایم مخابرات برمعانی مخصوص
.

دلالت وضعی لفظی سه
صورت دارد

  1. مطابقی (قصد ) . به معنای دلالت لفط بر تمام معنای خود؛ مانند دلالت
    "خانه "بر مجموعه محیط ،اتاق وسایر قسمت های آن .
  2. تضمّنی (حیطه). به معنای دلالت لفظ بر جزء معنای خود هنگام  دلالت آن بر تمام معنا ؛  مانند دلالت "کتاب"بر خصوص جلد
    آن   .

  3. التزامی(تطفّل). به معنای دلالت لفظ بر لازم
    معنای خود هنگام دلالت مطابق آن بر معنای ملزوم 
    ؛مانند "دلالت بارندگی زیاد" 
    بر " فراوانی محصول ". ( دلالت تضمنی والتزامی باید ازگونه دلالت های
    عقلی باشد )

به کارگیری دلالت مطابقی و تضمنی  درگفت وشنود ودررساله های علمی به جهت
ارایه  تعریف ویا استدلال درست است . اما
به کارگیری دلالت التزامی گرچه درمحاورات وکاربردهای ادبی  درست است ولی به کارگیری آن درعلوم برای تعریف
ویا استدلال مورد تردید است .

اقسام لفظ

برای لفظ سه اعتبار قائلند:

الف – به اعتبار مقایسه با معنای خود لفظ  به صورت پنج گانه زیر :

1.مختص – دارای معنای واحد است ؛مانند الله

2.مشترک – وضعی بروضع دیگر سبقت نگرفته است ؛ مانند شیر
(شیرخوردنی ، شیر آب ، شیرحیوان )

3.منقول – معنای کنونی آن باملاحظه تناسب با معنای پیشین آن
وضع شده است  ؛مانند صلوة (دراصل به معنای
نیایش بوده که به معنای نماز هم بکارمی رود)

4. مرتجل - معنای کنونی 
با معنای پیشین وضع نشده است ؛ مانند اسامی اشخاص  واماکن

5. حقیقت ومجاز- تمام معانی به وضع واضع نیست  ؛مانند ماه (که حقیقت آن کره ی ماه است ومجازآن
صورت انسان زیبا).

درتعریف واستدلال باید از استفاده ء لفظ مشترک ومجاز اجتناب
کرد، مگر به کمک قرینه وازمنقول ومرتجل نیز مادامی که ارتباط آن ها با معنای اولیه
کاملا قطع شده باشد.

ب- به اعتبار مقایسه با معنای لفظ دیگر. درمقایسه یکی از دو
مورد زیرخواهد بود :

1.ترادف : درصورتی که همه الفاظ دارای یک معنا باشند؛مانند
انسان وبشر ( درتعریف واستدلال نباید از ترادف استفاده کرد ومثلا گفت : انسان همان
بشر است . )

2. تباین : درصورتی که 
همه الفاظ دارای معنای جداگانه باشند؛ مانند انسان وسگ

ج – تقسیم لفظ با قطع نظر ازاین که واحد باشد یامتعددبه :
"مفرد ومرکب"

 نسبت های چهار گانه
:

چون لفظ قالبی برای معنا ومفهوم است به بیان معنا ومفهوم می
اندیشیم :

مفهوم عبارت از ادراکی است از صورت اشیا که  به واسطه الفاظ آن ها ویا مشاهده آن ها ، درذهن
ما شکل بگیرد .حال درظرف ذهن وبدون وجود خارجی مثل  ( دریای جیوه – شریک خدا ) یا خارج ازذهن مثل  انسان ( که مصداق آن علی وحسین و... است )

اقسام مفهوم :

1.مفهوم جزیی  که تنها بریک مصداق قابل صدق است مثل کعبه  قران علی ایران  تهران و...

2. مفهوم کلی که بربیش ازیک مصداق قابل صدق است مانند
انسان، اقیانوس ،عدد و... مفهوم کلی می تواند دربردارنده اسم یا فعل باشد . توبه
میکند . ادامی کند. درمنطق تنها ازمفاهیم کلی بحث می شود . درعلم شیمی نیز درباره
قوانین کلی مثلا خواص یک عنصربه نحوکلی 
بحث می شود .

 مصداق عبارت است از: آن چه مفهوم برآن صدق می کند، علی
وجواد مصداق انسان اند. به بیان دیگر ،لفظ حاکی ازمفهوم ومفهوم حاکی ازمصداق است

لفظی راکه دال برمعنای جزیی دارد" لفظ
جزیی" ولفظی را که دال بر معنای کلی دارد "لفظ کلی "گویند. 

لفظ جزیی به حقیقی و
اضافی تقسیم می شود:

الف )جزیی حقیقی ،مفهومی است که بر بیش از یک فردقابل
انطباق نیست ؛مانند : مکّه

ب )جزیی اضافی ، مفهومی است که درمقایسه با مفهوم
دیگر ،به لحاظ تعدادافرادقابل صدق بر آن ، محدودتراست ، مثلا میان دومفهوم انسان
وحیوان ملاحظه می شود مفهوم حیوان شامل افرادی بیش  از مصادیق انسان می شود. پس مفهوم انسان
درمقایسه  بامفهوم حیوان جزییِ اضافی  خواهد بود.

نسبت های چهارگانه  بین دومفهوم کلی :

اگر دومفهوم کلی راازجهت مصادیق وافراد بایکدیگر
بسنجیم یکی ازچهارصورت زیرراخواهدداشت:

1.تساوی . اگر دوکلی درهمه مصادیق مشترک
باشندبه گونه ای که تمام افرادِ یک کلی ،مصداقی برای کلی دیگروبالعکس باشد،نسبت
بین آن دومفهوم تساوی است ؛مانند انسان وناطق؛

2. تباین دوکلی درهیچ مصداقی مشترک نیستندغمانند فرد
وزوج ؛

3. عموم وخصوص مطلق . اگر تمام افرادِ یک کلی مصداقی برای کلی دیگر
باشند؛ولی افراد مفهومِ کلی دیگر فراتر باشند ،نسبت بین این دومفهومِ کلی ، عموم
وخصوص مطلق است ؛مانند آهن وفلز؛  

4. عموم وخصوص من وجه . اگر دوکلی
درافرادی مشترک ودرمصادیقی غیر مشترک باشند،نسبت بین آن ها عموم وخصوص من وجه
است؛مانند لباس  وسفید.

 

*کلیات خمسه

توضیح :مفهوم کلی ذاتی ،مفهومی است که از"حقیقت
" افرادومصادیق خودباشد.(هستی )علی مصداق فرد از انسان ،حیوان ناطق است 

مفهوم کلی عرضی ،مفهومی است که خارج
از"حقیقت" افرادومصادیق خودباشد.(چیستی)  علی دونده ، علی بدهکارو..

اقسام کلّی ذاتی
وکلّی عرضی :

مفهوم کلی درمقابل حقیقت افراد خود،یا درون
حقیقت آن هاست (کلی ذاتی )

یابیرون از حقیقت آن هاست (کلی عرضی)

دو نوع عرضی داریم  :

1.آن چه خارج ازحقیقت شیء است یا متعلق ومنحصر
به یک حقیقت است (عرضی خاص- خاصه)

2.یامتعلق ومنحصر به یک حقیقت  نیست (عرضی عام )

آن چه درون حقیقت شیء می باشد  یا تمام حقیقت آن است (نوع)

یا جزءحقیقت آن است وبین تمام افرادی که حقیقت
یکسان ندارند مشترک است (جنس)

یا جزءحقیقت آن است وبین تمام افرادی که حقیقت
یکسانی دارند مختص است (فصل)

مفهوم کلی پنج قسم
است :

  1. 1.    نوع ،مفهومی است کلی ، که بیانگر تمام ذات یا حقیقت شیء است . مثال : وقتی می
    گوییم این شیء طلاست . یااین حیوان اسب است ، تمام حقیقت آن رابیان داشته ایم . پس
    هریک ازاین دوکلی ، نوع خواهند بود .علی ،حسن ،حسین ،نرگس ... چه هستند؟ . انسانند
    . پس کلی انسان نوع خوانده می شود.
  2. 2.    جنس ،مفهومی است کلی  که بیانگر بخشی
    ازحقیقت شیء واعم ازآن است ؛ مانند مفهوم کلی حیوان نسبت به انسان ،شتر ،سگ
    وکبوتر..
  3. فصل ،کلی ذاتی است که یک نوع را ازسایر انواع داخل دریک جنس متمایز می کند؛ مانند
    ناطق که درجنس حیوان موجب تمیز انسان ازسایر انواع حیوان می شود. چیستی انسان ؟
    حیوان ناطق .
  4. 4.    عرضی خاص (خاصه ). مفهومی کلی است که خارج ازحقیقت شیء ودرعین حال مختص به
    آن است ؛ مانند خندان نسبت به انسان
  5. 5.    عرضی عام . مفهومی کلی است که خارج ازحقیقت شیء ودرعین حال مختص به افرادآن نیست ؛ مانند
    راه رونده نسبت به انسان . همان گونه که اسب نیز راه می رود.

 

*این بحث پس از ارسطو توسط
"فرفوریوس"آغازشد، که آن را مقدمه باب مقولات یا به زبان یونانی
"ایساغوجی" نامید

 

هنگامی که مفاهیم کلی مورد بحث را مورد دقت قراردهید،
درمقایسه با یکدیگر ، برخی نسبت به برخِ دیگر ازاعتبار شمول کم یابیشتر
برخوردارند. مثلا دامنه شمول حیوان ازانسان ،جسم ازجسم نامی وجوهر از جسم ، وسیع
تراست . ترتیب زیررا مود توجه قراردهید:

جوهر ، جسم ،جسم نامی ،حیوان،انسان

سلسله مفاهیم فوق را به دو صورت می توان منظورداشت : یابه
صورت بالاکه به آن سلسله مراتب انواع می گویند،یابه صورت پایین :

انسان ، حیوان ،جسم نامی ،جسم ،جوهر که به آن :

سلسله مراتب اجناس می گویند. که دراین چینش ، جوهر ،جنس الاجناس یا جنس
عالی  وانسان جنس سافل می باشد. اجناسی که
بین جنس عالی وجنس سافل قراردارند ، جنس متوسط نام می گیرند. جنس را نسبت به هم
قریب وبعید هم نام گذاری کرده اند : دوجنس درکنار هم با هم قریب و با یک فاصله
ازهم ، بعید اند. مثلا جسم نامی نسبت به حیوان قریب ونسبت به جوهر یا انسان بعید
است .

سلسله مراتب انواع :دونوع داریم :

یکی حقیقی که بیانگر تمام ذات یک شیء است مثل : این شیءطلا است ،این
حیوان اسب است .

ودیگری اضافی  که
بیانگر ذات کلی دیگری است تحت مرتبه جنسی دیگر مثلا در سلسله :

" انسان ، حیوان ،جسم نامی ،جسم ،جوهر" مفاهیم
انسان ، حیوان ،جسم نامی وجسم "نوع اضافی"  برای "جوهر"نامیده می شود.

درسلسله مراتب :جوهر ، جسم ،جسم نامی ،حیوان،انسان اگر عام
ترین آ« درصدر وخاص ترین آن درذیل سلسله قراراگیرد به محدودترین نوع ، " نوع
الانواع" یا "نوع سافل " گویندو به عام ترین آن "نوع
عالی" وبه انواع مابین " نوع متوسط" گویند. پس : جسم ، نوع عالی
وانسان نوع سافل وجسم نامی وحیوان ، نوع متوسط خواهند بود.

 

اگرچه پایین تراز نوع حقیقی یا نوع سافل یا نوع الانواع،
نوع دیگری وجود ندارد ؛ اما ممکن است پایین تر ازآن ،مفاهیمی کلی قرارگیرد که
اصطلاحاَ به آن "صنف " گویند؛ مثلا َ"دانشمند" مفهومی کلی است
که تحت نوع حقیقی "انسان"قرارگرفته وبه آن "صنف" می گویند.
بنابراین ،هرکلی عرضی اخص یاهرذاتی مقید به عرضِ اخص ،چه آن ذاتی ، نوع باشد یا
جنس ، صنف نامیده می شود ؛ مانند ایرانی ، مسلمان ، نجار،حیوان خزنده وجسم جامد.

اقسام فصل :

فصل ازاقسام کلی ذاتی است که یک نوع را ازسایر انواع جدا می
کند. این ممیز ذاتی دوگونه است :

1.فصل قریب . موجب امتیاز نوع، ازانواع مشارکت درجنس قریب
می شود؛مانند ناطق نسبت به انسان .

2.فصل بعید . نوع را ازانواع مشارکت درجنس بعید جدا می کند
؛مانند حسّاس نسبت به انسان .

مثلا جسم نامی (رشد کننده )برای انسان جنس بعید است . دراین
جنس ،انواع دیگری از قبیل اسب ودرخت ،با انسان شرکت دارد.حساس موجب امتیاز انسان
ازدرخت وسایر اجسام غیر حساس می  شود. پس
حساس برای انسان فصل بعید است .

نسبت فصل با جنس ونوع

 

وقتی کلّیِ فصل ،به کلّیِ جنس،افزوده شود کلّیِ نوع ،قوام
پیدامی کند.بنابراین  فصل،مقوّمِ نوع
ومقسّمِ جنس است .فصل موجب می شود که یک جنس به چندنوع تقسیم شود  ؛ مثلا ناطق ، حیوان را به "حیوان ناطق
" و  "حیوان غیرناطق "
تقسیم می کند.پس فصل مقسّم جنس است .

 

رسالت منطقی دربحث تعریف :

تعریف وتبیین چیستی اشیا اساساباموضوع وهدف منطق بیگانه است
.؛زیرا رسالت منطق  تنهاارائه روش درستِ
تبدیلِ مجهولات به معلومات است . انسان چون ذاتا موجودیست متفکر درجهان اطراف خود
با پرسش های سه گانه زیر روبروست :

  1. چیستی اشیا . چیست ؟(ما)
  2. هستی اشیا .آیا؟ (هل)
  3. چرایی او علت اشیا .چرا؟(لم)

دربخش تصورات وبحث تعریف ،منطق ،تنها تبیین روش صحیح جستجوی
پاسخ پرسش چیستی (ما)رابرعهده دارد .

دربخش  تصدیقات ،
ضوابط وقوانین منطق، برای جستجوی "آیا"و"چرایی" به کار می آید
.

معنای تعریف : 
تعریف به معنای یافتن تصوری مشخص ازچیستی مجهول ویا به عبارت دیگر روشن کردن
تصورمجهول وتبیین مفهومی به وسیله تصورها ومفاهیم پیشین است . تصوری که باید تعریف
شود ، معرَّف  وتصوری که موجب شناساندن
وتعریف شیء می شود را معرِّف ( یا قول شارح )گویند.  مثلا وقتی درتعریف انسان ،می گوییم انسان عبارت
است از حیوان ناطق . کلمه انسان می شود معرَّف وحیوان ناطق می شود معرِّف یا قول
شارح .

آدمی دربرخورد با لفظ یا معنای آن رامی داند یا
نمی داند . اگر می داند وذهن او بین معنا ووضع لفظ می تواند ارتباط برقرارکند
دراین صورت مجهولی دربین نیست . ؛ لذا دربرخورد با لفظ سه برخورد را مورد مداقه
قراردهید:

  1. علاوه بردانستن  معنای لفظ ، وضع لفظ
    برای آن معنارانیز می داند . لذا مجهولی برای او باقی نمی ماند
  2. اصل معنارامی شناسد.ولی از وضع یک لفظ خاص برای آن بی اطلاع است . ؛ مثلا
    حقیقت حیوانی را که نام آن شیر است می شناسد . اما نمی داند که لفظ غضنفربرای آن
    معنا وضع شده است . دراین صورت کلمه اسد می تواندپاسخ سئوال او که "
    غضنفرچیست ؟ " باشد . به این تعریف لفظی "شرح الاسم "یا تعریف اسمی
    گویند. چنین تعریف به لحاظ منطقی هیچ گاه نمی تواند نقش معرف را ایفا کند ؛ زیرا
    نمی تواند با آن ازمعلومی تصوری به معلومی تصوری جدید ی برسد واساساکتاب های فرهنگ
    لغات این وظیفه را عهده دارند.    
  3. شخص ، معنای لفظ را نمی داند ودرطلب تصورماهیت معنا برمی آید. دراین صورت
    سئوال ازحقیقت شیء می شود. درجواب چنین سئوالی ،تبیین چیستی شیء(ازطریق بیان
    ذاتیات ،خواص ویا آثارآن ) ضروری است . منطقی به این پاسخ تعریف حقیقی می گوید .
    وغلم منطق عهده دار تبیین روش درست رسیدن به شرایط ، اقسام واحکام چنین تعریفی است
    . بنابر این ،اطلاق واژه تعریف بر تعریف لفظی مجاز است .

تعریف حقیقی به دومعنای اعم واخص به کارمی رود:

  1. معنای اعم تعریف حقیقی درمقابل تعریف لفظی قرارمی گیرد.
  2. معنای اخص تعریف حقیقی، سئوال ازچیستی یک شیء بعد از علم به هستی آن می باشد.
    این سئوال را به وسیله "مای حقیقیه " (ما؟)می پرسند وپاسخ آن را نیز
    تعریف حقیقی به معنای اخص می خوانند .   

مقصود یا غرض ازتعریف ،دو هدف اصلی واساسی رادر دارد :

  1. ارائه تصوری واضح وصحیح ازمعرَّف ؛
  2. جداکردن معرَّف ازغیر آن به صورت تام ّ وکامل

قواعد وضوابط منطقی تعریف :

برای تعریف مفید ، شرایطی 
ذکر شده است :

  1. تعریف باید جامع ومانع باشد
  2. تعریف باید ازجهت مفهوم نزدمخاطب روشن تراز معرَّف باشد
  3. تعریف باید با معرَّف مغایرت مفهومی داشته باشد.
  4. تعریف باید ، دوری وتسلسلی نباشد

شرح تعریف  بند 1.
تعریف جامع یعنی این که به گونه ای بیان شود که همه افراد معرَّف را شامل شود. وتعریف
مانع یعنی این که هیچ فردبیگانه با معرَّف را نیزشامل نشود  . برای جامع ومانع بودن تعریف باید نسبت دومفهوم
معرِّف ومعرَّف به لحاظ مصداق ،تساوی باشد. هرچه مصداقِ معرِّف است ،مصداقِ معرَّف
هم باشد وبرعکس . براساس ضابطه تعریف شده برای ،نمونه تعاریف زیر نادرستند:

الف)تعریف به اعمّ .اگر مفهوم معرِّف اعمّ ازمعرّفَ باشد؛ مثال
اگر درتعریف انسان بگوییم :انسان حیوان دوپااست .انسان دوپا هست ولی گاو هم دوپا
هست . این تعریف جامع می باشد ولی چون مانع اغیار نیست، یعنی اغیاررا نیز دربر می
گیرد .  پس این تعریف، مانع"
نیست. 

ب) تعریف به اخص. اگر معرِّف ، اخص از معرَّف باشد ؛ مثل
این که درتعریف "انسان" بگوییم : " حیوان دانشمند" . دراین
صورت تعریف مانع اغیار خواهد بود ؛ اما جامع همه افراد انسان نیست . یعنی اگر فردی
دانشمند نبود ،آن گاه انسان نیست .

ج)تعریف به مباین . اگر مفهوم معرِّف مباین معرَّف باشد؛
مثل این که درتعریف " انسان " بگوییم :"سنگ سفید". دراین صورت
تعریف نه جامع ونه مانع است . زیرادومفهوم مباین

           
 هیچ گونه دلالتی بر افراد یکدیگر
ندارند.

           
د)تعریف به عام وخاص من وجه . اگر نسبت معرِّف ومعرَّف عموم وخصوص من وجه
باشد دراین صورت نه جامع است نه مانع . مثل این که بگوییم انسان موجودی سیاه چهره
است .

شرح تعریف 
بند 2.  تعریف باید ازجهت مفهوم
نزدمخاطب روشن تراز معرَّف باشد. زیرا ارائه تعریف گنگ ومبهم اندیشه را به لغزش می
کشاند.

عوامل ابهام دریک
تعریف :

الف) تعریف به مفهومی که ازنظر وضوح وروشنی
مساوی معرَّف باشد؛مثلا درتعریف "فرزند" بگوییم :"آن که
ازمادرمتولد می شود" . زیرامفهوم مادربرای کسی که معنای فرزند را نمی داند
،یاهمان قدر گنگ است که مفهوم فرزندمبهم است .ویا اگر شخص  معنای مادررا می فهمد ، حتما مفهوم فرزند را هم
می داند واساسا محتاج تعریف نیست  .

ب) تعریف با مفهومی مبهم تر از معرَّف ؛ مثل این
که درتعریف آتش بگوییم :"جوهریست شبیه به نفس". زیرا معنای نفس ازمفهوم
آتش نهفته ومبهم تراست .

ج) به کارگرفتن مفاهیم غیر دقیق که قابلیت
تفسیرهای گونان گون دارد .؛مانند تعریف غزل به شعر کوتاه ؛زیرا کوتاه یک امرنسبی
است ونمی تواند درتعریف یک امر غیر نسبی ذکر شود.

د) به کاربردن الفاظ مهمل که معنای محصّلی ندارد
.

ه) استفاده ازالفاظ مشترک (مشترک لفظی ، استعاره
، مجازوکنایه )بدون قرینۀ وافی درمورد معنای مورد نظر .

و) به کارگیری الفاظ پیچیده ومهجور ،مانند تعریف
جسم به اسکلتی(اُسطُقسّی) دارای ابعاد سه گانه .

شرح تعریف بند 3. تعریف باید با معرَّف مغایرت
مفهومی داشته باشد. درتعریف نبایداختلاف معرَّف 
ومعرِّف تنها تفاوت لفظی باشد وازنظرمفهوم عین یکدیگر باشند؛ مثلا
اگردرتعریف "انسان "بگوییم :"بشراست". این تعریف حقیقی منطقی نیست
، بلکه صرفا تعریفی لفظی ولغوی بوده که مربوط به" علم لغت " است .

شرح تعریف بند 4. تعریف باید دوری نباشد. تعریف
دوری عبارت است از ؛ تعریفی که درآن اولامعرِّف  خود ، احتیاج به تعریف دارد وثانیا درتعریف
معرِّف ازمعرَّف استفاده شود. دوربه دور صورت قابل تصویر است : به صورت صریح وبدون
واسطه (دورمصرّح) ،غیرمصرّح وبا واسطه (دورمضمر)؛ دورمصرّح مانند این که درتعریف
"جسم  "  بگوییم:"جوهری که دارای ابعاد سه گانه است
"وابعاد سه گانه را به امتداد جوهرجسمانی تعریف کنند. یعنی فهم حقیقت جسم
برفهم حقیقت ابعاد سه گانه وفهم ابعاد سه گانه برفهم معنا وحقیقت جسم توقف داشته
باشد . لازمه چنین تعریفی آن است که مفهوم جسم قبل از این که معلوم باشد ، معلوم
باشد والبته این امری است نادر. دورمضمر مثل این که درتعریف "روز" گفته
شود :" زمانی که شب نیست "ودرتعریف شب گفته شود : زمانی که خورشید نمی
تابد . ودرتعریف خورشید گفته شود: ستاره ای که درروز می تابد.

خطاهای رایج درتعریف
:  

نبود هریک ازضوابط منطقی درباب تعریف ، موجب
لغزش وخطای درتعریف خواهد بود. برخی از خطاهای رایج درتعریف :

  1. خطای " این ازآن،پس این همان " . این خطا درجایی رخ می دهدکه
    درتعریف ،شیءراکه ازمبدأ یا ماده ای به وجودآمده است ، بدون درنظرگرفتن هویّت فعلی
    آن عین مبدأیا ماده اش معرفی کنند. مثلا اگرکسی براساس فرضیه داروین بگوید :
    "انسان همان میمون بی مواست" دچار مغالطۀ "این ازآن ،پس این همان
    " شده است ،زیرا اگرفرضیه داروین درست باشد انسان عین میمون نیست .   
  2. خطای "کنه ووجه". این اشتباه هنگامی رخ می دهد که هویت حقیقی یک شیءدربعدی
    از ابعاد آن خلاصه شود وچهره ای از شیء با همه آن شیء معاوضه شود ؛ مانند این که
    درتعریف تاریخ گفته شود :" تاریخ چیزی نیست جزجولان گاه تحولات اقتصادی یا
    تنازعات طبقاتی".  
  3. خطای "هستی به جای چیستی ". اگر درتعریف که اساساًمتکفل بیان جیستی
    شیء است،هستی آن ذکر شود،جنین خطایی رخ داده است ؛ مثلا درتعریف ماده گفته شود:
    " ماده واقعیت عینی است که خارج ازذهن تحقق دارد ".

 

اقسام تعریف

یک حقیقت رامی توان به صورت های گوناگون تعریف کرد.گاهی با
تعریف می خواهیم معرَّ ف ( شیء شناخته شده )رااز سایر اشیا جدا کنیم وگاهی می
خواهیم بیان ذاتیات شیءکنیم .درتعریف جامع ومانع باید فصل یا خاصّۀ شامله به
کاررود . اگردرتعریف ، فصل ( خاصّۀ شامله )به کاررود،"حدّ" * واگر خاصّه
به کاررود،"رسم" *نامیده می شود.

*حدّ- تعریف به ذاتیات حّدومرز شیئ راتعیین می کند .

*رسم (علامت ونشان)- تعریف به نشانه واوصاف عرضی شیء می
پردازد  

تعریف به حد، اساسی ترین نوع تعریف است وغرض ازآن بیان
حقیقت شیء است . درتعریف به رسم ، غرض اصلی امتیاز شیء ازسایر اشیاست . حدّ ورسم
به لحاظ کمال تصور ونحوه شناختی که معرِّف درذهن ایجاد می کند ،هریک به تام وناقص
تقسیم می شود.پس اقسام تعریف :

  1. حدّتام ّ؛2.حدّناقص؛ 3.رسم تامّ؛ 4. رسم ناقص

حدتامّ وحدناقص    :

به تعریفی که درتمام اجزای ذاتی معرَّف بیان شده است
"حدّتامّ"وبه تعریفی که درآن برخی از اجزای ذاتی معرَّف بیان شده است
"حدّ ناقص" گویند.

ازنظرمنطقی ،حدّتام به دوطریق ارائه می شود:

الف) جنس قریب وفصل قریب ، مانند تعریف انسان به
"حیوان ناطق"؛

ب) مجموعه سلسله اجناس (حدتام جنس قریب)وفصل قریب ، مانند
تعریف انسان به : "جسم نامی حساس متحرّک بالاراده)

باید توجه داد که که ذکر جنس قریب مارا از اجناس بعید وفصل
های بعید بی نیاز می کند وبیان تفصیلی حدّتام در جایی مطلوب است که بدان نیازی
نباشد.

حدّ ناقص رانیز به دوطریق ارائه می دهد:

الف) فصل قریب ،مانند تعریف انسان به "ناطق"

ب) جنس بعید وفصل قریب ،مانند تعریف انسان به "جسم
ناطق"

درهردو بیان مذکور ، تنها به بخشی ازذاتیات انسان اشاره شد
وبه همین جهت گویند "حدّناقص".

ازآن چه درباره حدتام وناقص بیان شدمی توان نتیجه گرفت که :

  1. به طورکلی ،حدچه تام وچه ناقص باشد باید مشتمل بر فصل قریب باشد .

  2. "حدتام
    "و"حدناقص" درمقایسه با محدود (معرَّف )به لحاظ مصداق مساوی اند .

  3. "حدتام "
    و" حدناقص" هردو دراین جهت که محدود را ازسایر اشیا ممتازمی کند
    مشترکند.

  4. "حدتام " به
    لحاظ مفهومی ، مساوی بامحدود است ؛ ولی "حدناقص" تساوی مفهومی با  محدود ندارد .

  5. "حدتام " به
    دلیل این که اولا ، دال برتمام حقیقت شیء است وثانیا ، ممیّز ذاتی شیء رابیان می
    کند کامل ترین تعریف است وبه همین جهت " حدتام " نامیده می شود.

رسم تام ورسم ناقص

تعریفی که علاوه بر "عرضی خاص" مشتمل
بر "جنس قریب" نیز باشد "رسم تام "وتعریفی که مشتمل
بر"عرضی خاص"   باشد و بیانگر
"جنس قریب"نباشد " رسم ناقص" نامیده می شود.

رسم ناقص به دو صورت ارائه شده است :

الف) خاصّه ، مانند "ضاحک " درتعریف
انسان ؛

ب) جنس بعید وخاصه ، مانند "جسم  ضاحک " درتعریف انسان .

درباره رسم تام وناقص می توان گفت :

  1. تعریف رسمی ، چه تام وچه ناقص ، موجب تمایز عرضی شیء ازغیرآن می شود.
  2. رسم ،چه تام وچه ناقص ،اگرچه با معرَّف خود تساوی مفهومی ندارد ؛ ولی از جهت
    مصداق با محدود نسبت تساوی دارد .
  3. توجه : همه اقسام تعریف درمتمایز ساختن معرَّف ازغیر خود مشترکند.

گونه هایی از تعریف رسم ناقص :

  1. تعریف به مثال . گاهی تعریف صرفا به منظور ارائه تصوری از شیء است . هرچند
    موجب تمایز دقیق ذاتی یا عرضی شیء ازاغیارنشودگرچه درمنطق چندان اهمیتی نداردولی
    ازجهت تعلیمی مفید است . زیرا کافی است ذهن انسان به سهولت ازذکر نمونه ومثال به
    شیء موردنظر منتقل شود.  مثل این که گفته
    شود :"جنس مثل حیوان ونوع مانند انسان است ". گاهی دراین نوع تعریف
    ازطریق "ذکرمصادیق"، ذهن متوجه معرَّف می شود. مثلا درتعریف  حیوان گفته شود:مثل انسان ،اسب،شتر،گاو..
  2. تعریف به اشباه ونظایر. که درآن ازطریق "تشابه "، ذهن ازشبیه به
    شبیه منتقل شود؛ مانند این که گفته شود:"علم مثل نور وجهل مثل ظلمت است
    " .
  3. تعریف به متقابل .که درآن به وسیله امر مغایرباشیء انتقال ذهنی صورت پذیرد؛
    مثلا گفته شود:"موجود مجرد ،مخالف ومتفاوت با موجود مادی است ".
  4. تعریف به خاصّه مرکّبه . اگر درتعریفی چند کلی عرضی که مجموع آن ها اختصاص به
    معرّف دارند به کاررود، تعریف به خاصّه مرکّبه است . چون با ترکیب ،خاصّه،محقق شده
    است . این تعریف می تواند از ترکیب عرضی عام وعرضی خاص شیء تشکیل شود؛ مانندتعریف
    انسان به"راست قامت ضاحک" ویا ازترکیب چند عرضی عام شیء فراهم آید .ومفهومی
    که ازترکیب مفاهیم این اعراض به وجود می آید به لحاظ مصداق با معرَّف مساوی
    باشد.  ؛ مانند تعریف خفاش به " پرنده
    زاینده " که هریک ازدومفهوم "پرنده " ."زاینده" به تنهایی
    اختصاصی به خفاش ندارد . اما پرنده زاینده به خفاش اختصاص دارد .
  5. تعریف به تقسیم . گاهی برای تعریف وتمییز معرَّف به جای استفاده ازجنس وفصل
    و..تنها بهذکر تمام یابرخی ازاقسام واجزای آن بسنده می شود. مثلادرتعریف آب به جای
    آن که بگوییم :" آب جوهری است جسمانی ومایع که حیات موجودزنده به آن بستگی
    دارد" ،گفته شود :"ماده ای مرکب از یک اتم عنصر اکسیژن ودواتم عنصر
    هیدروژن " به چنین تعریفی اصطلاحا "تعریف به تقسیم "گویند.واین
    تعریف گونه ای از " رسم ناقص" است .

تقسیم

تقسیم گونه ای ازرسم ناقص است .که حاصل آن تمایز شیء از
سایراشیا است به شرط رعایت قواعد منطقی تقسیم

قواعد تقسیم :

  1. فایده داشتن تقسیم برای تامین هدف منطقی . مثلا اگر درمنطق اسم را به معرب
    ومبنی تقسیم کنند کار لغوی انجام شده است .
  2. تباین داشتن اقسام . اقسام باید ازحیث مصداق مباین هم باشندوهیچ تداخلی درهم
    نداشته باشد. مثلا اگر حیوان به انسان واسب وشاعر تقسیم شود نادرست است . چون شاعر
    خود یکی از اقسام انسان به شمارمی رودوازحیث مصداق باآن تباینی ندارد .
  3. ملاک داشتن تقسیم . هرتقسیمی باید دارای ملاک ثابتی برای تقسیم وجدا سازی
    اقسام داشته باشد. مثلا اگر کتاب تقسیم شود به فقه ، فلسفه ، کهنه ، نو ، خطی
    و...این تقسیم نادرست است . زیرا دراینتقسیم ملاک واحدی به کارنرفته است .
/ 1 نظر / 115 بازدید
اموزش نرم افزارهای کاربردی

سلام با توجه به وبلاگ خوبی که دارین اگه تمایل داشته باشین میتونین به عنوان نویسنده در سایت ما فعالیت کنید برای ثبت نام به لینک زیر بروید http://learn-software.ir/wp-login.php?action=register برای وارد شدن به سایت نیز از لینک زیر استقاده کنید http://learn-software.ir/wp-login.php واقعا خوشحال میشیم در سایت ما فعالیت کنید