رمضان تابستان

*1مرداد93

تا انتهای شب چه سخت استاده ای

باروزهای داغ تموز بالب عطش

گفتی ظرف یکی دو سه ساعت

سه بار لبت پوست انداخته است  

گرمای چارراه گلو بندک وپاچنار

انبوه جمعیت هریک به راه خود

گرمای پرعطش تاکسی پیرمرد

از لابلای چرخ های دستی باربرها

پیاده ها  وسوارهای بی شمار

این کوچه سمت راست

آن کوچه سمت چپ

آقای قنبری بالای پله ها آقای جوزوی

شاید لاله شکسته مارابا لوله ها واشک وکریستال

لابلای حجم غبار بلورهای سالیان پیدا کتد

ما سالهاست که آن را شکسته ایم

آویز خانه مان نیمه لخت است وپا پتی

هریک باتمسخر :

این چلچراغ بی چراغ عاری از لاله را

بی اشک ولوله را

چرا دست نمی کشید

از مد افتاده را

 ا مروز روز دیگری ست

باید یافت می شد

باجستجوی ما دوتن

این گرمی وشلوغ

این همهمه واین غوغای شهرما

جایی سراغ دارم

چو ن سر داب ها ی دور دست

درعمق سی یا چهل پله از زمین

وقتی می رسد ازراه باابهت چندین ساله اش

متروی سرد ویخچال خوش هوا

راحت لحظه ای که باورنمی کنی

چون زمهریر یا بهشت هرچه تصور کنی

بیداد از فضای بالای زیرزمین

آه ازگرمای تقته اسفالت شهرما

هریک چنار خسته ای بابرگهای تشنه

با گلوی خشک با غبار خسته

بر ابروان نشسته ای

بازهم ازدحام بازهم هرم گرمای شهر ما

ما ازعطش به روزهای بلند

عموی پرازمهر ما ن

که بگذشته از مشهد وکربلا

اینک حاجی و رمضان است  نام او

با این همه لطف وکرامت حیف !

چندروزی بیش نیست عمر او

/ 0 نظر / 16 بازدید