گلستان

ادبی - تاریخی- سیاسی - انتقادی -فرهنگی -طنز- پندیابی

سرگذشت پدر وتولد من(1)
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
 

خاطرات

آخر دی 1324درهوای تاریک وسردزمستان پس ازنماز مغرب وعشا ست . عادت دارم هر سال درفصل زمستان مزارع وباغات خودرا دوبار یخاب بدهم . می گویند یخاب باعث می شود تا درفصل یخبندان  تمام لارو و کرم های موذی داخل زمین ازبین برود واز طرفی مزارع در طول سال شاداب بماند . یک ساعت از شب گذشته بود . ازمیان کوچه های  پر پیچ وخم محله مان  در"گوگد" در حالی که برف بر سرورویم می بارید گذشتم. بیست دقیقه بعد درکوره راه های مزارع صحرا لقاط و صحرا قوقه قرارگرفتم . احدی در راه نبود تاریکی مطلق همه جارا فراگرفته وحتی چشمان گرگ ها هم دیده نمی شد. از کفتار هم خبری نبود . پدرم تعریف می کرد یک شب سرد زمستانی درصحرا "پشته" مشغول آبیاری بودم که صدایی مرا به خود جلب کرد. چون جوی آب صحرا پشته از کنار قبرستان می گذشت . دیدم جانوری مرده ای را ازگور بیرون کشیده وکنار دیوار نهاده . بدون این که به آن کاری داشته باشم دیدم کفتار مرده را رها کرد وبه طرف من آمد . من چند قدم به عقب گذاشتم . کفتار مرا تعقیب کرد . گرچه بیل دردستم بود وامکان غلبه من به آن وجود داشت لکن هیبت این جانور درگورستان مصلا ودرتنهایی مرامغلوب کرده بود . عقب عقب درکرت ها می آمدم تا پس از لحظاتی خودم ر ا به آبادی رساندم . پشت دیوارهای خانه های مشرف به صحرا کمی نیرو گرفتم ولی کفتار دست بردار نبود . فریاد زدم : " آمحمد ابراهیم به فریادم برس کفتار مرا کشت . " مردم ازخانه ها با چوب وچماق بیرون ریختند ومن اولین وآخرین ضربه بیل آبیاری را به گردن کفتار نواختم . فردا صبح جسد مرده کفتاررا بالای سردرحیاط مش مرتضی لوطی خاک کردیم واکنون پس ازسی سال هنوز آن جاست ومن این جا درراه صحرا شهر تنها . مزارع صحرا قوقه را پشت سر گذاشتم وپس ازعبور از دررباط ،از کناره کاریز کیلچان نیزگذشتم وپس از قریب یک ساعت طی مسیر به مزارع خودمان رسیدم . راه آب هارا درجوی اصلی ودرجوی چم حاصله به سمت جوی خودمان راستا کردم . چون درزمستان آب قنات سفالوزن در جویبارها هرزمی رود ؛ آب را به جوی خودمان انداختم وبه باغ پدریم که یک دانگ آن مهر همسرم بود جریان دادم وبقیه را نیز به سوی باغ دست پروده خودم ومزارع دیگرمان هدایت کردم . نیم ساعتی نگذشته بود که صدای گریه ای مرا به خود جلب کرد نزدیک شدم . پسر بچه هشت نه ساله از سرما وترس به دندان لرزه افتاده بود . او درشهر گلپایگان که مسافتش تا مزارع ما حدود سه کیلومتر می باشد شاگرد نانوایی بوده که به علت مریضی مادرش از صاحبکار اجازه گرفته وراهی روستای خودشانشده بود . چون اوبه تنهایی درراه وهواهم برفی بوده راه را گم کرده وبه مزارع ما رسیده بود . اورا دلداری دادم وبه سوی روستایشان ، ضامن آباد رهسپار شدیم . نزدیک دوساعت یا بیشتر رفتیم تا به روستای آنان رسیدیم . شاید نیمه شب بود . درزدیم پس ازدقایقی  درباز شد . چون پسر خودرا دیدند با تعجب مارا به درون خانه کشیدند. من چون باید برمی گشتم به التماس که باید بروم . پدر ومادر بچه اسرارکه نمی شود. به هرزبانی بودعذرخواستم وبه سوی مزارع خود برگشتم . بیابان وصحرا ومزارع در سکوت وگاه زوزه باد واز دوردور ها زوزه گرگ های گرسنه . آب کرت ها وباغ را هدایت کردم ونزدیکی های صبح به سوی خانه رهسپار شدم . بعد ازاذان صبح به آبادی  رسیدم . در مسجد محله که منحصر به یک اطاق وقفی آم صادق بود نماز گزاردم . پس ازفراغت از نماز وقتی خواستم گیوه هایم را بپوشم قرص یخ شده بود که پای خودرا به سختی درون آن کردم . هنگامی که رسیدم هنوز یک ساعتی به طلوع مانده بود . خداوند فرزندی عطا کرده که چون ارادت زیادی به امام حسین داشتم و اسم پسر بچه گمشده   دیشب نیزحسین بود این نام را برای او نهادم .همسرم می گفت بعد از مرگ پسر ارشد ودختر بزرگم ، خدا یک دختر دیگر بمن عطاکرد. مجددا آبستن شدم واین درحالی بود که غم جانگداز پسر بزرگ ودخترعزیزم هرروز برایم تازگی داشت ولحظه ای نمی توانستم غم ازدست دادن آنها رااز دل ببرم . ماه محرم همه مردم اززن ومرد ولی بیشتر زن ها وکودکان برای تبرک ف سعی می کنند از زیر نخلی که در نقطه ای مستقر گردیده چندین بار عبور کنند . هیچ جای دیگری گرمی ولطافت عبور از زیر نخل را ندارد . نه یک بار نه چند بار . من که بارداربودم  سعی کردم از زیر نخل دوسه بار بگذرم.آخر بار حین عبورپایم به کرسی نخل وطناب آن گیر کرد وسرنگون شدم .دست به دامن امام حسین علیه السلام شدم . بعدها فرزند پسرم به دنیا آمد. پس از این که من به دنیا آمدم وبعدها قدری توانستم پارهای ازاشیا وحرکات را درذهن تجزیه وتحلیل کنم شاید اولین    تصویری را که ازدوران کودکی به ذهن دارم این است که درآغوش مردی روحانی بودم شاید روضه خان خانه مان بوده وشایدهم پدر بزرگم بوده که درآغوشم گرفته ودرگوش راست وچپم اذان واقامه سرداده . می گویند کودکان از لحظه ای که به دنیا می آیند می توانند با پدر ومادرخود صحبت کنند . چون الفاظ وکلمات را نمی توانند بیان کنند ، با گریه رابطه برقرارمی کنند . گریه به تصورما وسخن گفتن به تصور آن ها. پدر بزرگم حمله داربوده وافراد شهرستان ثلاث (خمین – خوانسار- گلپایگان )را که تعدادشان شاید به بیست نفر نمی رسیده با سایر کاروان ها درمسیرپای پیاده وبا اسب وقاطر وشتر به مکه می برده وپس از زیارت ودادن تلفات ( درطوفان ، حرارت وتشنگی وگاه رگبار وسیلاب که همه را با خود می برده وگاه امراض خطرناک ) تعدادی را به سلامت به وطن باز می گردانده حاجی ها گاهی دراثز تشنگی ، نی می انداختند واز شکم شتران آب می کشیدند ویا ادرار خودرا اگر داشتند می خوردند.دوستان پدربزرگ وقتی می فهمیدند من نوه دختری او هستم خاطراتی برایم تعریف می کردند: درمسیر سفربه مکه ، به روستایی رسیدیم که یک نفر گاوش را گم کرده بود . به حاجی مراجعه کرد. اوگفت همه مردان ده درمیدان جمع شوند.  همه آمدند . آنان را وادار کرد به صورت دایره بنشینند ودست خودرا روی زمین بگذارند . حاجی دورآنان چرخی زد وبی هوا فریاد زد آی دزد دستت رابردار. بیچاره دست خودرا اززمین برداشت ودوباره برزمین گذاشت. دزد لو رفت وگاو به صاحبش برگشت. درمسیر دزدان به ما حمله کردند وهمه اموال واسب وشتر مارا بردند . ما زارونزار ، گرسنه وتشنه . حاجی مارا به سوی روستای دورافتاده ای راهنمایی کرد . سپس سراغ خانه خان را گرفت . ازما جدا شد ونیم ساعت بعد آمد. لحظه ای بعد صدای هیاهو وبگیر بگیر آمد . ما به سوی خانه خان رفتیم . خان مضطرب ودزدان در تکاپو. یکی از بهترین اسبان خان دچار سرگیجه وسم کوبان وبی قرار قصد زدن به کوه وبیابان داشت  . حاجی از خان یک انبر خواست . به اصطبل رفت وپس از لحظاتی اسب آرام ونجیب را به خان تحویل داد . حاجی از خان تقاضای اموال به سرقت رفته را کردکه بی کم وکاست تحویل داد ومشک های مارا پرازآب کرد ومقداری آذوقه همراهمان کرد. بعدها ازحاجی پرسیدیم گفت اگرعمری بود دربرگشت برایتان ماجرارا برایتان تعریف می کنم . یک سال بعد گفت من برای تحویل مال ازدست رفته مان مجبور بودم حیله کنم . چون ازشما جداشدم به اصطبل خان رفتم ویک مارمولک درگوش چپ اسب انداختم . مادر بزرگ می گفت حاجی درسایر بلاد همسران دیگری داشت که اورا تیمار می کردند. این موضوع برای من عادی بود زیرا من سو گلی اوبودم ودرطی سی سال زندگی مشترک هرهفت سال یک بچه برای او آوردم : رقیه ، ایران و آقارضا که بعدها ایران درسن 12سالگی مرد .اودرهرسرزمینی که می مرد قریب نبود زیرادوستان فراوانی داشت هرچند درسن پنجاه سالگی یک شب تب وشب دیگر مرگ اورادرخانه خودم فراگرفت . پس ازمرگ او آدم هایی تا سال ها به خانه مراجعه وادعای ارث ومیراث می کردند . من برای مدیون نبودن تا جایی که امکان داشت از اثاث خانه هدیه ای به آنان می دادم . جوانی ازمراجعین بنام روح الله نیز ادعای فرزندی حاجی را داشت که من تعدادی کتاب ، قرآن ودعا ، رحل ، قلمدان ،صندوق منبت کاری چوبی وابزارچشم بندی وبند کردن شیطان  وهم چنین رمل واسطرلاب را به ایشان دادم. خیلی خوشحال شد . بعدها دعا نو یس زبردستی شده بود. ازحاجی می پرسیدم این کارها افاقه ای هم میدارد .می گفت مردم ساده اند وبه بعضی مسایل عقیده دارند. آن ها ازما توقع دارند ومانیز برای دل خوشی آن ها  با توکل برخدا وتکیه به تجربیاتمان باید کاری برایشان بکنیم . زنان نازارابا التماس وزاری ورضایت والدین وگاه شوهرش برای بچه دارشدن روی تاس می نشانید. زن باید دقایقی را روی دوپا به صورت نشسته زیر چادری ضخیم برروی تشتی از آب می نشست . روی آب ابزاری معلق وبرآن صفحه ای ازکاغذ ونخ وسوزن بود . دعای بلند بالایی روی کاغذ باریک بیش از یک متر نوشته وبه کمرزن بسته می شد . لحظاتی در سکوت واضطراب می گذشت سپس صدای جیر جیر از زیر چادر درفضا می پیچید . این فریاد وناله شیاطین واجنه ای بود که باحالت التماس وزاری از درون کالبد زن به بیرون متصاعد می گردید.گاه می شودکه گرمای طاقت فرسا دعانویس و زن را به ستوه می آورد . وقتی که صدا قطع می شد زن اززیر چادر بیرون می آمد با روی برافروخته وعرق ریزان اما بادلی شاد وامیدوار.یکی دیگر از کارهای جالب ایشان این بود که به تقاضای مهمانان ودوستان سماورذغالی را درحال جوش به دست می گرفت ودراطراف حیاط ، راه می افتاد. لحظه ای بعد هزاران هزار مورچه درو دیوار وحیاط را فرا می گرفت به صورتی که مهمانان درشگفت می ماندندوعده ای نیز هراسان وصحنه را ترک می کردند . برای دل خوشی مهمانان پسر بچه خود آقا رضارا با خواندن ورد به سقف گنبدی اطاق که از کف بیش از چهار مترارتفاع داشت چون چلچراغ ولی بدون نقطه اتصال معلق می گذاشت . گاهی خانواده درطول سفر به مکه ،حاجی را دروطن نزد خود می دیدند درصورتی که حجاج لحظه ای اورا دوراز کاروان نمی دیدند. هروقت ازاو توضیح می خواهند می گوید من ازاین ماجرا اطلاعی ندارم وسٌر آن رانمی دانم . درزمان حمله رجبعلی وعلیقلی بختیاری که خطه گلپایگان را غارت کردند یکی ازسران تفنگچی بنام شیرزرد، به خانه وارد می شود . گردن بندی که برآن دعایی نوشته وبرگردن دختر سه ساله بنام رقیه است را مقابل مشتی مغز بادام که دردامن بچه می ریزد می رباید ولی برای دستبردبه خانه نزدیک نمی شود . حاجی مردی تمیز وبخشنده بود. اغلب که به خانه برمی گشت لخت وعریان بود . وقتی عبارا به کنار می زد ، شلوار، کت ، پیراهن ،شال وکفش های خودرا به فقرا داده بود. شب ها را به دعا ونماز می گذراند وصبح چون برای خرید به بازار می رفت از تمام همسایگان می خواست تا آن چه نیاز دارند برای آنان بخرد . آنان نیزاز یک تا چند قلم جنس نیازداشتند وعجب که وقتی برمی گشت کوچکترین اشتباهی درکار نبود وبدون آن که بنویسد همه حساب ها را داشت .

پدر می گفت حدود سال 1286یک خشکسالی وقحطی بزرگ سراسری ایران رافراگرفت . قنات ها همه خشک شده بود وچنان کم آبی شدت پیدا کرد که تمام مرغ وخروس وگاو گوسفند والاغ ها ازنبود آب وغلف مردند. من حدود ده دوازده سال داشتم. گرسنگی وبیچارگی به جایی رسید که مردم ، مشک های خشک شده خودرادرآب خیس می کردند ومی جوشاندند ومی خوردند. غربال های سابق ازجنس مفتول نازک فلزی نبود . به جای آن از روده های خشک گوسفندها استفاده می کردند . همین روده اندک را نیز از غربال ها جدا ومی پختند . شایع شده بود که کسانی بچه های کوچک را خورده اند . خیلی دراثر گرسنگی محض جلوی اعضای خانواده جان می داد ند . دوسه نفر ازجوانان بزرگتر ازمن که درهمسایگی ما بودند ظرف یکی دوهفته ازگرسنگی مردند. مردم توان آن را نداشتند که حتی مردگان وجنازه عزیزان خودرا دفن کنند. کنار دیوار منازل جنازه هارا می گذاشتند واگرتوان اندکی داشتند مقداری خاک روی آن می پاشیدند. پدر که وضع را اسفبار دیده بود خانه بزرگ مان را به کله محمدمهدی کدخدا در ازای یک جوال گندم فروخت تا نکند ما هم ازگرسنگی بمیریم . اغلب مردم حتی چوب های سقف وسردرهای ساختمان خودراخراب می کردند ودرمقابل یک قرص نان می فروختند.پدر فرمان آماده باش سفرمان را به کمره وکزازکه ازتوابع اراک بود داد . زیرا خواهرش درآن ولایات می زیست وطبق اخبار رسیده وضعیت بهتری داشتند. دوالاغ که اندک قوتی درجسمشان مانده بود برذاشتیم ومقداری اثاث وابزار کاربر آن نهادیم وراهی شدیم . رفتن پر از التهاب واضطراب وترس . ولی چون ازخانه ارواح واموات جدا می شدیم قدری امید دردلمان می دمید. پس از طی دوروزاز گلپایگان گذشتیم و به قهوه خانه" مرق"نیمه راه گلپایگان به خمین رسیدیم . همسفرما پدر عباس کرمانشاهی وعباس که کمی از من بزرگتر بود ومادرش ، بودند. پدر گفت الاغ ها را شما برداریدورا ه بیفتید. من به اتفاق مادر وبرادرکوچکم اکبرکه حدودچهاروخواهرم طوطی که پنج سال داشت با عباس کرمانشاهی راهی دشت غربت وماتم شدیم . بیشترین احساس خطر این بود که الاغ هایمان را مردم گرسنه میان را ه ها بگیرند وبخورند. پدر چون علاوه بر کشاورزی ومقنی گری هم بنایی وهم نجاری وهم کفاشی وگیوه دوزی بلد بود . گفت من درمسیرهرجا آباد تر بودمایحتاج مردم را رفع وذخیره ای فراهم ودنبال شما راه به راه می آیم . اگرهم اتفاقی افتادمرا حلال کنید. ما رفتیم ورفتیم . شب وروز . شب به یکی ازمناطق خمین رسیدیم . اول شب بود . عباس که چهارده سال داشت ازفرط گرسنگی به حالت جنون افتاده بود . ذخیره همراه به قدری بود که ازگرسنگی نمیریم . یک گاو مرده ورم کرده وسط میدان آبادی افتاده بود . چند جوان ازجمله عباس به جنازه گاو حمله کردند وازگوشت آن خوردند . ازآبادی دور شدیم واطراق کردیم . عباس ازفرط دل درد فریادش دردشت وصحرا پیچید . واویلایی بود .هیچ چاره ای نداشتیم . مادرم کمی نبات وپونه به اودادولی چندان افاقه نکردولی کمی آرام شد . عرعرصدا می کرد.اومجبور شد با پدرش به خمین برود.  بازهم روزهارفتیم تا رسیدیم به آبادی به نام "هفته  وعمارت" . عمه ام درآن منطقه بود . منطقه ای که ازمیان یک حوض آب روان بود وماهی ها زندگی بهتری را نوید می دادند. مدتی درجوار عمه که دارای حیاط بسیار بزرگی بود زندگی کردیم . عمه مارا به خوبی استقبال کرد ولی نگران پدرم وعمویم بود .گفتم پدردرراه وعمو نیز در محل خودمان چون عیالوارنیست روزگار بهتری دارد. حدود دوماه گذشت وپدر با دستان پر به عمارت رسید . یکی دوسال سپری شد . یکی ازهمسایگان عمه که خیلی با ما رفت وآمد داشتند. به پدروعمه پیشنهاد کرند. طوطی پنج ساله را به عقد پسر بچه شش ساله آنان درآورند تا دررفت وآمد حلال حرامی نوامیس برقرارگردد. طوطی و پسر بچه روزه هادرکنارهم درحیاط بازی وسرگرم بودند. دوران حدود دوسال سپری وپدرآهنگ بازگشت به گوگد را نواخت . رو به مادر ومن : بریم یالٌا . عمه وشوهرش نگران ولی پدرمصمم بود فردا صبح راه افتادیم . از همسایگان خداحافظی کردیم . آن ها بی قراری می کردند. وقتی خواستیم ازهم جداشویم خانواده پسر به خاطر گریه زاری کودک وغم جدایی از طوطی کوچولو خواهش کردند بگذارید طوطی بماند . عروس ما باشد. ولی پدر نپذیرفت . پسر گریه وزاری وبیقراری واشگ وناله . عمو عباسم که بعدا به این منطقه آمده بود حضور داشت . چوب نرم ونازکی گرفت وبچه را بباد کتک گرفت وما هم به سرعت از روستا دورمی شدیم . تا فاصله ها بوی آب وزندگی و اشک های طوطی وبچه مشاممان را می نواخت . پس ازروزها طی مسافت با بارهایی ازگندم وجو وحبوبات ازکوره راهها گذشتیم به طوری که حتی مأمورین حکومتی را هم درراه نمی دیدیم . پدر می گفت گرچه مردم گرسنه اند ولی یارای راه رفتن وراهزنی ندارند . بااین حال خیلی احتیاط می و مسیر های سخت را می پیمودیم . رسیدیم به گوگد . درمسیر دشت ودمن قدری سبز ودیم زارهای دوردست دراثر بارندگی های پراکنده  اندکی امید بخش بود . چند نفری به خصوص عمویم علیجان ، در قسمتی از مزارع در اثر نم باران بعضی صیفی جات کاشته بودند. درآبادی مستقر شدیم . یک شب درسکوت گوگد که حالا بیش از نیمی ازجمعیت خودرا دراین دوسال ازدست داد ه بود،با فریادپدرم ازخواب پریدیم . پدرم فریاد می زد آب . صدای آب . گوش کنید صدا وبوی آب را ازفرسخ ها دور بشنوید . مادر چاه قنات گوگد دردامنه کوههای قبله گلپایگان قرارداشت . وگویا از  چاه چشمه های آن آب فوران داشت . پدر می فهمید . چندتایی ازمردان که هنوز رمقی درتن داشتند گوش به فرمان پدر به سوی دشت وبیابان و دامنه کوه روان شدند . ما خوابیدیم . فردا چون آب نزدیک شده بود من هم به جمعیت اندک مردان ده درمحل "سرصحنه کر" جایی که "وز" ها قرارداشت وآب قنات ازمیان چهار آبشار سنگی بزرگ برای صحراهای روستا تقسیم وجاری می شد، پیوستم . جالیز ها تازه گل کرده وزردی میان بوته های سبز خیار وگرمک جان می گرفت . زمستان امسال آن چنان برفی آمدکه درهای اطاق را نمی شد باز کنی . کوچه وپشت بام ها هم سطح شده بود . من وپدرازشکاف یکی ازدرها با قاشق ودست برف هارا فشار می دادیم ودرتاریک سوراخی به انبار بازکردیم . بیل برداشتیم و خودرا پس از سه چهارساعت به بام که شاید درامتداد کوچه بود رساندیم ازدور تک تک شاخه های خشک درختان که شکسته بود غرق برف معلق دیده می شد. سال زمستانی عجیبی بود . کوچه ها بعد از چهار پنج روزبا خانه ها ارتباط پیدا کرد. می ترسیدیم آن همه برف بام خانه هارا فروریزد . پدرمی گفت چون هوا سرداست . برف هم به عنوان سقف گنبد خانه ها ست وخرابی ببار نخواهد آورد . اگر هوا اندکی گرم شود وبرف تبدیل به آب شود اندکی خطر داردولی ترس نداشته باشید. نزدیک عید که شد. آب ها اززیربرف ها را ه بازکرده وبه سمت جوی ها روان وآب ناودان ها هم از بام ها چون دم اسبان روان. مردم علی رغم سختی زمستان ،بهاری بسیارآباد ودشت وصحرایی سبزمخملی همراه گل های فراوان ولی جای خیلی از آدم ها وگرسنگان جوان وپیرمرده و خیلی از مرغ وکبوتر وپرندگان وحیوانات خالی خالی بود. زمین با نفس های تازه خودمرگ ونیستی وقحط وغلا را به فراموشی می سپرد . ومی گفت قرن ها آمده ورفته واین همه مصیبت وبلادیده ام وفراموش کرده ام . به آن چه رفته است نه می اندیشم ونه ازآن عبرت می گیرم . هرچه هست دست خودش است . اوهرچه بخواهد می کند . خلق می کند .می میراند. آباد می کند . ویران می کند ودوباره آباد ومخلوقات جدید. راهی است بی نهایت وبرای کسی دوامی وبقایی نیست . من می مانم ومن ودرنهایت من هم روزی نیست ونابود وبرای ملک وملکوت فراموش می شوم . من هم خواهران وبرادران زیادی داشته ام که طی میلیون هاسال آمده اند ورفته اند . من هم می روم . فعلا سبزه وطراوت را دریاب .