گلستان

ادبی - تاریخی- سیاسی - انتقادی -فرهنگی -طنز- پندیابی

صحرای خودمون - چشمه وهوهوی کبوتران - قنات اسفرنجان - کیلچون
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
 

صحرای خودمان

زمانی که میان مادر با پدربزرگ شکراب نشده بود درکناراودرصحرا بودم. همراه پسر عمویم کوزه آب اورا از قنات اسفرنجان وگاه از چشمه کیلچان پرمی کردیم . سرچشمه کیلچان که در دویست متری اراضی ما واقع شده بود همان آب زیبا وگوارا وجان پروری ست که گاه گاه به خواب اغلب آدم ها می آید . از پله ها ی بلندی که برای لایروبی درطول سالیان درازکنده شده بود. به آهستگی پایین می رفتیم . سکوت همه فضارا فراگرفته بود . جان بنده ای درحرکت نبود . رد پای اجنه ها که شب را به چشن وسرور گذرانده بودن به درودیواردیده می شد گاه صدای هوی هوی کبوتران وگاه هم صدای بسیار خوشاهنگ بال زدنشان که چنان آوای دلنشینی را از هیچ دستگاه موسیقس یی نشنیده ام لحظه گوش جان را نوازش می داد. از پله های آخر صدای ویزویز وجرینگ جرینگ جوشش آب از هزاران منفذ کف چشمه در ماسه های معلق به آرامی مترنم بود. کف چشمه تا جایی که دردیدما بود دارای پهنای سه مترواندی ودرازای آن ازسرچشمه تا حدود بیست متری می شد. ازآن پس همه گوارای آب با هیمنه خاصی ، به سوی سرنوشت برای سیراب کردن مزارع وباغات روستاهایی که شاید درفاصله هشت نه کیلومتری واقع بودند روان می شد . آب آن قدر گوارابود که درنونهالی تصور این را که می توان لخت شد وتنی به آب زد را نمی کردیم  . فقط به زمزمه دل نواز وجریان جوشش ذره ذره های آب که به صورت حلقه های پشت سرهم از درشت وریز از اعماق تا سطح خرامان وموزون می آمدند می نگریستیم وبه نوای روان آن گوش می دادیم .چشمه ، چشمه بود . چشم بود .نوربود.  دل بود .جان بود .آبادی بود. گاه هوس می کردیم به لانه کبوترها که پنج شش متراز کف چشمه بالاتر درشکاف های  سقفقرارداشت سری بزنیم . بزرگان ما ، مارا ازدوچیز منع کرده بودند . یکی ، آب که  مهریه حضرت زهراست و دیگر این که بعضی از کبوتران از جن وپری هستند . بنابر این ساحت هردورا مقدس می انگاشتیم وحتی دردوره کودک اگر بچه ای ادرارداشت محال بود تا ده متری حریم آب در صحرا وبیابان رفع حاجت کند. وقتی کوزه خودرا مملو ازگوارای آب زلال می کردیم بر دوش می گرفتیم واز پله ها بالامی آمدیم . پله ها دارای ارتفاع زیاد بود وامکان گام بر داشتن نداشتیم . ناچار می شدیم یکی دیگری را کمک کند تا به پله بالایی برود . آن گاه کوزه هارا پله به پله جا به جا می کردیم .کوزه بر دوش . دلی دلی آواز می خواندیم. می خندیدیم .درمسیرراه اززیر درختان سنجد وکبوده وبید واز کنار چمن های گل محمدی که در جوار مزارعمان بود وگاه بر کناره دیوار باغ می گذشتیم . گاه می شد که بیست دقیه رفت وبرگشت را حدود دوساعت طول می دادیم . پدر بزرگ بانگ برمی داشت وبا صدای بلند مارا صدا می کرد . صدای ایشان به ته چشمه نمی رسید ولی هنگام که نصفه راه ارتفاع چشمه می رسیدیم ویا درراه صدایش می می شنیدین . پاسخش می دادیم .هاو...هاو...هو. ایشان آرام می گرفتند. وقتی می رسیدیم ازاین که  بازی گوشی کرده ووقت گذرانده بودیم مارا مؤاخذه می کرد. روزها کمی کمک اوبودیم در علف چیدن . سبزی کندن . ظهر ها برای او آتش روشن می کردیم وچایی می گذاشتیم . ناهارهم آب دوغ خیار وپونه وگاه با گل محمدی ودانه انگور می خوردیم . بوی عطر نان . نان تازه  . نان یک ماه مانده ولی وقتی نمی آب به آن می زدیم عطر آن  صحرارامی گرفت . دورتادور زمین های مارا آب قنات فراگرفته بود درختان بید وزبان گنچشک وسنجد سایه درسایه جان آدم را خنکی می بخشید . این جا خبری از کار طاقت فرسا نبود ملک خودمان بود زمین خودمان وکار صحرارا پدر بزرگ ، عمو هایم وگاه چند مرد کمکی انجام می دادند. پدرم نیز سهمش را به عمو هاداده بود تا به آن سروسامان بدهند وآخر سرهرچه سهم ما از گندم وسایر مایحتاج بود بدهند. ازاین راه وقتی پدر درسفر بود قسمت کمی از هزینه ای زندگی را جبران م یکردیم .  دیواره جویبار مملو از گل های پونه ،کاسنی ، بارهنگ وکاردی وپشته پهن آن انبوه چمن فشرده مثل مخمل سبز که ما برای نشستن استفاده می کردیم ، بود. قبل از این ماجرا درفرصت های دیگری بعدها که بزرگتر شدیم با یکی از دوستان وپسر عمویم پاچه های خودرا تا انتهای ران هایمان بالا می زدیم واز دهانه قنات،در حالی که سر خودرا خم می کردیم که به سقف کوره قنات نخورد از میان آب به درون قنات می رفتیم . می رفتیم در تاریکی محض . حتی نمی توانستیم آب را ببینیم . سکوت مطلق ولی صدای برخورد آب به پاهایمان . می رفتیم تا به نزدیکی میله چاه که می رسیدیم آب را درروشنایی می دیدیم . درون آب وباز هم می رفتیم . خنک – جان بخش – روح نواز – دل انگیز ودیگر نمی دانم چی . قنات را به نحو زیبایی کنده بودند . دیواره سقف وکف از جنس خاک رس وبدون کوچکترین ریزش . تصور هیچ خطری نمی کردی . اگر می خواستی به عقب بر گردی میدان زیادی نداشتی . باید به سختی جا به جا می شدی . تاریکی وبعد شاید به مسافت بیست سی متری باز میله چاه بعدی وروشنایی . اولین بار بود که چنین وحس وحالتی راتجربه می کردیم . نمی دانستیم کجای مسیرهستیم . شاید ده پانزده میله را رد کرده ودلمان نمی خواست از این زیبایی وشکوه الهی دست بکشیم ولی چون لحظاتی احساس نوعی خلأ کردیم که خودرا به دنیای همیشگی وقبلی خود پیوند دهیم درحالی که تا بالای شکممان را آب فراگرفته بود  . پیشنهاد کردم بچه ها دوست دارید از یکی ازاین میله چاه ( حلقه چاه ) بالا بریم . با این که می دانستیم اگر برگردیم بهتره ولی هرسه نفر تمایل داشتیم اگر بتوانیم از حلقه چاه بالابیاییم . یکی ازدوستان از یک پا مادرزاد علیل بود . نگران او شدیم . من ابتدا خواستم بالا بیایم ولی فاصله کف و بدنه قنات تا ابتدای حلقه چاه ازقد واندازه مان خیلی بلند تر بود . اول من ورحیم ایستادیم وکاظم را بلند کردیم . او خودرا به نحوی به دیواره چاه تکیه داد ولی نمی توانست خودش را کنترل وبه پاهایش تکیه کندتا ازآن جا هر پنجه پارا درون گودال های کوچک دیواره چاه بگذارد ویک یک  خودرا به بال بکشاند. ما اورا رها کردیم . آماده شدیم تا رحیم هم بالابره ولی کاظم که پایش علیل و خسته شده بود تالاپی افتاد رو سرما وبه درون آب . رحیم را فرستادیم . رحیم هم گفت فاصله جا پاهای دیوار ه چاه وهم چنین قطر چاه زیاداست . او آویزان واز کول ما به درون آب برگشت . من چون قدری چالاک تر بودم آزمایش کردم . راست می گفتند باز شدن پاهای ما به اندازه ای نبود که قطر چاه را تکیه گاه قراربدهد . من پای خودرا به دیواره چاه تکیه دادم وتقریبا به سرعت پاهارا یکی پس از دیگری به طرف بالا تکیه وازسروگردن هم استفتده می کردم که به توانم قطر حلقه چاه را پوشش بدم . رسیده به بالای چاه روشن روشن . نزدیک سنگ چین سر چاه که رسیدم . صدای فیس وفیس ماری که از سوراخ لابلای سنگ ها سر خودرا بیرون کرده وزبان تکان می داد دلم را هری ریخت . ساکت وانگار که ماررا ندیدم به سرعت به پایین برگشتم . برگشتن برایم سخت تر بود ولی ترس از مارمرا دستپاچه و به طرف آب می راند . وقتی پایین آمدم . به رحیم وکاظم گفتم شاید حلقه چاه بعدی راحت تر باشد . اگر می خواهید از میان آب ها برگردیم واز همان ورودی که دارای گداربازی بود به بیرون بریم. سرمای آ ب گرچه برایمان عادی شده بود ولی دلمان می خواست راه را نزدیک کنیم وهمین اطراف به سرگرمی خود پایان دهیم . دوحلقه چاه دیگررا نیز ازدرون آب پشت سرگذاشتیم . کاظم گفت من یارای بالارفتن ندارم . از گفته او تمام وجودمان را یأس گرفت . خدایا درمانده ایم این چه سرگرمی وبازی ی بود. با رحیم  صحبت کردم . از حلقه چاه بالا رفتم . وبدون این که به سنگ چین سر چاه نگاه کنم خودرا به سرعت به بیرون از چاه پرت کردم . رفتم یک دسته طناب مویی ( از جنس موی بز) که پدر بزرگم سال ها قبل خریداری واز آن استفاده می کرد ازدرون خانه باغی آوردم ویک سر آن را به درون چاه انداختم به هر مکافاتی بود کاظم را بالا کشیدم . بعد نوبت رحیم شد . یک سر طناب را به کمر بست وبا حرکات پا وتکیه اندکی به دیواره چاه اورا نیز بالا کشیدیم . شاید ساعاتی از ظهر گذشته بود .با خاطره ای پر ازشادی دلهره وخطر که هرگزکسی متوجه این حرکت ما نشده بود، نیمی از روزراگذراندیم   . خیلی کوچکتر ازآن بودیم که خدارا به آن خوبی که می گویند بشناسیم . فکر کنم خدا خیلی مواظب کوچکتر ها یا دیوونه هابود. درزمانی که خیلی کوچک بودیم چهار پنج ساله بخواست پدربزرگ به همراهی دختر عمه ودخترعمویم که دوسه سالی از من وخواهرم بزرگتر بودند برای آوردن آب خنک به سرشکاف می رفتیم . سرشکاف قسمتی از میانه قنات اسفرنجان بود که گویا در اثر تکان زمین یا بارندگی وسیل ، مجبور شده بودند از فاصله بیست سی متری روی زمین حفره ای ایجاد وبه صورت شیب خودرا به عمق ده پانزده متری وبه آب برسانند وازآن محل ، کشاورزان گل ولای فرریخته رابه بیرون قنات حمل کنند . این مسیر گرچه تاریک بود ولی دخترهای بزرگتر جرأت داشتند کوزه به دست خودرا به لب آب برسانند . دردفعات بعد ما کوچولوها نیز جرأت می کردیم وخودرا به آب می رساندیم . شاید این تجربه ای شده بود که بعدها توانستیم مسیر قنات را از تونل آن تا ساعت ها به پیماییم .در تابستان هنگامی  که رگبار می گرفت اگر وسط مزرعه بودیم زیر جوال ها وگوال ها جا می گرفتیم واگر درمقر استراحت بودیم به میلونه (اطاق کوچک گلی) پناه می آوردیم ویا کنار دیوار باغ . رگبار به سختی بربرگ های پهن بوته های خربزه می نواخت وآن را از وسط دونیم می کرد. هنگامی که گل وقوزه های پنبه سربرافراشته بود ، رگبار صدمه فراوانی به آن می زد. برگ درختان کنار جوی مزارع  وباغ نیز اسیر ضربات مرگبار رگبار می گردید. بلا فاصله آفتاب وکمی ابر درآسمان وهنوز می بارید . می گفتند دراین حالت گرگ وروباه زایمان می کنند.  وقتی پدر بزرگ به خانه برمی گشت ما اورا پای پیاده همراهی می کردیم .وقتی الاغش به سرازیری وسپس  سر بالایی گدار قنات اسفرنجان درمسیر صحرا به خانه می رسید دراثر سنگینی بار چندین مرتبه ازخود گاز رها می کرد. پدر بزرگ همزمان می گفت : ای گوزت به سبیل کدخدا با هرحرکت الاغ ،  ایشان این عبارت کذایی را بکارمی برد وتا آخرعمردراین گذرگاه این تکیه کلامش بود . ما درکودکی ازگفته او ترس داشتیم که نکند به گوش کدخدا برسد! زیرا می گفتند :دیوار موش دارد – موش گوش دارد. مزرعه پدرم که قسمت زیادی ازآن مهریه مادرم بود دارای درختان سنجد وگل محمدی اطراف آن وغیر از باغ سهمی مادرم در باغ بابابزرگ ، یک قطعه باغ با انگرهای متنوع .آخر تابستان انگرها از درختان مو جدا وبه وسیله پیمانه های بزرگ چوبی بنام لیل یکی این طرف ودیگری آن طرف الاغ به خانه حمل می شد.  بقدر نیاز انگورهای کشمشی یا بی دانه ، هردوسه خوشه را با نخ گره می زدیم . این کار درامتدادیک ریسمان محکم به طول بیش از سه متربه فاصله ده سانت ، گره می خورد تا تبدیل به یک بند پر از انگورشاید به وزن ده پانزده کیلومی شد. تعداد بندها بستگی به مقدار محصول وتوانایی خانم های خانه داشت .رخانه بالایی ما گنجایش صدوبیست بند وحدود یک ونیم تن انگورداشت . این بند ها به فاصله ده سانت ازیکدیگر ، ازسقف اطاق به طرف کف اطاق آونگ می شد . بقیه انگورها را که ازجنس دیگری بود به کارخانه شیره پزی برای تبدیل به شیره می بردیم.