گلستان

ادبی - تاریخی- سیاسی - انتقادی -فرهنگی -طنز- پندیابی

شعرهای گذشته
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۸
 

منظومه ای از خاطرا ت گذشتگان

 

 

بنام خدا

آفریدگاربزرگ ، آسمان فیروزه راباهوای سبک روح ودریای خروشان راباآب های نیـلگون وخـاک زرخیـزراباسبزه های دل انگیزوجـــان آدمی را به سرچشمه مهرومحبت  درآمیخت .به هرنقطه ازجهان که بنگری زیباست . عمرکوتاه ماتنهامجال درک محیط زندگی خودمان رابه مامی دهد.در نزد خداوند جایی رابرجای دیگرامتیازی نیست که هرجاخانه اوست مگر که مشیت اوقرارگیردو مهرآن جای را به دل آدمی بیندازد .آن چه رادرپیش روی دارید برداشت من ازجلگه ای آرام وروح نوازبه نام گوگد دردامن پرچین وشکن  شهرستان زیبای گلپایگان  است که فاصله آن تاتهران حدود360 کیلومترمی شود.درز مان گذ شته با نام های دیگری همچون : قوقه ، جوجرد و گوگرد ازآن یادشده است . درزمان گذشتـه گـوگدباشهرگلپایگان حدود پنج کیلومترفاصله داشت که اینک در اثرآبادانی  فاصله چندانی بین آن دو  دیده نمی شود .

گوگد ازشمال  به رباط ملکی وسراور- ازجنوب به گلپایگان ، ازمشرق به نیوان ،ازمغرب به سعیدآباد و دامنه الوند  محدوداست. این محدوده طبق نقشه جغرافیایی ومقیاس ریاضی نیست بلکه دریافت تجربه کسی است که آن جاساکن بوده است  .گوگددارای محلّه های کوچک واقع دردومحلّه ی  بزرگ به نام  محل بالاومحل پایین می باشدکه محل بالا به ظاهربزرگتر و علامت قدیمی آن نخل زیبای امام حسین(ع) ومحل پایین کمی کوچکتروعلامت آن نخل مصفای امام حسن (ع) بوده است  .   محله هـای محل بالا چون کـوچه کولی ها ، زیرسباته ،دروازه ، درپنجری ، لاگا ، ملاحسین ،لقات ، در نخل، عباس بک ومحله علمدارون که خودحدفاصل دومحله بالاوپایین است می باشد  . گـوگد را کوههای سربه  آسمان ساییده حاج غـارادرشمال ، قبله درجنوب ، صالح پیغمبر درمشرق و الونددرمغرب دربرگرفته است .امامزاده عمران بن علی ،مسجدجامع ،کبوترخان های زیباوقنات های  بسیارقدیمی به نام  قوقه وسفالوزن به ارزش واعتباراین پهنه افزوده است .اطراف گوگدراقنات های دلربای سراور،وداغ،کیلچون واسفرنگون فراگرفته درهرمنـزل لااقل یک حلقه چاه وجودداشته که هنوزآثاری ازآن باقی مانده است .به غـیر ازچایی وبرنج ومرکبات تقریبا تمام محصولات کشاورزی درمزارع پربرکت آن بدست می آید ودارای خاکی حاصلخیز وگهرباراست .گوگد حدود 40 سال است که به شهرتبدیل شده است .بااین عنوان بارسنگینی راازدوش گلپایگان برداشته است .

اینک ،شعرواره ای به  دورازقواعـدواصول که آن را “ باهنگ “ و“ناهنگ “ نامیده ام را تقدیم که متّأثرازگردراه زادگاهم می باشد .متأثراز مناسبت های مختلف ودرددل بازمانه که به پابرهنه های صحنه خاک آلودبازی ،قصه گویان کهن ومعلمین بزرگی که به گردن همه ماحق دارندمی باشد.چنانچه اسـم فرد یامحله یارسمی برده شده برداشت این بنده ازخاطرات دوران کودکی وزمان نوجوانی بوده ودوری  چهـل سال اززادگاه محبوبم تصویربسیارزیباوجذاب همان ایام را برایم زنده می دارد.بدیهی است که خیلی ازموارد رؤیایی است و مستندنمی باشد.

مطالعه ی  این اثرناچیزفرهنگی وبسیارفشرده برای افرادی که بیشترازپنجاه سال دارند یادآورخاطرات شیرین وبرای جوانان به عنوان وسیله ی شناخت محیط وپی بردن به رنج وغم وشادی وهمچنین برخی ازآداب وسنن گذشتگان می باشد. گرچه تصمیم براین بودکه ارایه ی  این کاربه زبان محلی باشدولی نسل جوان بیشترتمایل داردخودراازسنت هاوگاه لهجه مادری دوردارد وچه بساخودرامنتسب به شهربداند تا ده  لذاگاه گاه ازکلمات واصطلاحات قدیم(معنای برخی ازآن درپایان آورده شده است .) برای جذابیت لازم یاری گرفته شده است .امیدکه  اگرقابل افتد شروعی بریک کارکوچک ، آبی باشد برخاک خوشبوی وطن تابه همت دیگران وبایاری دوستان  لگد وبا گل دلدادگی یاران دیواری برباغ زیبای ادب گوگدوخطه خداجوی گلپایگان سبزه ای ازسبزه زارسرزمین محبوبمان ایران بکشیم تا انشاالله بعدی ها نیزآن را ازنقایص فراوان  مبراوبه کمال هنر بیارایند.درادامه ی کار، “ باهنگ “ های دیگر ی نیزبه مناسبت هاوجایگاههای گوناگون درنای زمانه نواخته شد تاکسانی که توانایی عرضه ی نغمه هاوکرشمه های اندیشه دارند بدانند این کار باتمام کمبودها به آنان جرأت می دهد تاآرایه های خودرا دررهگذرنسیم جان  بسپارند. منظورمن از“باهنگ “ به آهنگ بودن کلام یاعبارت  است وناهنگ به آن کلمه باعبارت می گویم که بیان آن روان وآهنگین نباشد.یامنظورمن ازکلمه یی مثل  "آویژ" تنها یک برگ ازدرخت صنوبراست که زمانی که همه برگ هاساکتند وآرام آن یک برگ به سرعت درنوسان ولرزش است وگویی نسیم درگذر ازکل درخت تنها آن رابرگزیده وبرآن می وزد.

 

              گـرفتار                                        

یادازآن شب که زآوای تو بیـدارشدم   جـان فـداکرده ویک جمله خریدارشدم

قامت سـروترادیده سپیـــدارشدم   من به خال لبت ای دوست گرفتارشدم

                       چشم بیمـارترادیدم وبیمـــارشدم

دست زجان شسته وفریادچوفرهادزدم    بیستون کنـدم وصـدخاطره بریادزدم 

خـانه دل به سـرکـوی تو بنیادزدم   فـارغ ازخـودشدم وکوس انالحق بزدم

                     همچــو منصـورخریدارسردارشـدم

سال هاهجرتومی کرد به دل هـا اثری     عاقبت  خون جگرکردزداغت ثمری

زفراقت همه دل خون چه قرص قمـری    غـم دلدارفکنـدست به جانم شرری

                     که به جـان آمدم وشهـره بازارشـدم

حدشرعی بزدندآن که شدازمی افروز    بگرفتنـدزحــاکم صـدقات دیروز

بدهندحکـم دگـرحیله گران امروز   درمیخــانه گشاییـدبرویم شب وروز

                      من که ازمسجدوازمدرسـه بیزارشـدم

من نه ازترس دراین بادیه مأمن کـردم   نه زدین جامـه بر وخانه  مزین کردم

بهــرخویشان نه نشانی معـین کردم   جــامـه زهـدوریاکندم دربرکردم

                      خــرقه پیرخــراباتی وهشـیارشدم

هـرکه بامن بنشست وعده بازارم داد    آشتی کــردولی عـرصه پیکارم داد

دانه ودام به ســررشتـه افکارم داد   واعـظ شهــرکه ازپندخودآزارم داد

                        ازدم رندمـی آلـوده مددکـارشدم

ندهنـددل بر آن قصه که یادی بکنم   جمـع راتفـرقه خـواهندکه دادی بکنم

سـودنابرده ز بازار سـوادی  بکنم    بگذارید کـه ازبتکـــده یادی بکنم

                        من که بادست بت میکده بیـدارشدم

شودآیاچونسیم ازســرکـویم گذری    گــرددوران فـراق  ازدل وجانم ببری

گشته امیــدمـرایارچـه حسن نظری   پرده افتـادکنـاری وچـه شق القمری

                         زان سبب بودکـه من لایق دیدارشدم

“ باهنـگ  فوق  تحت تأثیرشعرامام خمینی رحمت الله علیه نوشته شده که ازهرپنجه

 دومصراع اثرآن بزرگوار وسه تای بقیه  نوشته ی دیگروتمام پنجه  آخـری نیز نوشته

 دیگری می باشد ”

 

 

 

 

 

 

 

گوگد         

توای گوگدای شهــرآوازه ها    توای مهــدگــردان وآزاده ها

به عیــدوبه هنگـامه تعـزیه   هــمه شـوروغـوغابه دروازه ها

به بالیش ماروبه داغ داغ کنــه   به لـونی شــیروبه واغ واغ کنه

به شـاه ووزیروبه جــلادودزد   به ریگ چـارغلم بازی رنج ومزد

متـل های چل طوطی وشامتـل   هـمان اسب چل کره شیرین عسل  

خروس طــلاوچهـل گیسوان    به دیودوســراحمــدپـهلوان

 زمستان وکرسی وکـادودخوش   خـوراکی زشب چّره تابودخوش

بهـارگشته آغـاز باپونه هــا    گل انداخت چون سیب برگونه ها

به جـوی هـاکه ازراه دیرآمدند   نشاط آفـرین همچو شـیرآمدند

قناتست وکاریزوجوشـان حیات   به سـرچشمــه هـاآبریزنبات

صنــوبرستــاره به زیرآورد   کبـوده به نقــره حـریرآورد

نسیـم بردرودشت وصحراوزد   چـوبلبـل گل زردسنجـدمـزد

صـدای خـروس ونوای میلیج   سیـه دانه واسفنــاج وهـویج

به صحـراگل شبـدرویونجه ها   بنفش چـون نگیـنی سرپنجه ها

به دیوارقلعـه بلنـدآســمان   ترامی دهـدراه مکـه نشــان

به دیوارهفت چین گنبـدنشان   همـه خونه هـادست دالون کشان

به هرخانه ای چاه آبی چواشک   بهشت برده این گوهری رابه رشک

به آخـورهـابستـه گاوان نر   به خویش وبه خـرمن فرابرده سر

زپستان پرشیرهـرمـاده گـاو   فشــانده است باران زبالای ناو

چـوآمدبه غـارت قلی بختیار   کتـایون به تیـری زدش ازکنـار

بزدشـیرزردش به تیـر دگـر   حسین لغـوه ای هم زسـوراخ در

به محـراب هرمسجدش حجتی   بلنـدآمـدآوای پرحــــدتی

به سیـدمحمــدرضـانام بود   که عمـری وطن راحتش کام بود

به الوندکـوه گوشه باشدگواه   به پیغمبــران صالح آن تیغ گاه

هـوای لطیفش جان پروراست   به صبحش مسیحــااندربرست

به وقت عــزای حسین ماتمی  زن ومـردوکـودک گرفته غمی

به شادی بلندقهقـه خنـده ها  زکـویی به کـویی ازخـانه ها

نگوینــدنام کسی بی نشـان  جــزآقـاوخـانم نگیرندزبان

زآخــاله ومیـرزادایی دلـم   به بیب خـاله وعـم قزی مایلم

همه رک و راستند وبی غل وغش   ببـافنـدقـالی وپارچـه زوش

زجیرجیغ وارچون وازچرخ چاه  بلنداست صـداروزوشب گاهگاه

تابسـون واوجـی وآلاکلنگ  حلـه قـوقـووترکه وقلوه سنگ

حـموم جعده ومینده ودرلاگا  سحـربقچــه هـازیربغل تا بتا

قنـات قوقه وسفالوزن هنوز   دل اوسـّاقمپــوز نشـاندبه سوز

زصحنـه کـروسروزایادکن   به پشتـه وجــاق مشته فـریادکن

ببخشیــدکه گفتم آلاکلنگ  هلمـونه مـین جنبونه دنگ ودنگ

زجیـزغلبیر وبازی تاق وجفت  دگربایدت  چوب سـرانداز گفت

گرفتنـدیاران همـه چوق وپل   به وقت قولنج آب جوشان وهـل

بزرگـان تمـامی به دنبال کار  سگ وخرگوش وبرف وباغ وشکار

تمـون وجیلیـزغه کلاه نـمد  کمــرگیــوه پــهلوانی شمد

نظامی  قبـا آلخولوق زیرجامه   ‏‎ُارُسی  گـالش کِـیش وگیوه پاره

بوی عیدوحمام وسرمـه حنـا  پاچــین وُتنُکـــه به پای زنا

زنـندتخـم هارابه دندان چشه   سربردوباخت این کشه اون کشه   

چونوبت به چـارقاف آیدپدید   نشیننـدسـرپنجـه خشتک درید

زننـدقلعـه داران خیبـرگشا    به سـوربه  لقـد ازپسین تاعشا

زخرپشته آن بازی پرجهـش    شــمارند یک وچارده اندرپرش 

هیـزم ونان

بیـابان وسـرماوصبح سحــر    فـراهم کنندهیزم ازخشک وتر

بنـه کنـگروتیغ زردوجگــن   علجـونی وکلپیچ  مغیلان گون

تبــربایدوچنبرو موطنـــاب   بودمـردکاری چوکبک وغراب

دروچون شودمردکاری عیــان    به دسخاله کلپنجه باریک میـان

فراآورندخـرمنی چون طـــلا    زگنــدم زجو صحنه کـربلا

چون و ورزو و خرمن وماســوا    به ارچـون وبادگندم ازکاه جدا

به تیـروبه مردادحاصـل کنـند     کـاه ودانه  انبار قــابل کنند

گوال کـاه جوال دانه دارد به دل     تاپو وتـمن چیل سازند زگـل

برندآسیـاب تابه ریش سفــید   زگندم کننـدآرد به سنگ وحدید

 سـرسینـگه هـاآردوآب آورند   خمـیری پرازپیــچ وتاب آورند 

تنوری گـدازند به مطبـخ درون    گــذارندبه سنگی در دومادون

تنک بند وتیـربرگ  وتخته خونه   سیخ وسیخچه وکنجیـد و شادونه 

پزند شـاته وگـرده ونون کوله   نون آردی وشیـری پزان معمـوله  

همـه نون به دولابچه انبارشـد     برکت خــدا داد وبسیـار شد

خواستگاری وزندگی                                           

 زمه پیکــران چـون برآیدانار   شـوندخواستگاران همـه بی قرار

پسرچون برویدسبیـل پشت لب    کننــدوالـدین فکراوروزوشب 

براودختــری باهنـــردرنظر   کنـندسنـگ بربافـه ای پرثمـر

به انگشــتری برنشاننـــدنام  شودتابزرگ چون شرابی به جـام

بزرگان فامیــل آینــد به شب  همـه درگــدازندودرسـوزوتب

یکی گویداین نسل سلمــان بود   بلنـداختـروگوش به فرمـان بود

یکی گـویداین زاده بلبــل است  دگرگویداین تخمــه دلدل است

فــراوان زهــردربودگفتـگو   سرک می کشـدتاکنــدجستجو

چو گنجشک دل مـدعی درطپش    زهـرنکته ای جـان بود درجهش

به چـانه زدن از فــرازونشیب     به جایی رسند ازعجیب وغـریب

کنند مهـراو  دانگی ازخــانه را   زمین ودوپنگ آب وبالــخانه را

خراجش فــراوان دهنــدازنعم    زآرد وزگوسفنــد برآن صنـم

چـوعقـدآیدش زیرزبانی دهنــد   جواهــربه آن یارجــانی دهند

شب اوّل حنـابستـه شـادی کنند    دگـرشب عروسی دامـادی کنند

نشـاننـدوریزندنقــل ونبــات    به تخت دامــادجوی آب حیات

صـدای دهـل سـازوسـرنا بلنـد    به دسمـال وچوپی ورقص کمند

چوعیـدآیداول به صـدتخـم مـرغ    همـه رنگ روناس همه رنگ مرغ

بریزندبه دســمال ابریشــــمی    نخودچی وکشمش وگردوهمـی

چــودوران آبستـنی مـی رسـد     به تاسواسه هرلقمـه ای می چشد

پزدمــادرآن چـه هــوس دارداو   خــورد لقمـه ای تانفس دارداو

به وقت فــراغت زآبستــــنی    نشــانندبه خشت دست وپابستنی

فشــاراززمین وزمـان می رسـد     برطفــل مـادربه جان می رسد

چوگــیرندطفـل رازمـادرجـدا    سـّق اوبرآرندبـه نـام خـــدا

به تشت آب گــرمی فـراوان شود     تن طفــل شسته چـوباران شود

به پوشنــد به قنـداق وبرسرکلاه     شودطفــل زیبـا ملوس قرص ماه

به زاؤوبرشتـوک ونیمـرودهنــد   به چشـم روشنـی شـیرهندو دهند

چـوآرام یافت شـدبه حــمام در    به روزدهــم باهــمه سیم وزر

به ترشی ومیــوه کننـدتازه کـام    به شــادی رسـانند بام را به شام

چوطفــل مدتی را به قنـداق رفت    کشنـددست وپایش ببنـدندسخت

به پنـج ماهـه دختــر بایدنشست    پسـرتابه شش مـاه شـاید نشست

کمی جـان گـرفتش گاگوله کـرد   نخ رشتـه رابازازگـوله کـــرد

کمـی پیش ازآن کـه به راه آیداو     به تاپولــه شــاید به چاه آید او

شـده وقت بازی وتاتی کنـــان    همه کف زنان دیچـالان دیچـالان

پسـرگشت گـوینـد غلام شماست    کنیــزست دختـر بنام شماست

ســروموی او میرگه دوزی کنند    به پایـش قـری بنـده دوزی کنند

چـو راه می رودزنگ زنگولـه ها    فـراوان براو منـگ منـگوله هـا

جـوانی وچون فصل شـادی رسد     زمــان ازپی رستــگای رسـد

 

فامیل گوگد ی

ندیدم خوشتر ازگـوگـد سرایی    میـان سبزه بی دلبـر چـرایی

فـرازآسمــانش پرستـــاره    درخشان مـــاه وابر پاره پاره

نشیبش پرزآب چشمه ســاران    فـرازش خوش نسیم کـوهساران

چنـان پاکی زخاکش می تراود     کـه پا برفـرق آدم می گذارد

 مسیرجویبـــارش سبزه وگل    درختـانش سـرای سـاروبلبل

طلـوعش بام خـورشید طلایی    غـروبش دام مــــاه آشنایی

زچــه باغش بلنـد دیوار دارد   حجـاب مهــوشان اسراردارد

به دشتش سلسبیل است جویباران   نسیمش هـم نفس با بوی باران

به رعـدی کـز میان آسمان رفت  زجیب کودکان گویی کمان رفت

سحــــرالماس ریزد دانه دانه   میــان آسمـــان تا بام خانه

درخت گر صدهزاران برگ دارد   دمـادم اضطــراب مرگ دارد

به برگ باشد امیــد زندگانی    کـه خـواهد روزگـار جاودانی

بلا راهـی به این جنـت ندارد    کسی را باکسی منــت ندارد

بلاگردان برف خـانه بام است    سبوگردان می پیمانه جـام است

هرآن کس مست چشم یارگردد   به گـوگـد آیدوبیمــارگردد

که داند قـدرعشق وشورمستی    گـرفتـاری بدون خـودپرستی

چـه بهتر درره جـانان سپردن   سـرازتن دادن وازجـان گذشتن

هـوای نفس هـوایی تازه دارد  هـوس درکـوی مـا اندازه دارد

چه خوش آنی کز اندازه گذزکرد    به چشم مهوشان یکدم نظرکرد

هوسبازی کــه جان را  مایه دارد  زابرنـوبهــــاران دایه دارد

غـروب عــاشقان ظلمت ندارد   طــلوع عارفان حکمت ندارد

میان عشق وعــرفان نیست دیوار  مگر علم این طریقت کرد انکار

نشاید مشکــــل انسان آسان   بجـز سودای عشق ورنگ ایمان

هــــوا آرام آرام گشت روشن  زیال پریراق صبـــح توسن 

خبــردارم ز دوران جــوانی     به یادخـود زپیــدا ونهـانی

تمام اهـل فـامـیل نیست یادم     قلـم شاید کند زین نکته شادم

نه اول آمـدن باشـد مقـامی    نه آخـرآمـدن ختـم کـلامی 

طاهـرشمسی نــخعی افتخاری   شـایسته شـاکری بازشکاری

هـاشمی محمــودی همسایه هم   ابطحـی  بطحایی درسـایه هم

حاج نوروزی فیوجی پشت دیوار   مخلصی مهـدوی دیوار به دیوار

سـروری اکـرمی یارقـدیمی    میـرمهـدی ظاهری یارصمیمی

صفـوی مـوسوی فرزند زهرا   تبـرایی  فروتن دشت وصحـرا

منتظـری ضیـایی و صبـایی   خامـوشی خـرمی اهل وفـایی

روشنی قـرنی عبـدالحمیـدی   محمـدی نصیـری و بقــایی

اشفعـی ترابی مأمـورمــارا    شهـابی سبزعـلی معذورمارا

اسعـدی افخمـی پاییـن وبالا  عـادلی کـوکبی فامیـل والا

سلیمی اطهری ودیگــران را    مسلمی  ساجدی بارگـران را

 ثابتی فتـاحی فامیـل دیگـر   گلـزاری محـرابی  هابیل دیگر 

اگـرذهنم مـــرایاری نماید   حـواسم جمـع وهمکـاری نماید

 بساهستندبزرگـانی به گـوگد  فـزون ازفـکرمن اندازه وحـد 

به فضل  ایزدی روزی بگـویم   قلـم افتـاده ای را چون بجـویم   

تمنــادارم ازاهــل تدبر  خبـرسـازندمـرا با یک تذکر

به تاریخ یادمـاباشـدنشـانی   به پیـوندی که داریم درمعــانی

خـداداندتقـدم یاتأخـــر   کـدام فـامیل گـذرآمدمیان بر

 

 

سـرای نجیـبان

ســـوادخطــّه ی آزادگــانی    نگــین حلقــه بام جهــانی  

به صـلحی وصـفامشهـورتـاریخ     نبـودی لحظـه ای مقهـورتاریخ

چـه نعمت هـاکه داری درکنـارت    به هـرفنی حــریفی درمهـارت

به خـط خوش به لحن وصوت زیبـا     ســرآمدگشته ای پاک وفـریبا

به فتنـه کـززمین وآسمـان خاست     ستـون خیمه ات هـرروزبرپاست

چوگیـری اخم گیردآسمـان سخت     چوخندی آسمـان گیـردازآن بخت

فضــای مسجدجـامع چـه بازه     صف مــردم کشــیده درنمازه

بنابا این چنـین عمــــردرازی     نـموده سـال هاگردن  فـرازی

خدا روزیکه قسمت کـردزمین را     برایت ارمغــان کردملک دین را

جــوانان آمـدند پیـران رفتـند     غـــزالان  آمدند شیـران رفتند

******

هــزارخــانه یکی تریاک بودی    زشــردشمنــان بی باک بود ی

گـــل پرپربه باغ نـوجــوانی    به زندان وشکنجــه جــاودانی

به هنـــگام دفاع ازدین وناموس     پرافشـــانی کنندهمتای طاووس  

زدست وپاوچشـم وقـدوقـامت     کننــدقربان جـان رادرشهادت

چـگویم ازبلای خــانـمانسـوز   غم ودردی که باشد استخوان سوز

یکــی بامنقــــل ووافورافتاد    یکی با ســدرو باکـافـورافتاد

خـــدایااین بلارادورگـــردان    جوانان را همــه مسرورگـردان 

به ایمــان شهــره آفـاق بودی     زمین را سفره ارزاق بودی

چوفــامیلی و همسـرمی گـزینی    هــمه دوران براویارومعیــنی 

به خوشـرویی ومهمـان احتـرامی  سرآمــدگشته ای درمیهمــانی 

کنی جــان رافـدای میهمــانت  نه اندک شــدزلطـف بیکرانت

سیاست رازمــانی سکّــه بودی    دیــانت  راجوانی یکّـه بودی

به ســروستــان تعلیـم الـهی   شهیــرعالـــمان گلپایگانی

زبلبــل خـوش صـداترمی توانی   همــان نغمــه سـراگلپایگانی

خــدایاسوّمینش شهــره گردان   وجودش رابه گیتی مهـره گـردان     

نسیـم پرشمیــم کوهســـارت  صــدای دلنشین جـویبـارت

به رودپرخــــــروش پرزآبت   که می گــیرد زدره هـاگلابت

به باغت بلبـلان آوازخـواننـــد  زمینت کبـک وتیهـودیده بانند

درختان شاخـه شاخـه درردیفنـد   به  جّنــات الـهی درنعیمنـد

درخت ســـربریده نازه کـرده     لبانش رابه غنــچه تازه کـرده

درختــان صنـوبرباکـــبوده     به این خوش منظری جـایی ندیده 

هـمه گردنکشان را اختــه خانی   بلنــدی راهـمه کوهپایه گـانی

چه خوش رنگست پرپروانگــانت  شکـوفه برسـر وگل پا یگـانت

زویس وکوچه ری تاضــامن آباد   خــدابرکت دهـداین ملک آباد

به باب عبـدالله آن باب خــدایی   نبینی ازرفیقــانت جـــدایی 

حسن حـافظ به سلباطـا ن قرینه    به هفــده تن همـه نقش ونگینه

زسدّسـادات وچال گوگل چگویم   زپیـچ دم کیــچه چیزی نگویم

افـق ازدورمـی گیـرد نشــانه   میـان راه خـوانساروانشــانه   

شـازده ابوالفتـوح باب الـحوایج  دهـدخیـل دخیـلان رانتـایـج

سـرازگـوگـدبه نیـوان برندارم   زسعـدآبادوکـالـگون بی قرارم

بپرسنـــدجنس گوگدراچه دانی   نری یاآن که همـــچون مادیانی

جــواب آید کـه من اسب نرینم   ســـرم درآسـمان پادرزمینم

چـــراگلپـایگـان داردمنـاری   عــروس مـاکشیده برکناری

زمستان ولحــاف چون شـکوفه    زســرمــازیرآن درآف واوفه   

سوادچـادگان ودشت آرگــون   رباط مـلکی ودشت اسفـرنگون

ملاغون چیـل وتاپوصــادراتش     اسباغرت دستگرده نقـل ونباتش

وداغ هـرمن یکی خـربوزه داره     به شیـرینی عسـل رامـّزه داره

ده کیلچـون و وارنون  وسـراور   رباط محمـودولالون هـردوخواهر

 امامـزاده ابراهیم آن شـاه مظلوم   شفـــابخش دل مجهول ومعـلوم 

کنجیدجون فیله خوص باورزنه جور   زچشم شیــدوا دم آسـمان دور

رباط ابل رباط سـرخ ورباط ترک   به دشت موته گوسفندان زده کرک

به اورون قلعـه وویرانه جغــدان   قـرونی می نماینــد چنگ ودندان

سـرقلعــه سیونـها دربیـابان    نـمانده ردپـایی جـزخیـــابان

سراسرازجنوب وشـرق وغـربت   گرفته کـوه وخـاکت هم چوتربت 

شــااسمـاعیـل وسـّدپرزآبش    نکیســا باربـد چنـگ وربابش

فاغسّون وشــکار بی حسـابش    عــربسّون وخـمپیـچ درکبابش

تیـکن ودر ّو لای بید آردوبارش    خــدارحمت ببــاران دربـهارش 

به بازاروکبـــاب ونون تـازه    به کــوی مسـکرانت می نـوازه

بوی زرچـوبه ونعنــاوفلفــل   قولنجـون زنجبیـل دارچینی وهـل

قدک وکـودری وچیـت وفاستون   دبیت ومخمـل وپوپلین وداکـرون

طــلا ونقـره وشّمـاته وکنـز   دوچرخه ودرشکه گاری وبنـز   

به تیمچه حجـره هایت پیچ درپیچ    زنعلبنـدان خریدم  مهـره وپیـچ 

منــارت درمثل ورد  کلامه    میان حرف وتیکه درحـــواله

به دنیــااوّلی درگـــاوداری    زیکصدشیــرهشت روغـن برآری

دوّم شــایدســراب اردبیـله    که آن هم ازتبــاردستـه بیــله

زهوش مردمت این نکتــه کـافی  که تخـت رستم اندرکـوه قــافی