گلستان

ادبی - تاریخی- سیاسی - انتقادی -فرهنگی -طنز- پندیابی

سرگذشت پدر وزندگی من(2)
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۱
 

وقتی پدر درسفر بود ومن خیلی کوچک . مادرم مجبور می شد خرهمسایه را قرض بگیرد تا جوال گندم خودرا برای آرد کردن به آسیاب ببریم . می رفت سرکوچه وتقاضا می کرد یکی ازمردها بیاید وگندم را بار الاغ بکند. بعد من افسارالاغ دردست به جلو ومادر گوشه جوال گرفته  ازدنبال به کندی به سوی آسیاب روان می شدیم . تا نوبت ما بشود با ید به خانه بر می گشتیم.با مادر، گاه فردا صبح به آسیاب مراجعه وآرد خودراتحویل می گرفتیم ومزد آسیابان را که یک ظرف آرد می شد می دادیم . مادربرای پیدا کردن نانوا ونوبت گرفتن خیلی حرص وجوش می خورد .خصوصا برای تدارک هیزم وآتش تنور بیشتر. باید هیزم فراوانی را برای سوزاندن تنور وداغ کردن آن مصرف می کردیم . یک نانوای زن . یک خمیر گیر وچونه واکن . تنور که داغ می شد ابتدا نان شاته پخت می شد . شاته نانی است که ضخامت آن بین لواش وتافتون ولی قطر دایره آن تا شصت وگاهی هفتاد می رسد . بستگی دارد به شاته وازکن . اگر باوردنه باشد شصت سانت واگر با تیربرگ (چوب باریک خراطی شده یک متری) باشد گاه تا بیش از هفتاد سانت . بهترین ، پرمصرف ترین ،وماندگارترین ناناست . گاه تا دوما بدون تغییر مزه می ماند . محل نگهداری آن در دولاب واقع دردیوار صندوق خانه هاست .اواخر کاروساعات آخر روز،پختن نان گرده به اندازه بربری ، نان آردی به ضخامت بربری ولی گرد وغیر براق ، نان تازه خشک ، نان شیری که خمیر آن محتواب شیره – شیر وزردچوبه است ، نان کوله که نانی به ضخامت پنج  وبه قطر بیست سانت است ،نان دوبار پزی که از ضایعات خمیر که داخل تنور ریخته تهیه می شود وبسیار خوشمزه است . این نان وقتی سفت شود دیگر قابل خوردن نیست ودندان فولادی لازم دارد. پختن نان که تمام می شود. درون تنور انواع پختنی مثل کدوی درسته تنبل . کوزه های پر از لبو ویا نوع خاصی ازغذاهای دیگردرمیان ذغال های آتش گذاشته وفردا صبح قابل خوردن می شود (خصوصا درزمستان ).مادر درغیاب پدر عذاب می کشیدو اغلب چادر به سروبه هرکس ازتهران می آمد مراجعه می کردتا مطلع شود آیا پدررا دیده واو پول برای مان فرستاده یانه . تصور ما ازتهران این بود که شاید آن جاهم به بزرگی محل خودمان فارغ ازاین که هیچیک ازآنان پدرراندیده بودند. پس ازماهها خبر آوردندکه باقر خره ازتهران آمده وپدر پیغام داده پول فرستادم بروید واز باقرخره پول رابگیرید.  وقتی برای پول رفتیم گفتند خانه نیست . هربار می رفتیم با این پاسخ روبرو می شدیم . پس از ماهها که اورا یافتیم گفت دزدان همه پول شما ودیگران را ازمن برده اند. با شنیدن این خبر قلبمان به تاپ تاپ می افتاد .مادرراکه نمی دانم چه حالی اشت  . فقط صورتش مثل گچ سفید می شد.وگاه هم مثل ذغال سیاه . سخت ترین دوران عمرمان دوری پدر بود که ما درشرایط بسیار سخت وتنگدستی قرارمی گرفتیم .زمانه مثل حالانبود که اغلب مردم کارنکرده میلیون ها پول وپله داشته باشند . واین همه ولخرجی وزیاده روی درمصرف کنند .    

تازمان پنج سالگی درخانه ی پدری زندگی می کردیم . پدربزرگ پدریم معروف بود به حاج عبدل قنات . ازآن جهت که درکندن وآبادی قنات تلاش بیشتری ازخود  نشان داده بود . او پسران خود وعروسانش را از ابتدا دور خود دریک خانه جمع کرده بود. مادر می گفت ما، درخانه شلوغ و عیالواری زندگی می کردیم وبرای غذا خوردن یک سفره می انداختیم . غیر ازنان هرگونه آبگوشت یا خورش دیگری بود دریک ظرف بسیار بزرگ مثل کشک ماله ویا دریک قدح می ریختیم ودست ها به نوبت وگاه با هم درظرف می رفت ولقمه می گرفت وبرمی گشت .در راه بازگشت اگر با لقمه دیگران بر خورد نمی کرد شاهکار بود . کافی بود یکی از عروس ها بچه اش گریه کند یا جیش داشته باشد. تا برخیزدو بچه اش را بگیرد وبر گردد ظرف غذا خالی  شده بود . مادر بزرگ پدریم  که به او نناقا می گفتند قبل از تولد من ازدنیا رفته بود . زمان کشف حجاب رضا خانی هرگز از خانه بیرون نرفت ودر دیگ ، روی هیزم  آب گرم می کرد ودر عمق صندوقخانه حمام می گرفت . برخی گفته اند که از غم بی حجابی ناموس مسلمانان مثل سایر زنان متدین دیگر،دق کردومرد. بعد ازاو پدربزرگم خانم دیگری گرفته بود که ما نوه ها اورا بی بی عبدل صدامی کردیم .برای من عجیب بود هروقت عطسه می کرد با خود با صدای بلند می گفت : " کوفت ! آتیشک ! جات بذارند!. زنی جدی ومدیر بابابزرگ بود . یواش یواش با دوعروس دیگر(یادگه – جاری مادرم) که با هم خواهرودختر عموی شوهرانشان بودند دست یکی کرده و با مادرم سرناسازگاری گذاشت . اغلب روزها به بهانه آب وجارو کردن حیاط ، رفت وآمد وسروصدای بچه ها ویا رفتن سرچاه برای آب کشیدن ، مرافعه ای راه می انداخت که درنهایت به کتک زدن مادر منتهی شده بود . علی رغم میل بابا وپدر بزرگم مجبور شدیم خانه را به قصد نشستن درخانه مادربزرگم که به آن" نن بی بی "میگفیم ترک کنیم . وقتی به سن پنج سالگی رسیدم مرا نزد مشهدی سید محمود به مکتب گذاشتند. فاصله خانه تا مکتب شاید چهارصدمتر می شد. اول صبح مادرم مرا به مکتب تحویل می داد  وآخرغروب می آمد ومرا ازمکتب به خانه می برد . ابزار هریک ازما محصلین  عبارت بود از یک نالی چه ، یک کوزه کوچک آب ، یک سفره نان که درآن برای ناها رنان می گذاشتیم ویک دوات جوهرمشکی ویک قلم نیش ویک صفحه فلزی کوچک که پس ازمدتی تبدیل به صفحات ورق امتحانی شد. اول صبح کوزه را ازچاه آب پرمی کردیم . تشک چه خودرا کف اطاق درس کنارهم می انداختیم . غروب که میشد تشک هارا بیرون از اطاق می تکاندیم . اطاق را آب وجارو می کردیم و تشک هارا ولو می کردیم . روز اول ملا کتاب نازک وبلند قامتی بنام پنجل حمد بدستم داد وشروع کرد: " بسم الله الرحمن الرحیم – رب یسر ولا تعسربحق علینا یارب العالمین ! پس مبارک بود چپر هما " لحظه ای بعد همین کلمات را تحویلش دادم  . روز بعد او تدریس الفبارا شروع کرد کهفرداصبح اول وقت درس را تحویل دادم . کتاب پنجل حمد که بعدها شنیدم نام واقعی آن عمه جزء (جزء سی ام ) رو به اتمام می رفت  . البته حروف وصداها وحروف ابجد واذان واقامه نیز درآن مندرج بود. کمتر از شش ماه گذشت قدری نوشتن وعمه جزرا یاد گرفتم . قران شروع شد . هر دانش آموزی به قدر توان واستعدادش مطلب یاد می گرفت. درمدتی که عمه جزرا می خواندم رسم بود برای برخی ازسوره ها، شیرینی خاصی رابرای ملا  ببریم. مثلا وقتی به سوره " الهمزه " می رسیدیم . می خواندیم ویل لکل یه مرغ کل که باید یک عدد مرغ دم کنده وکاکلی برای آخوندمان می بردیم . شب که به خانه آمدم با گریه وزاری مادر وخواهرم را وادار کردم ، مرغ کل مان را بگیرند وبیاورند توی رختخواب تا فردا صبح به آخوند بدهم . می گفتند صبح می گیریم من می گفتم شاید شغال مرغ را ببرد. مکافاتی بود . مثلا به سوره عبس که می رسیدیم شیرینی عبارت بود از " عبس – قندونباتت برسه. قند ونبات می بردیم . یا سوره "زلزال " اذا زلزله – گوشت بزغاله . باید گوشت بزغاله می بردیم . البته این ها فقط گفتار بود ولازم نبود عمل کنیم .اما کودکی بود ونادانی ومن قضیه را جدی می پنداشتم . شش ماه بعد مرا پیش ملا محمد به مکتب بردند. ایشان ملایی بدون عمامه ومبادی به آداب بود. قرآن را نزد ایشان یاد گرفتم . ادبیات وحساب به سبک  قیاس را نیزاز ایشان آموختم . یک روز ایشان مکتب را به قصد کاری ترک کردند . همگی بازی وشلوغ کردیم وقتی ایشا ن آمدند چندتایی از بچه ها را فلک کردند ازجمله نوبت من شد که من فریاد وگریه سردادم. صدایم را مادر بزرگ ازفاصله دویست متری شنید و دیوار به دیواروخانه به خانه  خودش را به مکتب رساند ومرا ازدستان زورمند ملا نجات داد ودیگر به مکتب نفرستاد . کار به جایی کشید که ملا محمد درخانه خودمان در خانه پدری مجاور چاه آب مکتب را دایر کرد . من نزد ایشان بقیه درس قران ونوشتن وحساب رافرا گرفتم . زمانی که کتاب عربی را شروع کردم پدرم قصد داشت مرا برای ادامه تحصیل به قم بفرستد . چون خیلی کوچک بودم . مادرم مانع شد. سراذان ظهرکه می شد همگی ما بچه ها به پشت بام می رفتیم وباهم اذان می گفتیم . بااذان گفتن ما خروس ها لال می شدند. گاه گاه همگی مارا، ملا برای ختم قرآن به خانه ها می برد . که از ما با چایی ذغالی پذیرایی می کردند . شنبه ها باید اول صبح به مسجد سرد ویخ زده که کف آن را حصیرپوشاند ه بود، برویم وسرود بخوانیم : شبنبه شد محصلین وقت درخواندن است و...و شبنه ها باید هرکدام ترکه چوبی برای ابزار تنبیه به ملا تحویل می دادیم . من از یکی نهال های باغه مان خوشم آمد وازپدرم خواستم برایم بکند . پدرم سرمرا گرم می کرد وطفره می رفت نمی دانم چطور سر مارا گرم کرد وترکه دیگری برایم تهیه کرد . بعدها آن نونهال تبدیل به یک درخت بزرگ شده بود. هروقت که از اطاق درس می خواستیم برای حاجتی بیرون برویم بای به در نگاه می کردیم اگرنوشته روی  لوح چوبی آویزان به درکلمه "غایب "بود یعنی کسی از اطاق بیرون است وما حق نداریم بیرون برویم . هروقت ملا  تشنه می شد شاگردان دردادن آب به اوسبقت می گرفتند . قبل ازاین که آب بخورد به دانش آموز حکم می کرد که  چون تو کوچکتری آب بخور، من بعد می خورم . بعدها گفتند برای این بوده که گویا دانش آموزان بزرگتر وبد جنس درون کوزه ادرارمی ریخته اند.ملا برای این که خیالش ازین حیث راحت باشد ،آب را بعد از دانش آموز می خورد. مواقع تنبیه بیشتر لپ های ماراکه مقابلش روبروی رحل نشسته بودیم  می گرفت وفشار می داد واززمین بلند می کرد وچندین بار نشیمن مارا بزمین می کوبید.

 

کمی بزرگترشدم . نمی دانستم پدرکجاست .یکی ازدوستانش که به گوکد آمده بود گفت من ترا پیش او می  برم . مادر اجازه مسافرت به من داد . مقداری ماست ، روغن، کشک ونان  به عنوان سوغاتی با خود برداشتم . بلیط اتوبوس برای 360کیلومتر مبلغ 30ریال بود . این دومین باربود که دراتوبوس می نشستم . یک بار درسن 6سالگی برای سفر زیارت امام رضا همراه پدر و دوستانش درفصل نسبت سرد سال . واینک در گرماگرم تابستان ونام همسفرراهنمایم مرتضی شوهر یکی ازنوه های خاله بزرگ پدریم بود . او می دانست پدر درکدام منطقه از تهران مشغول به کاراست . خشکسالی وازبین رفتن باغات ومزارع وتلف شدن دام ها روستارا به خانه ارواح بدل کرده . زیرا روستا بعد ازآدم ها باصدای خروس ها تا دوردست ها که هرلحظه با هم قرارمی گذارند . با عرعر الاغ ها که فاصله هارا باصدای رسای خود پر می کنند. با ماو – مای گاوها که شیرهاشان را به پستان می گیرند . وعوعوی سگ ها که گرگ ها راازحریم گوسفندان  دورمی سازند. ودیگر چه بگویم صدای بغبغوی کبوتران . جیک جیک گنجشکان وغورغور قورباغه ها وصدای نرم آب ها ازقنات وکاریزها به جویبارها – آبادان است واینک ویرانه ای با دیوارهای عریان بدون دارو درخت وبی سایه وبرهوت . سوار براتوبوس شدیم که برخاتم انبیا محمد مصطفی صلوات . ومسافرین باهم ازته دل نه یک بار که هربار درجواب منادی ،صلوات های پیاپی می فرستادند. درگردنه ها وپیچ های تند صلوات آبدارترمی شد. وهمگی تنها آن راراه نجات می پنداشتیم . نیمه های راه که می رسیدیم شاگرد شوفر برای ساخت امام زاده ی بین راه که شخصی خواب نما شده که  این جا مقبره سید جلیل القدری بوده پول جمع می کرد . ده شاهی . یک ریال وخونه پرش  پنج ریال . شاید مجموع پول ها پانزده ریال یا کمتر می شد. اتوبوس لختی توقف می کرد وپول را به بنده خدایی که معمولا عمامه کوچک سبزرنگی داشت تحویل می داد . گاه شنیده می شد یکی ازراننده ها دراین پیچ تند وروی پل درحال چپ کردن بوده ویک باره فریا د زده یا ابوالفضل وچون نجات پیداکرده بانی برپا کردن این مکان مقدس شده است . سال های پیاپی ازاتوبوس های درحال رفت وبرگشت پول جمع شده واینک حد فاصل قم ودلیجان در جاده نی زارمکانی بنام امام زاده عبدالله درنظرگرفته اند .می گویند پس از گذشت شصت سال اینک امام زاده معتبری گردیده است . از پیش این پل که هنوز صورت امام زاده پیدا نکرده است گذشتیم با صلوات های غررررا. ازجاهای دیگری نیز گذ شتیم تا رسیدیم به شهرستان قم وگنبد زیبای حضرت معصومه . معمولا اتوبوس توقف وزیارت با دلچسبی خاص خود انجام می شد . نفسی راحت ودوباره برگرده اتوبوس سوار وبازهم صلوات . گذرازکتل وگدار وگردنه ها وکفی ها . ازعلی آباد وکهریزک گذشتیم وساعت پنج بعد ازظر به گاراژ ترانسپورت واقع درمولوی تهران رسیدیم . این جا قیافه حمال ها که درکارخود جدی بودند جالب بود . با چرخ های دستی شان که ازیک کفه چوبی وچهار عدد بلبرینگ به عنوان چرخ تشکیل می شد. بیرون ازگاراژ-  گاری ، درشکه وموتورسه چرخه که مخصوص حمل مسافر وباربودد یده می شد . موتورسه چرخه ها عجوبه وسرآمد از سایر وسایل بودند. سریع وکارآمد وارزان . یکی ازآن راکرایه کردیم وقرارشدبا گرفتن یک تومان مارا به همراه بارهامان به باقرآباد شاه عبدالعزیز برساند. مقداری ازجاده اصلی ازمولوی  طی شد ودرفاصله های دورازحرم جاده بیابانی شروع گردید. جاده ای باخاک بسیار وغبارفراوان . تمام موی سر وابرو ولباس ها مان آغشته به غبارغربت شد . خسته ونالان به مقصد رسیدیم . تل آجرهای خام که به صورت دیوار های موازی هم انبارشده بود جالب بود . گاه گاه لباس ها روی بند طناب ها شسته ودرظل آفتاب خشک می شدتا دوباره تن عرقوی صاحبان خودرابپوشاند . گرما بیداد می کرد واینک حدود ساعت نزدیک هفت ولی هنوز داغ بود. این جا یک نبردگاه عظیم کار کندن خاک اززمین برای تل خاک وسپس تبدیل به گل وآجر خام وسپس پختن آن برای حمل به بیرون ازکارخانه برای مصالح ساختمان . آن زمان غیر ازملاط گل ویاماسه سیمان نودوپنج درصدمصالح ساختمان راآجر تشکیل می داد. آبگیر های کوچکی دربلندای زمین کنده وگاه دیواره آن را گل آهک گرفته (آن زمان هنوز ماسه سیمان رواج امروز رانداشت )بودند . انگشت شمار آدم ها لحظه ای را برای خنک شدن درآن می پریدند. آب بسیار گلالود وکدر ، گرچه تازه بود. ازفردای روز کارمن شروع شد . کارهای اساسی دردست سایرین بود ومن تنها آجرهای خام که سطح زمین را گسترده بود واینک یک روزازعمرآن گذشته بودرا ناخن گیری وروی هم به اصطلاح کلوکه می کردم تا جابرای قالب زدن آجرهای خام بعدی آماده گردد . این جمع آوری به شیوه ای بود که هرچهارآجر به صورت مکعب کناروروی هم قرارمی گرفت تا بادخورداشته باشد وسریع خشک شودوقابل انتقال به کوره ی آتش. هرهزارآجرکه جمع می شد ده ریال اجرت داشت . ازصبح تا غروب حدود سه هزارآجر با نظم خاص روی هم کلوکه می گردید. اجرت آن سی ریال می شد. درآن روزگار یک روز کاراصلی پنجاه تا هفتادریال مزد داشت . من چون به قول کارگران ،بچه مدرسه ای بودم باید کارهای سبک می کردم . تابستان سپری شد با خاطرات خوب . میانه روز آوازخوانی کارگران وشب ها خواب همچون مردگان ازخستگی بی امان روز . اما پدر. پدرم تنها فردی بود که شب ها دوکارکنتراتی دیگرهم  داشت یکی کندن خاک وتوده کردن آن ودیگری تخلیه آهک از معدن کمی دوردست تر. کار اصلی ایشان تهیه گل مورد استفاده قالب زن های آجربود که ایشان وقت تعطیل کار هنگام غروب خاک آن را به سرعت آب میگرفت وصبح علی الطلوع آن را ورزمی داد وتبدیل به گل قابل استفاده می کرد . وادامه  روزآن را دراختیار تیم کارگران قالب زن وشاگردانشان قرارمی داد . حتی گاهی هم مرا یاری می داد ودقایقی مرا به سایه می فرستاد . اوراضی نبود من کارکنم .ریرا خودش به  تنهایی در شبانه روز سه شیفت کارطاقت فرسا داشت . بگذریم که درکارعجوبه ای بود وهمگان درتمام شئون اورا می ستودند. درمزرعه برای دروی یونجه وگندم . درشخم زمین وبیل زدن آن ودرکاروجین کردن .عمرسه ماهه ام سپری شد. پدر هنوزدرتهران ماندگاربود . مقداری پول وسوغات به من داد  امسال کلاس ششم ابتدایی راپشت سرمی گذاشتم . وقتی به خانه برگشتم استخوان هایم قوی شده بود .برای کارکردن آماده ولی مادرم اصرارداشت بازهم به مدرسه بروم ولااقل تا کلاس نهم را بخوانم .

 

*27شهریور 90

برگ بعدی

برای استخدام کلاس های آموزشی تشکیل وهر چهل نفر دریک کلاس تحت تعلیم قرارگرفتیم

دروسی را که گفتنددرزمینه : حسابداری – قانون تجارت – قانون مالیات ها- نگارش ونامه نگاری – طبقه بندی مشاغل – حسابرسی  وساعاتی رانیز برای تایپ نامه بود . کلاس ها از مهر تشکیل وتا دی ادامه داشت . درپایان دروس آزمون گرفتند . همه افراد به غیر از 12نفر قبول شدیم . 12نفربعدی هم پس از ماهها مجددا آزمون وبه گروه پیوستند . ازجمع 200نفری را که برای اجر ای قانون جدید مالیاتها درنظر گرفته بودند حدود 50نفر برای شهرستان بودند که پس از آزمون به شهرستان های مربوط اعزام شدند. هرروز خبری می رسید . ماراازکارکردن می ترسانیدند. می گفتند روی میزها وتوی کمد ها هزاران پرونده مرده وزنده انباشته شده ودرانتظارشما که به آنان سروسامان بدهید . اضطراب عجیبی در دل ما افتاده بود . هرچند نفرمارادرتهران برای ناحیه ای از تهران گسیل کردند . محل کارچند نفرکه من نیز جزوآنان بودم درساختمانی واقع در میدان محمدرضاشاه ،غرب تهران ( اینک میدان جمهوری می باشد) بود. روز اول خبری از کار وپرونده بنود . کسی به کسی نبود . نه رئیس معلوم بود نه مرئوس . کسی مایل به پذیرش شیوه جدید نبود . چون قراربود بیش از نیمی ازکارمندان قدیمی به اداره ی بقایای مالیاتی منتقل شوند . وکارجدید برمبنای قانون مصوب اسفند 1345توسط نیروهای جدید شروع گردد. بنابراین خبری از پرونده های خاک خورده وکهنه نبود . هرکسی که بهاداره مراجعه می کرد ، چهارپنج نفر ازما می ریختیم سرش که : چه کارداری .بنده خداهم هاج وواج تا این که آدم های پخته وقدیمی می آمدند واوراراهنمایی می کردند. چندروزی گذشت . محل کارمان به خیابان آیزنهاور (اکنون آزادی شده است )بعد از چهارراه کندی(اکنون جمهوری آزادی شده است ) منتقل گردید . هردونفر دریک اطاق مستقر شدیم . هنوز میز به تعداد کارمند نبود . شاید صندلی هم کم بود. اداره رئیس پیداکرده بودوازآدم های سابق با خدمت چهار پنج ساله استفاده کرده بودند. ازرؤسا یکی بنام لطفی زاده ، یکی فارسی ، یکی فرنوش ورئیس همه این ها بنام عمایی بود. دوسه ماهی گذشت. گاه گاهی نامه ای نوشته می شد وبه مامی دادندآن رانگاه کنیم واگر فهمیدیم آن راپاره کنیم . یک روزهم نوبت من شد .کاغذی را که با قلم نوشته شده بود خواندم وآنراپاره کردم . چند ساعت بعد آقای لطفی زاده نامه راازمن خواست . پاره های آن را به ایشان دادم . ایشان ناراحت که چرا پاره کردی ؟‌من گفتم خودتان گفتید . ایشان با ناراحتی که من گفتم پاراف کنید . من نمی دانستم پاراف یعنی چی . اولین باربود این اصطلاح راشنیده بودم . پاراف کنید یعنی یک امضای کوچک زیر آن بیندازید. امروز مطلب جدیدی یاد گرفتم . روزهای بعد بااین که آماده بودم کاغذهاراپاراف کنم دیگر کاغذی نبود.آرام آرام کارها حوزه بندی شده ونامگذاری شده بود . وظایف مشخص وحکم آزمایشی آدم ها خورده بود . مارابه عنوان کمک ممیز مالیاتی استخدام کرده بودند تا پس ازیک سال استخدام رسمی قطعی شویم . آن گاره با گذشت دوسه سال به عنوان ممیز  وسال های بعد سرممیز وسال های بعد ممیز کل مالیاتی گردیم . روزها به گفتن شرح حال هم دیگر وخاطرات مشغول بودیم . کنار ساختمان اداره یک زمین خالی بزرگ افتاده بود . سگ توله ابلغی آن جا پرسه می زد . من وشاهرخ یکتا خواه هرکدام به نوبت از پنجره اطاق ازطبقه دوم یک حبه قند برایش پرت می کردیم . حیوونکی می خورد ودم تکان می داد . افرادی بهاداره مراجعه می کردند. عده ای به دنبال انحصار ورثه متوفای خود وعده ای برای گرفتن مفاصا حساب مالیاتی به ما مراجعه می کردند. یکی دونفر بنام حسینمردی که املاک زیادی داشتند مؤدی حوزه بودند. می گفتند ده ها تومان پول نقد وهزاران متر زمین دارند ولی حتی امضا نمی توانند بکنند . اصطلاح تومان آن زمان (هزارتومان بود) به مواردی گفته می شد که کسی بیش از یک هزارتومان پول نقد داشت . ازقدیم حرف سواد وپول وبی سوادی یک معضل جامعه بوده وتعدادی ازمردم که به ارثی رسیده بودند متهم به بی سوادی وپول داری بودند. حالانیز به نحوی دیگر. تعدادی از همکاران دردانشگاه نیز به صورت پنهانی درس می خواندند. چند سالی گذشت که تقریبا همه کارمندان ادارات ما دردانشگاه مشغول درس یا فارغ التحصیل بودند. کسی به کسی نبود . درس می خواند- کارمی کرد- کارنمی کرد ، فرق چندانی نداشت . فقط کسانی که می خواستند ترقی کنند بایستی ،‌ خودی نشان می دادند . اگر سرت دنبال کار خودت بود همه چیز روبراه وآرام بود . دوسه سال بعد که قهرمان تختی به صورتی مشکوک فوت کرد یواش یواش مردم نسبت به رژیم بدبین شدند . شش هفت سال بعد نیز مبارزات سیاسی به صورت جدی شروع شد وهرگروهی به نحوی نارضایتی خودرا بروزداد. گروههای سیاسی مبارزات مسلحانه خودرا شکل دادند وبازار زندان وشکنجه واعدام هاگرم شد. سال 1349من نیز وارد دانشگاه شدم ودررشته حسابداری ثبت نام کردم . مشکلات زندگی پس ازازدواج ودرس شروع شد . همسر وبچه ومستأجری ویواش یواش چشم هم چشمی کاررا مشکل تر می کرد . من دراداره ودرس مشکل جدی نداشتم . روزگار به سلامت درکنار خانواده می گذشت . ورزش وکلاس های زبان نیزساعات  فراغت مرا پرمی کرد. ازهمسرم هم تقاضا کردم علاوه بر خانه وبچه ادامه تحصیل بدهد . ایشان نیز با جدیت درس را شروع کردند وبا این که برای تشویق برادرم حسن ، ادامه تحصیل را شروع کردند ولی پایا ن ثلث وامتحانات حسن پیشرفتی نداشت ویواش یواش ترک تحصیل کرد ولی همسرم با جدیت پس از شش سال دیپلم خودرا با نمره ی خوب گرفتند . سال 1363برای ورود به دانشگاه شرط سنی قایل شدندوچون ایشان سی سال داشتند فرصت ادامه تحصیل ازدست رفت . بعد هم بچه داری وعدم توجه ایشان را ازبقیه راه بازداشت . بعد هم که جنگ ی برنامه های جدید وجدی دیگری را آغازکرده بود. زمان گذشته که به زمان طاغوت معروف است . خفقان سیاسی نفس گیر وزندگی را برای ما که با همسرم به صورت مخفیانه ارتباطی با عناصر انقلابی داشتیم ، بسیار دشوارکرده بود. همسرم امید این که من به خانه بازگردم نداشت . هرروز بگیر بگیر وزندان روبه فزونی بود. فرصتی پیش آمد تا سال1353برای ادامه تحصیل باهمسر وفرزندانم برای فوق لیسانس به آمریکا بروم . ازفامیل هم خدا حافظی کردیم ولی پس ازمصاحبه وسایر تحقیقات فرددیگری را بجای من برگزیدند.سال 1356اوج حرکت های سیاسی وسال 1357به زعامت حضرت امام خمینی پس از 20سال مبارزه جدی ، انقلاب اسلامی رخ داد . شگرفی جاویدانی درتاریخ ثبت گردید. حکومت شاهنشاهی که درزمان پهلوی با بیداری وخیزش مردم چهره واقعی دیکتاتوری خودرا نشان داده بود درهم شکست ودانه های انقلاب جوانه زد وسبزی وشکوفه خودرا نمایان ساخت . پس ازانقلاب افرادی چون خانواده من ازهمه خواسته های خود عقب نشینی کردیم . همه مطیع ومقید به اصول انقلاب . قبل از انقلاب نیز با فرمان امام درپاریس من به کشت گندم مبادرت کردم . با این که شدیدا درتنگنای مالی بودم . زمین اجاره کردم وگندم خریداری وبا تراکتوراجاره ای وپرداخت دستمزد فراوان درروستای کن دوهکتار گندم دردوقسمت کاشتم . یکی ازجوانان خوب کن بنام مجید طاهری نیز دراین کارمشارکت نمود. علاوه بر انجام وظایف قبلی خود ، سه سالی نیز  این کاررا دنبال نمودم . ازدرآمد حقوق خود، علاوه برهزینه زندگی وهزینه های این اقدام را نیز باید متحمل می شدم .

همراهی همسر وفرزندانم کمک فراوانی به من می کرد. کارسخت وطاقت فرسایی بود . کشاورزی در کنار تهران آن هم زمانی که برای همه چیز حتی برای اجاره زمین باید پول بدهی بسیار سخت بود .  

قبلا گفتم که برای انبارکردن آجرهای خام برای پخت نهایی درکوره پزخانه هاشم آباد – باقرآباد مشغول ...

آفتاب می تاخت چون اسب چموش وتو ناگزیر درپی آن تا پیش ازرسیدن به قله آن همه کاررا به پایان ببری 

سروگردن که درست ،حتی از پشت پیراهن تنت می سوخت . دستانت که چه بگویم . شاید ازجنس آفتاب شده ای . می زند شلاق خود بر رووسر بر شان و پشت وتو باید برخود بتازی راهوار. نیمه روز آمده وباید برلبه بلند استخر عمیق ولی کوچک کوره پزخانه بپری وسررورویی بشویی ، نه ازهرم گرما مجبوری با لباس هلفی سربخوری میان آب .شاید آهن گداخته ای که درآب می روی . صدای جز تنت را درتماس باآب احساس می کنی وغرق آب ولذت . چند ثانیه ای بیش نیست . بهشت هم حساب وکتاب دارد . فقط یک نگاه .فقط یک بوسه . فقط یک آه . آن هم اگر فرصت دهند. خیس آمدی بالا . می گویند بالباس تر نماز کراهت دارد .باتن خسته کراهت دارد. با اضطراب وترس کراهت دارد . ولی وقتی نمانده . باید مثل برق بخوانی و ناهارت را بخوری وبدوی چایی ات را هرت بکشی . جای دیگر گفته بودم . کتری آب راباید ببری روی سوراخ های قمیر که مثل جهنم با هیزم نفت کوره وتنباکو می سوزد بگذاری . پای برهنه وپراز گل می دوی به سرعت آتش می گذاری وبرمی گردی . شایدم کتری را روی سوراخ دایره شکل به قطر حدود بیست سانت جوری گذاشتی که خدای نا خواسته برگشته باشد وهمه آبش جزغال شده باشد . پس از سه چهاردقیقه می دوی وبرمی گردی ویک مشت چایی خشک توی کتری درحال غل غل می ریزی برمی گردی وچند ثانیه بعد دسته کتری داغ را می چسبی وبه حالت دو خودت را به جمع می رسانی وهریک دویا سه استکان یک انگشتی چای وهر چای با دوحبه قند . چه می چسبد . اول قندرا درون استکان چای لای انگشت شست وسبابه می گذاری وبا ظرافت خاص نیم ثانیه نگه می داری . می بری بین لب ودندان وشیره جانش را می مکی . وبعد استکان رادرون نعلبکی خالی وبا یک هورت ونیمه دیگر استکان ر اهم . قصه چایی تموم . لباس به تنت خشک کبریت . می نشینی  بلند میشی صدای خش خش ودوباره نرم شدن لباست را می شنوی .دارد  فیت تنت می شه . بازدویدن وکارکردن تا تیغ آفتاب فرق قله را درغرب بشکافد . ودقایقی بعد سایه روشن آن پشت کوه نیز ناپیدا. هنوز چشمت می بیند وبقیه کارها . درروزگار ما کار ساعت نداشت . ازروشنای بامداد (فلق) قبل ازآفتاب تا بعداز روشنای آفتاب(شفق). کاروکاروکار. سرشبست چیزی مثل رادیو وتبارش درکارنبود . صدای حزن آور رفیقی ازنای خسته درهوا می طنید . گرم ومهریان . دلت می لرزید . اشک می غلطید . همه جیز ازهمه پنهان ولی فرت فرت بینی نشان می داد که سوته دلانی به نوایی دل رامرهمند. وسپس می افتادی ونمی دانستی کی اذان صبح شده . کوبیدگی تن آرام . بدن چالاک ومی جهد تا روز طولانی دیگری را با آفتاب وشدت وحدت کار معامله کناد . روزها هفته ها . شنبه وجمع ندارد همه روز روزخداست برای کاروکارگر نه تاجر وماهی گیران یهود. خدای عمله دست وبازو ، بیل وکلنگ وزمبه وپتک وتیشه واره وداس ست وتبر .آچارست وفرغون . وامرارمعاش . برکت درکارست نه در ورد. آن که ورد می خواند پولش راازکجا بدست می آورد . می دانم شخصی را  ...خان می گفتند . می گفتند پسر صاحب کارخانه است . هردوسه روز یک بار سری به کارگاه می زد . کجا بودند وچگونه می زیستند از عقل ما بدور بود . حتی به فکرمان خطور نمی کرد . بعدها فهمیدم که این جور آدم ها دوطایفه اند . عده ای ولنگار ومفتخورومرفه که به شیوه ای غیر معمول ویا اتفاقی صاحب ثروت شده اند . عده ای با ظاهری متدین به هرطریق کارخودرا رنگ ولعاب می دهند وثروت  اندوخته اند  هردو طایفه ازنیروی کاردیگران حداکثر استفاده رامی برند واجرت آن را درعرفی که خود شان بنا نهاده اند می پردازند. ازاین که بگذری عده زیادی هم خودشان رنج کاررا می برند ومزدشان را درحد متعارف برای خود کسب می کنند . عده فراوانی نیز به صورت اجیر ودستمزدی کارمی کنند وهیچ پس اندازی ندارند .اگر یک روز کارنکنند ماشین زندگی شان متوقف می گردد . آخرین روزهای تعطیلات تابستانه گذشت . پدرم مرا به شابدالعظیم برد . اولین بار بود که اتوبوس دوطبقه راه افتاده بود . به زیارت رفتیم بعد به بازاررفتیم . یک دست کت شلوار وپیراهن وکفش خریدم . ودرسودای این که وقتی پاییز به مدرسه رفتم آن را بپوشم و شیک باشم وپز بدم . لباس داشتم ولی مندرس بود. زمان ما لباس نو خیلی عمر می کرد. مگر کوچک می شد. یا مابزرگ می شدیم .من هرگز بزرگ نشدم . از شش هف سالگی تا دیپلم زمستان ها یک جفت پوتین قهوه ای امریکایی می پوشیدم که سه چه سال بعد رنگ آن بکلی پاک وخاکی شده بود . سال تحصیلی مدرسه هاباز وبا شوق فراوان به درس وکلاس سرگرم شدم . فکر کلاس دهم دبیرستان بودم .کت وشلوار طوسی وپضت کت دوتا چتک داشت . هنگام چرخ سواری درراه مدرسه من ومرتضی بایک نفردیگر که ازبستگان اوبود . هریک با چرخ خود جدا گانه می راندیم . آن آشنا گفت به بین پسر آدم بایدسنگین باشد . ببن آخاله چقد سنگین وباوقاراست . کت او بیش از یه چاک ندارد . من خیلی خیت شدم وتمام مسیر نیم ساعته راه را دمغ . فردا رغبت نکرم کت وشلوارم را به پوشم . لباس قبلی ک بسیا ر کهنه و بی رنگ ورو وجاهاییش هم پاره بودرا پوشیدم . مادرم خیلی آزرده شد ولی دراین جور امور مرا هیچ وقت سرزنش نمی کرد وعلت رانیز جویا نمی شد. یادم هست  در اون سال وضعیت درسم متوسط بود ولی از درس جبر ومثلثات برای اولین بارم در کارنامه ام تجدیدی وارد شد . آخرین امتحان را داده نداده راهی تهران شدم وبرای کمک به مخارج خانه وادامه تحصیلم به کارهای ساختمانی پرداختم . گرچه کار طاقت فرسا بود ولی نوجوانی باعث شده بود راندمان خوبی داشته باشم  وصاحب کارانم مرا به روزهای بعد نیز بپذیرند . جای دیگری هم این مطالب را نوشته ام .