گلستان

ادبی - تاریخی- سیاسی - انتقادی -فرهنگی -طنز- پندیابی

جی لیز - جالیز
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

جی لیز (جالیز)

زمینی کـه گنـدم شده سال قبل  پس آن شبدری یاککج ماه قبل

به کــودفـراوان وخاکسترش   تواناکنـندجـامـه وبستـرش

به بیل وبه شخم نرم وتیمارگشت   به هرکرت چند کیزدیوارگشت

به آب فــراوان تاپشتـه هـا    که سیراب گردندهمه کشته هـا

تن دانه را خیس درآب کــرد    به مدت مدیدش درخواب کـرد

بظرف سفال ومیان ریـز هـا     برنددشت وصحـرا به جالیـزها

لب کیــز را بالب بیـل خود  شکافندکف دست چو زنبیل خود

برآن دانه هایی به تعـداد بیست    بریزند بنامش کـه یزدان یکیست

دگرکـودکـی پیر یاکـارگر    بریزدزخــاک نــمورش به بر

تن خستــه را بی بلایادکـن    به سـعی وعمـل خـانه آبادکن

به پایان کـاروبه هنـگام شب   خـورندوبریزند قنــدازدولب

به شوخی زنند وبه گفتـارنیک   به بسترروندخوش به پنـدارنیک

به اطـراف جـالیز کـدووبلال   گلافتـاب گـردان وبدروهلال 

زقـرمـزوچیتی و چشم بلبــلی  همــه لوبیـا لابلا گلــگلی

چودانه جوانه کند پشت خـاک    زمین راکنـد پاره وچاک چاک

مـراقب نبـاشی اگـرلحظه ای    کنی غفـلتی یا  بری  وقفـه ای

کبوتر چو فوج سـواران رسـد    به منقـارونک دانه هـابرکشـد

به کفترپرانی وباهـای وهـوی    ز جی لیز خود می کنی  جستجوی

زهـرچاله ای سبزه هـاکپه ای    بلــندند ازخـاک یک قپـّه ای

ازآن برکشند جــزیکی ودوتا   بـماند درشـت وستبـر وجـدا

به هرهشت آبی فـراوان دهـند   سه هشت بگذردسربه پیمان دهنـد

سه پر بوته ها سرسوی آسـمان   به تسبیح می پرورند جسم وجـان

به خـردادپایان فصـل بهــار    به جالیـزافشـانده تخـم خیـار  

به اطـراف جـالیز کـدووبلال   گلافتـاب گـردان وبدروهلال 

زقـرمـزوچیتی و چشم بلبـلی   همــه لوبیـا لابلا گلــگلی

چوقوّت کنـد آورد هـرزه هـا    علف های تلخ وبن ساقـه هـا

به سوزو به خرفه به پیچک تنـد   هـمه کشته اسپرس وترشـک زند

به نیـچین زهــرزه نباشـد اثر  دهدمــردکاری ترا این خبــر

به یک ماه گذارت به جالیز شـد   پرازسبــزه هاگـل درآویز شـد

کننــدریزه کاری به هربوته ای   جـدا بند بندش کننـد کـوته ای

دودست می گذارند بر بوته هـا   دگــرهیچ ماند از آن کـوته ها

به هردست گذارند یکی کمبوزه   چوتیمـارگـردد شـودخـربوزه

زبیــم سـرنیش پروانه هــا  زمـوی  مگس نیشک پشـه هـا

نهان کرده برخاک کمبـوزه را    به مـاهی شود گنـده خربوزه را

به جالیزشادی دوچندان شـود   لبت بشکفد چهــره خندان شود 

برددل زدستت به جـالیـزهـا   گلستـان گـل گشـته آویزهـا

خیـاری که سبزوقلم گیــربود   زبوی خوشش کی کسی سـیربود

شکرپاره گرمک خوش رنگ وبو  کـه داروی هـردرددرگفتگـو

بزرگست وخوشرنگ وشیرین وقند گیلی گرگابی صابونی خنده لب

بلال وکـدووخیــاروحبوب   کندپشت خربوزه گرمک غـروب

گل هنــدوانه بادنـجان پیـاز  هویج وچغنـدر به قـدرنیــاز

کمی سیب خاکی گوجه ی آبدار   عـدس ونـخودخـّلرداغــدار

تره وتربچه ســرجعفـــری  نشوینـد بجـزاسفنـاج سرسری 

به بازازرونق زجــالــیز باد   همــه نعمت ازآب و کـاریز باد

کنـون ماه مردادوشهریوراست    به نوبت به هــرنعمتی دیگراست

زترس گـرازوزجـوجـه تیغی   زگــاو وزکفتر کــلاغ ..یغی

زسـرماو گـرما وخشکی وتر    زگنــدیدن وسوختن وخیروشر

کشــاورزدایم به هـول وولا    همه جسم وجـانش به مـوج بلا  

نباشـد اگـرلطـف پروردگار    بیفتـد زدور چـرخ این روزگار