گلستان

ادبی - تاریخی- سیاسی - انتقادی -فرهنگی -طنز- پندیابی

محرمانه
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

محرمانه

زنی بودش فزون ازشصت وپنج سال ورا مردی کم از هشتادوپنج سال 

 یکی را مرده شوهروان دگر زن     شنیده داستان مرغ و چاه کن

مغنــــی با کلنــــــــگش دانه دانه      بنا می کرد برای مرغ لانه

 به ذرعی کـزمیان خاک بگذشت     خروس بانگی برآورد بام وازدشت

فلانی چــــــاه کندن لانگی نیست    چنین اوصاف مرغ خانگی نیست

مرا کــــــــاهی وچوبی لانه بهتر   پناهی جویم آن جا خانه بهتر

جهــــــالت چشم چاهی کورکرده   کزان این قصه رامسطورکرده

هر آن کس عاقل است بیداربهتر      چو خوابست وقت کار بیمار بهتر

هوس جنبید کردند میل جفتی    بیاد نوجوانی رازگفتی

بنای صیغه باهم می گذاشتند    گهی سربرسر هم میگذاشتند

چو مرغ عشق باهم گرم نجوا   دل وامق فتاده سوی عذرا

سر شب تامیانه عاشقانه   به کام یکدگر دور ازخزانه

زرؤیای جوانی قصه ها بود   یکی شوخی یکی را خنده هابود

جوانی بود فراغت راشبانه   به دوستان دگر بودیم بهانه

تماشا گر زگرمای هماغوش   فرابردیم زسوراخ چشم وهم گوش

من ودرویش گاهی با علیجان   محمد مرتضی از خط ایووان

زسوراخ درون درنگاهی  فراوان حسرتی واشک وآهی

ستانند قلوه ودل می سپارند  چروک خنده بر دل می نشانند

هنوز لب ازلب پیران سرمست   چو تیر ی چله می گردپای درشست

به ناگه ریخت آشوبی فضارا   سپهر آسمان شرح قضارا

صدای نعره ای همسایه هارا  گرفته ضربتی کوهپایه هارا

زن ومردجوانی دزنزاعند   به فحش وناسزا اندر کلامند

نوازش داده جای خود به دعوا   کند جفت لطیفش پاک رسوا

سر هیچ چیزدعوا سرگرفته  چنین آتش به مأوا درگرفته 

غم ار باید جوانان را نشاید  بهارعمررا چندان نپاید

برو شکر الهی پاس می دار  عیال خود لطیف چون یاس می دار

نباید چاره ای باشد ازین به  خورند مردم  فراوان گشته فربه

توقع بی حدوبی حصردارند  هوای کیمیا وقصر دارند

به کم قانع شوی آرام گیری   زکوتاهی به عزت کام گیری