گلستان

ادبی - تاریخی- سیاسی - انتقادی -فرهنگی -طنز- پندیابی

سلام بر کن
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

باغهای کن

بی فاصله شاخه ها  ازباغ همسایه

 

 گردوانجیرخرمالوانارگلابی وزردالو

وگیلاس نورس درپیچ دیوارهای گلی

 برفرازآن حلبی یاخاربرای بلندی  عمردیوار

ودرهای نرده چوبی کهنه وکج وبیقرار

دندان لق سالخوردگان سنگ چین زیر دیوار 

 

 سایه ی درختان کهن محاسن گونه شاهد آوارها

درشیب سنگ چین کناررودخانه

مارپیچ استاده درختان بیدباشاخه های بلند

باا نجیرهای بادی ووحشی

برساق وریشه آن پیچیده پاره های پلاستیک

وپیراهن پاره کدامین غریق سیل امامزاده داوود

جیغ تندجغد وهوهوی مرغ حق

برسردیوارشکسته خانه ی متروکه ی  باغ ترابه غروب می خواند

پرنده هادرجای جای لانه خودپرسروصدا

دیوارخیس باسبزه های دست کشیده زکارآب 

سبزاست روزبه روزبی دغدغه ازخزان

سبزه باپونه های اندک لب جوی باعطرپونه ی همسایه قدیمی مافرق می کند

شر شر جویبار های سنگی صدای ریزش آب

تراتاشهردورخسته ورنجورمی برد

خانه های ده مانده برجا در یک قدمی شهر بزرگ تهران

بانفس های رقیق وسبک استاده برپا

کدامین فاصله باتهران بااین صراحت سبک

 ماشین ودودوسنگینی نفس اما

 ترابابهشت بی فاصله سرمست کرده است

کوچه پایین ترک عروسکی ازویترین

ترا دنبال می کند تا بگیریش سخت درآغوش

عروسک باموهای لخت برروی شانه ها

...... آن سوی نقشه ی عالم

میان چادرهادردوردست اردوی زندگی است برپا

 هسته ی هوس های تاجران خون وسرمایه

 بانقش مدیریت جدیدافسون می کند

خواهدگذشت غربت 

کودکان معصوم فلسطین وتاجیک وافغان وخاک های بعدازاین

اماشقیقه گردوفرصت نمی دهد

به کوتوله های اسراییلی

که زودتر بار می دهد فقط بارمی دهد

نه استوارندبه  قامت نه پایداربه عمر

امروز  روز  زود بارورشدن وروزخوردن است!

 دیروز روز استطاله مقاومت بودورفت

فردابه ازاین دورازمعامله دورازمصالحه

پیوندشاخه های زیتون به گردوهای ستبرصدساله

 کاری است بس محال

...

کن این ده سرشارازامیدمانده استوار

به اتوبان ها اجازه نمی دهد که ازدیواروپرچین آن بگذرد

هنوزدرقرن 21بردیوارهای ورودیش  نوشته اند:

بی حجابی زن  نشانه بی غیرتی مرداست

بی یاد از درختان خرمالو و انار درپاییززندگی

وباغ  دل سپرده به های وهوی

زمستان وبرف ویخ

 


 
 
به خاروگل
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

 به خاروگل

روان وزمزمه گویان به جویبـارتوباشـم   زیان رسـدبه دوعـالم که ریگ جوی توباشم

به جویبار محبت به خاروگل چه تفاوت  که مست روی فروغ صبح توباشم

فــراق روی تودارم چـرانظــرنکنی   زروز زادن ومرگـم تــرانه گـوی توباشم

به آتشم چو بسوزند به استخوان که رسانند  ندارم هیچ ابائی به گفتگوی تو باشم 

 

طــراوتی برســانی به گلشن ورضوان   غـبارمـانده به راهـی اسیـرکوی تو باشم

 

اسیـرکـوی مـلامت به بنـدوزنجیـرند   من آن کمنــدپسندم کـه تارموی توباشم

 

سکوت وخلوت عشـاق به دفتـرودیوان    زجان ضجه برآرم به های وهـوی تـوباشم

 

به باغ غنچه سـراید به دشت لالـه برآید   کـویرتشنه بجـویم به جستجــوی توباشم

 

نه هرکجاکه چمن بودصفای دشت ودمن بود  به هرکجاگــذری توچوسایه سوی توباشم   

 

 

کران ساحل امید

 

بسـاط کهنـه گیتی چـودانه برچیـنند    وجودذره خـاکی به کــولبــارتوباشم

 

کـران کـران برسـددردبی دوا به دلـم    دم ازشفــانزنم من ذلیـل وخـوارتوباشم

 

به دورآخــرگیــتی مـراپیـاده ببینی    پیاده در هـمه عمـرم نه تک سـوارتوباشم

 

تومعبدی به وجودم توقبله ای به سجـودم  برآن سـرم که همیـشه نمـازگــزارتوباشم

 

کران ساحل امیدنوارخوشـه خورشیــد   به زیرپای نگــاهی خشیب وخـارتوباشم

 

سکـوی راحت جـانم به راه دورودرازم    هــوای خوب رسانی که ماندگـارتوباشم

 

مدال فخــروجودم امیـدبود ونبـودم  مـرامـران زحضـورت کـه یارغـارتوباشم     

 

درخت  توت وانارم اقــاقیــاوکنارم  چــوسـروشـاخه شکسته به زیربارتوباشم

 

گرفتــه بذروجـودم زدانه ای که ندانم  چــو می رسم به سرایت دم بهــارتوباشم

 

شلوغی سـرکویت شگفت عالم و عامی   چوخاک نعل ستوران به کارزار توباشـــم

 

خشوع وقت نمـازم خضوع بخت نیـازم   به هـردری کـه نشـانی برآن قـرارتوباشم

 


 
 
بهمن
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

 

بهمن

خون درون عاشقان دین به دل رفتــــه را    ازپی پیمـــان ولـــی لا ولا گفــــــــــته را

ازستمی که سلطنت کرده به جان مردمان    ملک ولایت نشـــان  عــــزت دین برده را

دست شیطان بزرگ  منقطــــع وبریده باد    شب شکـــن آمـــد ه زراه ظــلم پراکنده را

کودک شیر خواره ای پیر زیان کــاره ای     دوش به دوش نوجوان سینه سپر کرده را  

نوبت بهمن رسید خور زمغـــــــرب دمید    عطــرخــــوش اشتیــــــاق درگذر آکنده را

 باغ وگذر درنسیم بوی خوشش درشمــیم    سینه خونین گــــواه خــون جگر خورده را

آن که علمـــــدار شد شاه برش خـــــارشد   رشتــــه الفـــــت کشـــــان آه  دل افسرده را

خون وپیام آوردشهــــد شهـــــــادت چشان   قصه یوم النجـــــات بردهـــــن افکـنــــده را  

شور وسروری بپــــــا گل شکفد جا به جا    کــــندرواسپـــــند را دودرهـــا کــــــرده را

درطلب یار گو این همـــه هجــــران چرا    روز وصــــال گــــلست بلبـــــل شوریده را

مرغ که پرواز کرد حق سخن آغازکـــرد    دیوچو بـــــیرون برفت آمـــــدی افرشته را

صوت خوشش درفضا عطرپراکـــنده بود    دست تولای او پاســــــخ صــــــــد دیده را

آن که تنش کرد چاک داد بدین خــون پاک    چون نکــــند بر طــــرف مشکــــل آینده را

استقلال وآزادی جمهــــــــــوری اسلامی    توحـــــــید نــــبوت معـــــاد دولت پاینده را

 


 
 
نورسیده -مزدخدمت
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

نورسیده

قـدم بادامبـارک نورسیده      گلی این رنگ وبو هرگزندیده

خداازمهـروازبنـده نوازی      گرفته نقش درسـارا به بازی

امید خانه وکاشانه ما   پدر شمع و توئی پروانه ما

نیفتـدچشم زخمی درپی تو     بخـوانم قـل هـوالله ازپـی تو

خداونداتنش چون نورگردان    بلاوفــتنه ازاودورگــردان

خداوندابه من صبری عطاکن   چورحمت می رسد ابری عطاکن

بزرگی وجـوانی اش به بینم    گل ازگـلزارخوشبویش بچینم

 

ببارد آسمان امشب ستاره   سراید گوگدی شعر بهاره


 
 
پیرمداحان- برادر
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

پیر مداحان شمران سیدجوادهاشمی درپی فرمان حق رفت ازپی فرزانگی

آن که عمری آبرو ازجده اش زهراگرفت  رفت واینک درجوارجد خودمأواگرفت

 مردمان هریک بنایی بهردنیا می کنند پیرما دایر بنایی بهر عقبا می کند

دخل مردم خلق نیک وهم زبان لین است  زندگانی را مماشات واصول  بین است

نیست میراثی به ازفرزند باقی صالحات  ارچه می اندوزی ای تاراجگر این کاینات

رحمت پروردگاری شامل آن می شود کزتلاشش زندگیراراحت جان می شود

مژده می آید زکوی پرفروغ آن نگار  دردمردم دردتوباشدمگیر یکدم قرار

روزگارم گرگذشت عمرم فدای روی تو هرچه دارم نیک وبد قربان آن ابروی تو

کاردنیا عاقبت بگذاشتنی  بگذشتنی ست   عهد دوران هرچه باشد عاقبت بشکستنی ست

جمع مردم درهوای پول ودرفکرمقام سخت گیرندزندگانی را به یکدیگرمدام

چندروزی مانده باقی کن حساب نیک وبد  ورنه روزواپسین افتی به زحمت تاابد

 

 

برادر

سرو تناورم یکتابرادرم هنگام مشکلی باباومادرم

بردی مرادران دوران کودکی  شیرین زبان شوخی وآبکی

بابامرابغل گاهی بدست تو درکوچه ها دوان هوشیارومست تو

رعنا ونوجوان من ازپیت دوان  شمشادمن تویی محبوب این وآن

وقت عزا ودم نوحه سرای من می گفت حسین سرت گشته جدازتن

ای نورعین من یارومعین من  ای ذاکررضا سلطان دین من

جمعند مردمان برسرزنان همه  خواهند شفاعتی ازلطف فاطمه

گویند مردم از لطف وسخای تو  از استعانت ازمهروصفای تو 

 

 

 


 
 
شعری برای یاران
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

به کارکنان باوجدان

مـوسوی سیـدنقی نامــی بود   دوستـانش راهـمه حامی بود

پیگـیر است درحسـاب ودرکتاب   عـلم خودرامی فزاید ازکتاب

درکشیـده ازطمـع دست شـرف   می رسـاندخویشتن راباهدف

مشـکلات طـوفـنده می آید زراه   همتش کوبنده چون خورشیدوماه

درصـراط المستقــیم ره پـویداو   خـیر امـرمسلمین می جوید او

ازصـداقت گـاه باشـد درشتاب   زین جهت افتدگهی دراضطراب

ریزه خواری کارمرغ است وخروس   می ستاندکـام دامـاد ازعروس

روزگـارت خوش بود ای موسوی    جزسـلامت صوت دیگر نشنوی

جملـه اهـل خانه ات شـادان بود   درپنـاه حضــرت یزدان بود

روزگـارت خـیرگـرددعـاقبت   خـلق خوش باشدترا زین منقبت 

روشن

 روشن ار بختت گذارد روشنی    سادگی خواهی نه رنگی روغنی

کنجکـاوی وبه هـرفن مایلی     زندگـی را بانظـافت قــایلی

دیرجوش وپرخـروش و بسته رو    بازمـانه مـی شـودخـندید رو

مشکل ارآید به دوران همچو کوه   با توکل فایق آیی بی ستوه

گرنصیحت می کند پیران بگو  درجوانی خودچه کردی زان بگو

چون گذر کرد آب باران می شود  لحظه هایت غنچه باران می شود

کاروسربازی ودانش درهم است  ازدواج ویارجانی مرهم است

نیک وبد هرگز ندارد آشتی تخم نیکی را به نیکی کاشتی

عمرکردبرماگذرچون برق وباد  زندگی خوش هرچه بادابادباد

 

حیدری

حیدری مرد صبورومهربان  عاشق کارست وخیلی پرتوان

وقت شناسی گوهرمردان بود  خودشناسی مایه ایمان بود

گاه سرگردانی بیچارگان  میکند دلجویی ازدرماندگان

کارنیک ازفکر نیک آیدپدید  چشمه روی خوددرون اب دید

گرفزون خواهی خدایت می دهد  توندانی کز کجایت می دهد

دل جلا دادی به نور ذوالجلال   تا ابد هرگز نیفتی درملال

حب دنیا گرزدل بیرون رود  ایمنی جان زحد افزون رود

خواربارزندگی حاصل نشد  وقت باید این کوپن باطل نشد

هرکسی را نوبتی خوش بودوقت  تابکوشندروزوشب بسیارسخت

تابه خدمت بسته میداری میان  هرگزت ناید به دیناری زیان

 

خصافی

مهر خصافی چو بردل می شود شمع بزم ویار مجلس می شود

چون گره افتد به کارمردمان  می گشاید ازدل وجان بی گمان

ارتباط مردمی دارد فزون  می رود ازحدمافوقش برون

گرچه هست نامش مشکل برزبان فکر تعویضش نمی دارد عیان

درگزینش مشکل ارآید پدید  می کند تدبیرومعنایی جدید

درامانت پافشاری می کند  با خیانت کارزاری می کند

دست ودل بازست چون ابربهار درمیان کارنمی گیرد قرار

گهگاهی کینه می گیرد به دل  لحظه ای نگذشته می گرددخجل

مهربانی کارمردان خداست  یاورما زین جهت بی مدعاست

 

 


 
 
چکیده های جان من - دیوان من - شعرهای گم شده
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

گل انداخته زمینم درمدینــ‌ــه    چو زهرا گوهری اندرزمینه

سکوت  کاروان مرتضی را     روا باشد که دشمن درکمینه 

 

 

پدر بودی مرا کی گـــل برویم    کسی گفتی  که من با آبرویم

یتیمی دشمنی از حد برون کرد عــلی مرتضی درجستجویم

 

بــــــــــنازم آن که تلخـــی بلارا     به کام عاشقان حول و ولا کرد

به روز داوری با خــــون پاکش     تمــام چهــــره هارا برملا کرد

همــه درآتش آن لحظـــه سوزند     به آن تب کــه شهید کریلا کرد

نخواهــــد بهـر خود نام ونشانی     مگـر عشقی که مارا مبتلا کرد

نمی جوید سلامت جزبر دوست     به دامانی که مهرش بی بلاکرد

 

صبر

به کتاب صبر ایوب  بنوشتــه این عبارت

به مصا یبی که آید ســـــــرزینبم ســلامت

صف محشری به پا شد چو زمین کربلارا

زمصیبت وبلایم همه راست این عـــلامت

 

سخندان بافهم وبا عقل وهوش  برابلهان به که باشد خموش

 

 

زین صفت های بد که درتن ماست    آتش صــــــــدبلا به خرمن ماست

دل اگــــر پاک وبــــــــــی ریا نشود   وای ازآن  دم که جان کندن ماست

 

 

 

 

 

خدایا هرچه دادی پس گـرفتی   ســواری بودم ودربس گرفتی

زچشم وگـــــــوش ومو وپشت  وزانو   جمـــــال وجلوه ی هرکس گرفتی

 

توکه ازپشم واز پیلی بیفتی  به کار سخت وتحمیلی بیفتی

جوانی یال وکوپالت کجا رفت  چو خاشاک دم بیلی بیفتی

 

 تو ای مادر ای  دریک دانه ام  نوای خوش .مرغ کاشانه ام

نخواهم دمی بی تو عمردراز  زمهر تورونق گرفت خانه ام

 

 

 

اگردولت مصمم شد به کاری  سبک ازدوش مردم کرد باری

اگر غفلت کند یکـــدم زمردم  خورد سیلی زمردم سخت وکاری

 

زورزش تواناوبرنا شوی   سلامت گزینی و داناشوی

تنت گر سپاری به موج بلا  بزرگی نمایی وبینا  شوی

 

 

خداوندا دلم را شاد گردان    زبنـد اهرمن آزاد گردان

نهـــــال تشنه  باغ وجودم    به آب رحمتت آباد گردان

 

هوای کوی تو دارد دل من   نشان ازروی  تودارد دل من

چو میکردند محراب محبت  کمان ابروی تو دارد دل من 

 

سرای مهر دارد منزل من   چو ابر گیسوان شد حایل من

نسیم جویبــــــاران  محبت   گذرکرد ازسر خاک وگل من 

 

راز ناگفتنی فراوانست  عهد نابستنی فراوانست

دوست یکرنگ وباوفا کمتر یار دررفتنی فراوانست

 

 عمر همه درگل وبهار خوشست  عشوه بر طرف لاله زار خوشست

آب چون رفت به جوی نیامد باز  شرم کردن زروی یار خوشست

 

نسترن خیمه دربهار زده   پرده را یک شبه کنار زده

دختران یک به یک درراهند  بوسه بر دیده بیقرار زده

 

چه شرابیست چشم حیرانت   خانه دل خراب و ویرانت

نکنی رحم برجوانی من  عاقبت پر کشم زایوانت

 

من که ازعمر خود بیزارم   نسزد این چنین که بیکارم

درس ومشق وتخصص وایمان از گزینش چقدر بیزارم

  

دوخته دارند لباس پیشاپیش  تا کنندت ببر چوگاو  وچه میش

دل صافی نمی خرد بازار  خرش ازپل گذشت که دارد ریش

 

مرا فرقی میان زور وزر نیست که انگاری میان کوروکر نیست

به آهنگ خوش شب زنده داران  هم آوایی میان شور وشر نیست

 

اینک دل من هوای باران کرده  تنها فتاده میل یاران کرده

لب را که عطش ترک زده ازچپ وراست  گردی زمیانه بر سواران کرده

 

 

از سبزه وخار وآتش وخاکســـتر   وزدانه ودام وصید وصیــــــــاد گذر

پیمانه عمر که پر شدی باید رفت   آبی که گذشت چه نی چه صد نی ازسر                         

 

ارغوان رنگی زرؤ یاهای نور  خوش بهران را پیامی وسرور

برگهـایت سکــه هـــــــای آبرو  سایه ات قد رســـای سرو نور

 

هنوز خزان نرسیده عزا گرفت بلبل   چومست دامـن گل شد کجا رود بلبل

سراب زندگی واین بهار نمی ارزد   خراج مزرعه را خون بها گرفت بلبل

 

دانه در نوبت رویش به زمستان درخاک    بلبل اکنـون گـریبان کـــرد چاک

دشت بی سبزه وگل مست غوغای درون  گنج دردل نبرد ازسخن دونان باک 

 

تمنا اگر دروجود تو باشد همه رمز هستی سجود توباشد

دل ار صاف کردی به مهر ولایت همان روز محشر به سود تو باشد

 

گردعا کردی زسوز دل اجابت می شود   تیر با دقت هـــدف را دراصابت می شود

گر سخن کردی کـــوتاه ومدلل  درمیان   مستمع در وجد وگفتت درصلابت می شود      

 

 

سر دارد های وهویی ازحسین ست

دل دارد آب رویی   دست  دارد شستشویی

لب  دارد گفتگویی از حسین ست

چشم  دارد سمت وسویی  رخ  دارد رنگ وبویی

  دست  دارد شستشویی پا  دارد جستجویی

آب دارد گروضویی  نوردارد سای وسویی ازحسین ست

 

سینه سـرخ پرطلایی کردپرواز     زندگـی باواژه پرواز اوگردیدآغاز

بی نهایت ختم خواهدشدبه جایی    هـرکه راجفتش کندشوریده  آواز

 

آن شب کـه ترازپرده مـــی آویزند    ازبردن نـامت همـه می پرهیزند

ای کاش برآن حکم که دادحاکم شرع    جمعی که برندکفـر به سلم آویزند  

 

ای شعــرتووشعـارتومـاومنی      فقر ازسرماگذشت درماومنی

چون  تیشه هرآن چه باخودمکشان     ازبیـل رسدهمه به جزماومنی

 

خوشنویسان ننویسندازاین بهتروتو  بنویس خط چنانی که خدامی خواهد

 

خوشا روز زادن گل خنده ها شکوفه به باغ دل بنده ها

خوشا گاه رفتن ازین جایگاه   فشانندسرشک غم ازدیده ها

 

تیــرشیطان زچشم زندبردل         راه کـوتاه ودشمنت منـزل

دیده ازمـاه دیگــران بردار        تاکـه ایمـن شود ترامحفـل

هرآنکس  که با مردمان بد کند سر جوی رحمت به خود سد کند

 

چوباران سرودست صحرا بشوی    چـو مهرآیدت دانه ازحد کند

 

اسیرکــربلاتاشـام زینب    غـریب نینوا تابام رینب

نداردیاوری شب چون رقیه    بسـرآخرنمودبی شام زینب

 

تنم راشکستی دلم رامسوزان  برم آب بستی لبــم رامدوزان

تراشرم باید زروی یتیمـان   زدی خیمه آتش علی رامسوزان

 

زرویت قرص مهتاب آفـریدند  چه مهتابی که آفتاب آفریدند

تبارت رازخاک جـان سرشتند   سیاوش نام وسهراب آفریدند

رمضان

رمضـان شاهراه زندگــانی    از آن آسان گذشتن چون که دانی

هـمه امیـددارندمغفـرت را   خـوشـا این موهبت درنوجوانی

 

رمضان ماند ازدورهمچو کوهی  بود شهر فضیلت همچو کوهی

همی عادت نکرده بگرد زود  زبالاآمدی اندرفرودی

 

 

رمضان می گرفت مارا قراری     رهــادل می شدازگردوغباری

به پاکی هرستاره ازسحر دور 

به پاکی هرستاره ازسحـربود     چومه را چشمکی می زدکناری

 

دودستت شـاخه یاس بنفش بود  لبـانتت قصـّه داغ ودرفش بود

زبانت هـمچـو روداندرروانی  کف وسرپنجه ات مهر درفش بود

 

 

 

********

گفتمش دانی که قبرتنگ است وتاریک گفت ها!

راه مابس سخت ودشواراست وباریک گفت ها!

ازچه وقت ضایع گذاری عمرراپرتوشه کن

نیست آن جـا لحظه ای دستی برآری گفت ها!

پس بفرمانوش جان کن این توواین وقت تنگ

نوش جـان کردی ودیدی مزه اش راگفت ها!

 

توچنانی که یارمی خواهـد   ارتوبوس وکنارمی خواهد

رخ گرفتی چوماه درپس ابر   لحظه ای بیقرارمی خواهد

 

گل ازروی معلم چیدنی بود    طراوت ازرخش باریدنی بود

زشادی وغم شاگردهـردم     سـراپااضطرابش دیدنی بود

 

گل ازروی عبادت بازمی کـرد     به سجاده چـویارم نازمی کرد

به حمدوقل هوالله گـرم نـجوا      به بسـم الله دهن رابازمی کرد

 

شبست وسوزدلهای شبانه    نموده بغض درجانم کمانه

سرشت مازطوفان آفریدند   سرشک دیدگان مانشانه

عشق من سوزمن وساز منه  همه شب گریه هم آوازمنه

کاروان می رسد اما دل من  بیقرار ست به سرایی که پروازمنه

 

 

 

مــراشورجــوانی جزدویدن هانشدحاصـل    زرفتن هـا چـگویم جزعذاب ماندنم درگل

 

جوانان فقیر ما چه حسرت ها که بردل ها  بریزند اغنیا خون فقیران را به هرمحفل

 

 

 

خداونداغروبت سـرخ وزیبـا   سپهـر آسـمانت دل فـریبا

چه خوش نقش ونگارندوشناور   پرندواطلسی چون فرش دیبـا 

 

سبک بالان چه خوش پروازرفتند   گـرفتنداوج وهـم آوازرفتند

من وسنـگینی بارگنـاهــان   هــمه فارغ شدندونازرفتند

 

خردادبرفت وآمد آبان  عمرست گذرچنین شتابان

 

بهمن نرسیده گل  نشیـند    ازدامن برف به پای باران

باجرعه جـرعه شب درسـوزوناله ای     چیــزی

 نماندزسحرجزپیاله ای

دیوان عـاشقی نگشـودندبـهرمـا    هـرنکته ازلب میگون حواله ای

خوش بینی

 

 ماکه ازروزگارجزمردی همدلی وصفاوهمدردی

 نگرفتیم زکام جام دگر زبدی ها ودردوبی دردی

 

 

بدبینی

ماکه ازروزگارجزسردی  جززبانی وزخمی ودردی

نگرفتیم زکام جام دگر جزلبی از شرنگ نامردی

 

توازمن میستانی جان ومن بوس ازلبان تو

دراین دادوسـتدبرمن رسدسود وزیان تو

من بدنبال توای شعرزمعشوقه گذشتم    نوبــهارم به جـوانی وازنیمـه گذشتم

هرکجابوی گلی گام نسیمی شنیـدم   سربسرکوی به کوی راهی وآواره گذشتم 

 

برای اسامی  

نیـّـرازنـورتوشب هابه سحربیدارم   رنجــه سـازد دل توهرچه ازآن بیزارم

دورگیتی همه درشادی ودرغم طی شد  زان سبب شدکه عمری است به آن بیمارم

گل نرگس زمستان رابهاری      چمن هاراسراسـرلاله زاری

محبت بیکران ومهــربانی       نیندیشی زروز بیقــراری 

گل نسرین ویاد نوجــوانی    به شهـریورشکوفاشدنهانی

چورونق می دهی باغ وجودم    زعمـرت دوربادبادخزانی 

 

توپریچهـره پریسای منی    روشنی بخش وگل آرای منی

به پریان زچه ماننده شدی   زان که هرلحظه دلارای منی

 

وحید خوشروی چون خوی الهی   صبـوری ووفـاجوی الهی

زمحنت هاتوان آســان گذشتن   چورهروباشی درکوی الهی 

 

پرازپروازباشـادی گرفتی     شکـرخندت زقنادی گرفتی

توپرشادی ومن پروانه تو     زروی خوش به آبادی گرفتی

 

گاه مردن

نخواهـم بـمردن ذلیل وزبون   نگردم چوفواره هاواژگون

به پای نماز وبه گاه سحر   کشم سوی الله خود بال وپر

حلالم کنید ای عزیزان هـمه    که دارم زروزپسین واهـمه

زدست وزبانم نرنجیــدکس    زباغم بسی میوه هاچید کس

به پندارنیک وبه کـردارنیک    به گفتـارنیک وبه رفتارنیک

غم دیگران خوردنم کـاربود    دلم باهوس غـرق پیکاربود

مرا کودکی رنج وسختی فزون  که کار وتلاشم زحد شد برون

 

گرد محنت 

تیشه به ریشه می زندگـل به چـمن نمـی رود    بلبـل خوش نوا چرا طرف چمـن نمی رود

من که خـزان گشته ام برگ رزان گشتـه ام     بادبـهارچـرامـرا سـروسـمن  نمی رود

 

رازنگفتنی ولی درددلم به کی کنم  این همه فتـنه هامـراازدل وتن  نمی رود

 

بازی وکـوچه هــای تنگ طفل چرانمی کند    یادمـرازکـودکـی شوق وطن نمی رود

 

وفــای عهد نـمی کنی زخمه به دل می زنی      تانـشود زدل برون راحـت تن  نمی رود

 

زخـم خـورم اگـرزتوازهـمه غم رهـاشوم     گر به زبان زنی مـرا گـردمحن  نمی رود

 

بد نکنی اگـر به خـود به دیگران چـرا کنی     جوروجفای کودکی طرف سخن  نمی رود

 

تربیت ارکـنی روا کـبروریـادگـرچــرا      گل به سـرای بلبلان سوی زغن  نمی رود 

 

 

 

 

 


 
 
شعرنابه غریب افتاده
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

آن کسی خنــده ی مستــانه زند روز پسیـن     کــه شود هم نفس مـرغ سحــــر در پرواز     


 
 
← صفحه بعد صفحه قبل →