گلستان

ادبی - تاریخی- سیاسی - انتقادی -فرهنگی -طنز- پندیابی

بینش های مردمی
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

بینش های مردمی

به آفتــاب زردوگــل نازنین   کــه رویدسرسبزه های زمین

بودنام اوکاســه چینی شکـن    برندخانه گرظرف چینی شکن

به جوی روان آب چون اشک را   نریــزندپیشـاب پررشک را

که آن مهـرزهـرای اطهـربود  نشـان فـدک باغ ازهـربود

نسـازندزگوسفنـدسـرراجدا    مگــرآب ریزندبه کامش روا

شب آبی نریزند به آتش گمـان   که جن وپری گشته بی خانمــان

به صبحی که ازخانه بیرون رود    رخ غیـرندیده به میــدون رود

بگویـدشوم است تاچهــراو    نجـویدنکـویی  هم ازمهــراو

چوکس راصلیب شدمیـان دری   براوخـرده گیرندکه توبی سری

اگرسوت درخـانه ای برزننـد   بگیـرندگـوشش زجـابرکنند

نبایدکه پشت برکشندگیـوه را    توی خـانه بد یمن مگرکوچه را

سرسفـره باید کـه پاجمـع بود   سرافکنده خاموش چون شمـع بود

نبایدسخن گفت وگـرنه سـرت  بروزقیـامت چـوگنبــد برت

شودگردنت همچـومـویی میـان  برآن گنـبدی گنـده آیدعیـان

چوسگ بردرخـانه آیدبه جـوع   برآن لقمـه نانی بیفکـن هلوع

مبـاداکـه آبی به گــربه زنی    وگـرنه بـیریق  وبرص می زنی

چوجغدآمد وسرسری کردورفت    تعارف سلامی به آن کن شگفت

کـلاغی که برجفت خودمی پرد   زگنـج نهــانت خـبرمی برد

کلاغـی که آوازوفـریادکـرد   خـبرازمســافـرترایادکــرد

چه آدر به شـاخ درختی نشست   لباسی بدوزدکـه چرخش شکست

به آفتـاب که باران ببارید تنـد    شغــالان بزاینــدآرام وکنـد

خروس بی محل خواندن آغازکرد     به ناخـوش خـبر خانه آوازکرد

چوغرش کنـدپرمهیب آسمـان     شوندجـوجـه هامرده درتخمدان 

برآن آورندنعـل هــاپاره ای   گـذارندکـنارش شودچـاره ای

بگــیردمهتـاب یا آفتــاب   به بام صوت شیپوروطبـل ازشتاب

گمـانم که شّـرآمـدازآسمان    ازین روبســازند آن رانــهان

چوگندم نشیند به تخت سالکشت  کنـندبره قـربان نه زیبا نه زشت   

به هنگامه خواب بردست راست  به نام خـداوندوذکـردعـاست

نزایدزنی گـرپسـریاغــلام    بــه دوپاره زایی دهنــدش نام

بریزندآب برزمـین باصــدا    رسـدخیـل میهمـان باصـد ادا

گـرافـتدمرض درپی آدمـی   گمـانم که چشـم خورده ازآدمی

براوتخـم مرغی نویسـنـدنام   میــان دوانگشت فشـانندخـام

به شب خواب انگوروسبزه ندید  مگـرروزباران ورحمـت رسیـد

بخـارداگردست راست کسی    به اومـال دنیـا رساننـد بسـی

اگردست چپ خارش آیدپدید    زاومـال وثروت شـودناپـدیـد

هرآن کس به سرفه فتد بی هوا    رسـانندسـوغـات به او ازقفـا

بیفـتداگـرهکهکـه درگلو   به دزدی پیــامش دهنـدگفتگو

سـرعطسـه افتی اگربی خبر   تراصــبرباید به کــاردگــر

چوکردی دهن دره برسینه زن  دومشت ضـربتی برسـرکیـنه زن

زدی پشت ناخــن دعواشود  پیــاپی هـمه فتــنه برپاشـود

بخواهی که مهمـان زخانه رود  به کفـشش نمـک ریزآنـی رود

چــوبرف ریز آید بودپـردوام    درشت چون شود می شودبی دوام

سـرآب بوسـی کف جوی را    بیــابی جـواهـرسـروموی را

فقـیری زدرمی رسـد بیــنوا  براوهـدیه ای کن رضـای خـدا

چوزخمی تراجسم وجان خسته کرد زشــیرزن ازدختـری بسته کرد

به چـایی تفـاله معلـق زنـان   رســدمیهمـانی و دق دق زنان

ردیف چون ظروفنـددرپشت هم  میــادونمیـادمهـــمان کـم 

چــونوزادبینـد به آیینــه رو  شــودعمـرکوتاه وافتد به رو

کف پای نوزادمــده غـلغلک  کـه دیرراه می افتـد به دورفلک

جوانی که ناکـام رفت ازجهان    نبــاید زحلـوای اوخوردونان

به خواب گرترامـرده آید پدید   نبـایدازاولقمـه ای راچشیــد

هـرآبستنی کاو نکـوروی بود   به نوزاددختـرخبـرگـوی بود

لک آرد به صورت به زشتی رسد   پسـر تاج سررا یدک می کشد

به آتش اگـرطفل بازی کنـد   به خواب جای خودخیس ونازی کند

به زنگی که گوشت صدامیدهد   به غیـبت ترا این ندامـی دهـد

به خوابت اگرمـارآید نکوست  کـزان مال آیدفـراوان ودوست

اگـرفـال گوشی بایستی به در  زگـویندگـان می رسدخوش خبر

اگــرآب آیدترا دیده خـواب  هـمه مشکلاتت گـیری جواب

اگردست گـیری زپایین دست   به بالانشیـنی توازجــای پست

اگرکاسه ای ازکــرم پرشود   دگـرکاسـه ای پرتروپرشــود

جوان رانه برخواستگاری فرست  نه پیران خریدن به خـر  می فرست

زدیواربشکستــه وچشم زاغ   توبیـنی نـهایت هـمه دردوداغ

درآیی زچـاله به چـاه برشوی  گـرازدوست نادان سخن بشنوی

هنوزچــانکنده منارت چه بود  خیـاری نخورده چنارت چه بود

چوخربوزه خوردی توایمن مباش   که لرزی سـراپاو افـتی  براش

پسـرتاخـوردشــیرادرارپاک  نداری ازاین مـاجـراهیچ باک 

 


 
 
آغاز
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

آغاز

ازتوآغازکنم خاک وطن گوگد ای مادرمن

تو که یک ظرف بزرگی

به رنگ مهتاب

آسمانت آباد آسمانت نزدیک

ازرخشندگی شبهایت

به شمال استاده پیر بزرگ حاج غارا

به جنوب کوه بلند قبله

به شرق نیزه بلند ،صالح پیغمبر

به غرب کوه ستبرالوند

 با گوشه اش تخت رستم 

توکه ازخارمغیلان تنورت روشن

بوی نانت عطر باباآدم

دودپیچان گیسوان حّوا

کرسی ات داغ وزمستان زتوشرمنده

تاق ایوان بلندت

هرم گرمای تابستان رابرده

توای مادرکه

سر  زا  رفتن هایت ازسیل وسرما

خدادادنجات

دست هایت به بلندی بوته خربوزه

شاخه هایت زسنگینی هلو آویزان 

پستانت پرشیر

گاه درموقع کار  کودک

ازپشت شانه می گرفت ومی خورد

پربرکت بادو سلامت مادر

آویژ بلنددست صنوبرهایم


 
 
مکتب ومدرسه
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

مکتب ومدرسه

به مکتب ســرانام مــلاّدهنـد  به ذکــرش همه قل هوالله دهند

به دوران طفلی چو مــرغ ازقفس  پریدن زخــانه کـه گیرندنفس

زپنج سال وشش ســاله تانوجوان  به مکـتب روندتاشوندنامه خوان

کــله سیـدّمحمـودمــلاّی ما   بسی تنــدوبدخـلق اوساّی ما

شروع کــرده پنجل حم وعمهّ جز  به بسم الله ازترس ترکــان غز

هرآن کس که درسش حاضــرنبود حــروفش دریادوخـاطرنبود

اگـــرتنــبلی بود وتن پروری  سیـاچال مامیش بودوجن وپری

غضب بود ومحکوم به چوب وفلک   نتــرسیده  مـــلاّزشاوملک

مــراغصــه ای بود زاخلاق او  زخــوی بدوچـوب وشلاق او

خداخواست مـــادربه فریادرس   بردپیش مـــلای دیگر به درس

یه مــلامحمــد بد اندرمحــال  که نظـم وحسابش بد اندرکمال

به مکتب سـرای جــدید آمدم   به آداب ونظمــی پدید آمـدم

به هریک سبـــویی زآب روان   به وقت نشسـتن تپنـه نشــان

سرظهــرهمه می شدیم پشت بام   اذان چون الف پیش لام پشت لام

پس ازعمـه جزء وقت قرآن رسید  نصـاب وسیاقش به میدان رسید

به شـرحی ز لمعـه ضرب زوربود  کــه ازذهـن آخوندما دوربود

یکی تتّه پته یکی چـون کــلاغ  یکی خوش اداهمچو طوطی وزاغ

دگــرچون قنـاری وبلبـل نوا  دگـرلحن وصوتش به شـورونوا

به لــوحی نـمایددلت مبتــلا  مـبارک بودهــمچو فـرّهما

ببــاید به قـم رفتنم چـاره ای   به هفت سالگی وصله ای پاره ای

پدربودمشــتاق درس قـــدیم   به علـم وبه آخوندوکهف ورقیم

چو بگذشت دوری به بیش ازدوسال  دگــرمـادرم خسته ازقیل وقال

بگفتــا مـدیری بخوان ای پسر    کـروات به نا وفکل کن به سـر

زمکتب ســوی مدرسـه بایدت   به احسـاس تراخــامسه آیدت

فضــای بزرگ وهـوای لطیف    نبــود ازشپش ردپای کثیـف

همــه فکلی کـاکلی شق و رق    سـرمیـزونیمکت کتاب وورق

گذشت آن چه دانی توبهتــرزمن   کـه امــروزگوینــد درانجمن

 


 
 
مردان نامی گلپایگان
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

رسـدرحمت حق بربنـدگـان    به زحمت کشــان وبه جویندگان

 

مردان نامی

بزرگان گـوگـد به ادوار مـا    گشـودندگـره بسته ازکارما

یکی نیمه شب وقت بیـداربـود    دل اندردعـا چشم درکـاربود

اذان گـوی بیدارشام وسحر    کـله مـیرزا آن مرد خیروخبر

ازاوهـم نـمازوازاوهـم دعـا     دعــای سحـرسوزوسازونوا

دگـرهـم بگویداذان صبــاح    به نـجاری مردمان درد وراح

درختـان سنجدوگنجشک زبان    دم ارّه وتیشــه اش برنشـان

دروپیکروخویش وچون چرخ چاه    به ارچـون وکرسی وتخته سیاه

هنـرمـند ما کلعطـانام داشت    زداوودصدای خوشش وام داشت

یکی مــرد تقـواونجّـارمـا    کــلاقـارضامـرد ابرارمـا

دگرکلّه محموددراین حرفـه بود    که عمـرش به تقوادرصرفه بود

به عبدالعلی تخته کش صددرود     که ازگیوه اش مردمان برده سود

کسی که ازاوبودآهن چومـوم     به داس وتبر پتک وسنـدان روم

 

 

 

دمش گـرم وطوفان آتش به پا    تنش قـرص آهـن ولی باصفـا

کمـربسته درخـدمت مردمان    به نام اوسـاّمهـدی به آهنگران

دگر اوسـاکـاظم به کاروهنر      به بنــایی وطــاق ودیوارودر

به نخ تابی و پارچـه بافی  قدک     مش اوساحسین شوده بی کـــلک

مش حسن آقا دلاک ختنه گــر       کـل آقارضـاهم ازین بهـره ور

 شکست گرکمردست وپای کسی    به حیـدرعلی عـربو می رسی

 سکینه خــــاتون مـامـای بانفس    ننـه آمنـه قــابله پیش وپس

حکیم هـارون وداودرمان ودرد   محمدرضااکرمی قــرص وگرد

زآمپول آرام تمـوم شـدتـموم    آقـاسیدحسین آیدم درحمــوم

حمّــوم یادآید ز اوسّـاحسین   فرستیـم رحـمت به آن نورعین    

حاج سیـدمحمـدرضانیک مرد    کندختم دعوا به جمـع وبه فرد

رمضــان ومـاه تمنـای دل    سحرمانده از طبل و شیپورخجل

دعـای شب وناله پرثمـــر    زآه جگــرآسمــان پرشـرر

نمـازجمـاعت چــوبرپاشود   زن ومــردوکودک ازجاشود

امـام جمـاعت چوتکـبیرداد    براواقتـدا همچـوزنجیــرداد

به نام وحیــد آمـداورا امام   که درخلق خوش بودمردی تمام 

خدایابه روح وروان کامشــان    فرست رحمت بیکران یادشـان

اگـرکـوتهی آمدازسوی مـا   خـدایا ببـرآتش ازروی مـا  


 
 
جی لیز - جالیز
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

جی لیز (جالیز)

زمینی کـه گنـدم شده سال قبل  پس آن شبدری یاککج ماه قبل

به کــودفـراوان وخاکسترش   تواناکنـندجـامـه وبستـرش

به بیل وبه شخم نرم وتیمارگشت   به هرکرت چند کیزدیوارگشت

به آب فــراوان تاپشتـه هـا    که سیراب گردندهمه کشته هـا

تن دانه را خیس درآب کــرد    به مدت مدیدش درخواب کـرد

بظرف سفال ومیان ریـز هـا     برنددشت وصحـرا به جالیـزها

لب کیــز را بالب بیـل خود  شکافندکف دست چو زنبیل خود

برآن دانه هایی به تعـداد بیست    بریزند بنامش کـه یزدان یکیست

دگرکـودکـی پیر یاکـارگر    بریزدزخــاک نــمورش به بر

تن خستــه را بی بلایادکـن    به سـعی وعمـل خـانه آبادکن

به پایان کـاروبه هنـگام شب   خـورندوبریزند قنــدازدولب

به شوخی زنند وبه گفتـارنیک   به بسترروندخوش به پنـدارنیک

به اطـراف جـالیز کـدووبلال   گلافتـاب گـردان وبدروهلال 

زقـرمـزوچیتی و چشم بلبــلی  همــه لوبیـا لابلا گلــگلی

چودانه جوانه کند پشت خـاک    زمین راکنـد پاره وچاک چاک

مـراقب نبـاشی اگـرلحظه ای    کنی غفـلتی یا  بری  وقفـه ای

کبوتر چو فوج سـواران رسـد    به منقـارونک دانه هـابرکشـد

به کفترپرانی وباهـای وهـوی    ز جی لیز خود می کنی  جستجوی

زهـرچاله ای سبزه هـاکپه ای    بلــندند ازخـاک یک قپـّه ای

ازآن برکشند جــزیکی ودوتا   بـماند درشـت وستبـر وجـدا

به هرهشت آبی فـراوان دهـند   سه هشت بگذردسربه پیمان دهنـد

سه پر بوته ها سرسوی آسـمان   به تسبیح می پرورند جسم وجـان

به خـردادپایان فصـل بهــار    به جالیـزافشـانده تخـم خیـار  

به اطـراف جـالیز کـدووبلال   گلافتـاب گـردان وبدروهلال 

زقـرمـزوچیتی و چشم بلبـلی   همــه لوبیـا لابلا گلــگلی

چوقوّت کنـد آورد هـرزه هـا    علف های تلخ وبن ساقـه هـا

به سوزو به خرفه به پیچک تنـد   هـمه کشته اسپرس وترشـک زند

به نیـچین زهــرزه نباشـد اثر  دهدمــردکاری ترا این خبــر

به یک ماه گذارت به جالیز شـد   پرازسبــزه هاگـل درآویز شـد

کننــدریزه کاری به هربوته ای   جـدا بند بندش کننـد کـوته ای

دودست می گذارند بر بوته هـا   دگــرهیچ ماند از آن کـوته ها

به هردست گذارند یکی کمبوزه   چوتیمـارگـردد شـودخـربوزه

زبیــم سـرنیش پروانه هــا  زمـوی  مگس نیشک پشـه هـا

نهان کرده برخاک کمبـوزه را    به مـاهی شود گنـده خربوزه را

به جالیزشادی دوچندان شـود   لبت بشکفد چهــره خندان شود 

برددل زدستت به جـالیـزهـا   گلستـان گـل گشـته آویزهـا

خیـاری که سبزوقلم گیــربود   زبوی خوشش کی کسی سـیربود

شکرپاره گرمک خوش رنگ وبو  کـه داروی هـردرددرگفتگـو

بزرگست وخوشرنگ وشیرین وقند گیلی گرگابی صابونی خنده لب

بلال وکـدووخیــاروحبوب   کندپشت خربوزه گرمک غـروب

گل هنــدوانه بادنـجان پیـاز  هویج وچغنـدر به قـدرنیــاز

کمی سیب خاکی گوجه ی آبدار   عـدس ونـخودخـّلرداغــدار

تره وتربچه ســرجعفـــری  نشوینـد بجـزاسفنـاج سرسری 

به بازازرونق زجــالــیز باد   همــه نعمت ازآب و کـاریز باد

کنـون ماه مردادوشهریوراست    به نوبت به هــرنعمتی دیگراست

زترس گـرازوزجـوجـه تیغی   زگــاو وزکفتر کــلاغ ..یغی

زسـرماو گـرما وخشکی وتر    زگنــدیدن وسوختن وخیروشر

کشــاورزدایم به هـول وولا    همه جسم وجـانش به مـوج بلا  

نباشـد اگـرلطـف پروردگار    بیفتـد زدور چـرخ این روزگار


 
 
گولوزه - قوزه
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

گولوزه (پنبه زار)

زمینی که فصـلی رهاگشته بـود  زمحصـول  خـوبی جـداگشته بود

برآن آب گیــرندزبـالاوپست  که سیراب گرددچـوشیـران مست

برآن بگذردهفتـه ای بیش وکم   به حـدّی کـه آمــاده گرددبه نم 

به گـاوآهن وبیـل شخم دوبار   سپس مــاله آید به نرمـی کـار

زرودخـانه ماسـه روان آورند    برآن پنبــه تخمـی گـران آورند

دوروزی به خاکستـرو نم کنند   زالیــاف آن بازهــم  کم کنند

کننـد تیشه را تیز ازبهــرکار    کمــررا بنـندندبه  بقـچه قـرار

به تیشه برآرندگـودی به مشت    برآن دانه ازبقـچه هـا نیم مشت

یکی ماسـه ازبقچـه ریزدبرون    بریزدســردانه هــاسـرنگون

چه زیباشود کـرت ازنوشه  ها    به دورو کنــار وبروگوشـه ها

چوبگذشت ده روز جـوانه زند   جـوانه بلـندچـون خـزانه زند

کنون کـرت مخمل سواران شود    زسبزه غــروربهـــاران شود

زمـین رس اندک نفـوذ ناپدیر     به هـرشانزده روزی دهندآب سیر

زبس سبـزه افتـاده درتازگـی    نشــایدبرآن لحظـه ای پانـهی

کندکفش خودرا برون کـارگر     نیــایدزیـانی به بـرگ وبه بر

تنـک می کنـد بوته هـارازبد    گذارد به جا بوته ای کـه سـزد

علف های هــرزه ازآن لا به لا   به نی چین کنـد ریشه آن جـدا

دوهشت دگـر آبیـاری کنـند   دل کشــته رانـوبهـاری کنند

بلنــدگشت بالای  آن  بوته ها   به زانو بلــندآمد ندکشتـه هـا

کمی  برزگـر پاچــه بالاکـند   کـه آسیب ازبوته هـا واکنـد

همی سـرزند یک یک بـوته هـا   به ناخن شست وبه سبّـابه هـا

گدشت چند روزوهـرسـاقه ای    فراوان برون آورد شـاخـه ای

گل زردوقـرمـز به چشم سیـاه   نشـان ازستـاره فـراوان وماه

چنین زیوری طرف صحراخوشست   گل وسبزه و کاروگرماخوشست

بتابدخـورشــید به دشت ودمن   زتابش گــل مـاکنـد انجمن

لب گل زگـرمـا به خشکی زند    سفیدی وزردی به مشـکی زند

گذشت مـاه برآن گذشت آفتـاب  به هربوته چندین قـوزه پرشتاب

دهن بسته چون کودکی بوسـه را    لطیفست وبی مو لب کوسه را

رود روزهـــا ازپی روزهــا    شـبان ازشـبان رخ بر افـروزها

به آب وبه بادوبه خاک و به کـار    زتخمی برون گشته نقش ونگـار        

نخـی ریسمـانی طنـابی شـود     لبـاسی وگـاه  نان وآبی شـود

چنین دشت ایران زمین زنده است   دعایی که آن حضرتش خوانده است


 
 
پند برکت
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

پنـدبرکت

مـراپـندگفت پیرفـرزانه ای   به شیـرین زبانی وافســانه ای

به حاجی محمـدحسین نام بود  به کشت وفلاحت هـمه کام بود

ورا بود برادرزخـود زبـده تر   نصیحت گـزاری کمی خبره تر

حلال وحرامش ترازوکشــان  حـلالش به مردم انگشت نشان

ورانام بود زینـت عــابدین   که روی خوشش بود آبروی دین

لباسش سفید وکلاهش کـبود  به تن کـرده ژیلـه هـواسردبود

به قامت بلندوبه چهــره نکو  مـرامش شریعت هـمه مو به مو

توکل به لطـف خداوندگـار  نبودش فراغت به جزکشت وکار

بگفتــا به دوران پیـران ما   به دوران پاک دلیــران مــا

که بودند دوتن رابرادربه هـم    به ملکی شـریک وبرابر به هم

یکی بودعیالواروخرجـی فزون   دگربود مجـرد درآمـد فزون

به محصول گندم چه برداشتنـد    ازآن دانه هایی که برکـاشتند

بشد  قبـــــــــــــــه ی گندم چون طلا     به خـــــــرمنگهــــــان کپه ی بی بلا

نمودندتقسیـم محصــول خود   کـه فردابرندخانه مقبول خود

به شب وقت راحت بلندشد یکی  که این است مجرد زمن اندکی

ببایدفــراهــم کندزندگی   بردخــانه جفتی به فرزانگی

بوددست اوخـالی ومن غمین   بریــزم به سهمش نداردکمین

چو درخــــواب شد خستــگی واکند   تن خستــــه اش خــــــــواب شیدا کند

مجــردبلندشد به آهستـگی   رهـاگشته بوداندک ازخستگی

برادرعیــالواروتنگدست بود   نداروفقیــروپایین دست بود

بریزم فـراوان برسهـــم او  نشـایدرسـداین عمل فهم او

برادربه فکـــــربرادربود  زخـودکنده چون شیرمادربود

چوفــردابلندآمـدی آفتاب   سـر قبـّه برداشتند درشتـاب

به هرساله محصول بود صدجوال  به هـریک سهمی ازآن درقبال

به یاری مـردان وهمسـایگان   کشیـدندگنـدم زصبح تاشبان

همه پک وچیل وتمن لب به لب   خدابارمانده ست وگردیده شب

زچـه این همه رحمت آمدپدید    چنین رحمتی سـال عمـرم ندید

نداآمدازسـوی رب علیــم   که روزت به کـاروشب اندرالیم

توکه فکـربودی بـرادربه نان   برکت دهـم قوّت وجسم وجان

برادرنکــوبابرادرکنـــد    وزان التفــات حـّی داورکند

برادرکنــد بـــابرادربدی   غضـب آیداوراغــم ایـزدی 

 


 
 
هول کودکی
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

هول کودکی

بدیدم کیسه ای  خـــــــــاکی خمـــــیده    ســــــــریع وتند می رفت سربریده

دلم دریای ترس چون بیدلرزان     دویدم هاج وواج افتان وخیزان

صدای قلب خودرامی شنیـدم     به عمـرخودچنین چیزی ندیدم

نه یارایی که پرسـم ماجـرارا    کمـی بنشـانم ازخوداین بلارا

دگــــــر این قصــــــــــه ازیادم نبردم   به تاریکــــی ذهــــــــــن خود سپردم

گذشت وسال هاازخاطرم رفت  پیـاده گشتـه بودم قاطرم رفت

به وقت نوجوانی روزمحصـول  جـوالی گنـدم وازکـاه مقبول

شتـــــــابان  ره زســــــــــر تاپا گرفتم   گـــــــــــــرفتم دوش واز معبر برفتم  

بدیدم کـودکـی پادرفــراره  دوپاقـرض کرده خیلی بیقراره

دوباره هول به جان افتادنی کرد  دلم یاد اززمـــــان کودکی کرد  


 
 
← صفحه بعد صفحه قبل →