گلستان

ادبی - تاریخی- سیاسی - انتقادی -فرهنگی -طنز- پندیابی

نیمه ماه رمضان
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

نیمه ماه مبارک رمضان سال 1349مسجدحضرت ابوالفضل شاخص فرات

نیمــه ماه مبـارک نوگلی خندان شده   نورچشم فاطمــه برکرسی یزدان شده

اشک شـوق مصطفی بردیدگان نرگسش   ازقـــدوم مجتبی چون لؤلؤغلطان شده

مادرگیتی به زهــرامی بردرشک وحسد   تا که فرزندعلی هم جان وهم جانان شده

درحـــریم مرتضی آن خانه زهدوورع    بلبلی نغمـه ســرای گلبن پنهان شده

دست بیفشان غمزه سرکن دخترماه فلک    تاببینی مجتبی درآســــمان تابان شده

شرم می بایدترا ای ماه گــردون فلک    ازجمــالی که سمـــاراپایه ایمان شده

خوش تراای فاطمه ای دختـرپاک رسول   کاین چنین ماهی کنارت مایه احسان شده

دسته گل آورید ازروضــه رضوان حق    برقــدوم مصطفی چون جدمهرویان شده

حلقه گل آوریدبهــرعلــی مـرتضی   چـون که بابای امــام ومامن ایمان شده

تهنیت ازآسمــان ها برزمین آیدفــرود   جمـلگی جن وملک شادان وپاکوبان شده

شیعه می خواندسرودآسمــان هـارابلند   چون کـه مولودمبارک برهمه مهمان شده

 


 
 
شهر
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

شهر

ازقله به شهر می توان دید

کندوی به هم فشرده ای را

دوداست بلندازآن میانه

زنبورگرفته شانه ای را

باچشم غبارگرفته ازدور

درجستجویم به بام وخانه

گرقطره توان بود به دریا

یک خانه زشانه هست مارا

میلیون خانه آن میانه

 

 

وامانده

گل خنده نداری برام بیاری این روزا

یاد آن روزا 

که هرچی خبر خوش میشنیدیم ازتوبود

چی شده که این همه آروم شدی

دوردوسات همه راخط کشیدی

انگاری یه گنج یه جاقایم داری

اگه گنجه چرا اخمات توهمه

……….

ای بابا خنده کجا خبرای خوش کجا

توی این شهربلا

توی این میلیاردرا

پول ندارم  دودوسیگارندارم

زندگی جز دودوتریاک نمیشه

دل من هوای بارون نداره

گل خنده این روزاحال نداره

ازهیاهوبیزارم

جای خلوت سوت وکور

جای تاریک ونمور

جایی که دودش مناحال بیاره

کوامید کوزندگی

بندگی واماندگی !

……

همه بنده نمیشن

آدم وامانده نمیشن

خیلیا  پا   زندگی واساده اند

……

خوش بحال آدما

که زندگی را دوست دارند

من که چیزی ندارم 

یه ذره پول یه ذره دود

بندگی واماندگی  


 
 
سلام بر کن
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

باغهای کن

بی فاصله شاخه ها  ازباغ همسایه

 

 گردوانجیرخرمالوانارگلابی وزردالو

وگیلاس نورس درپیچ دیوارهای گلی

 برفرازآن حلبی یاخاربرای بلندی  عمردیوار

ودرهای نرده چوبی کهنه وکج وبیقرار

دندان لق سالخوردگان سنگ چین زیر دیوار 

 

 سایه ی درختان کهن محاسن گونه شاهد آوارها

درشیب سنگ چین کناررودخانه

مارپیچ استاده درختان بیدباشاخه های بلند

باا نجیرهای بادی ووحشی

برساق وریشه آن پیچیده پاره های پلاستیک

وپیراهن پاره کدامین غریق سیل امامزاده داوود

جیغ تندجغد وهوهوی مرغ حق

برسردیوارشکسته خانه ی متروکه ی  باغ ترابه غروب می خواند

پرنده هادرجای جای لانه خودپرسروصدا

دیوارخیس باسبزه های دست کشیده زکارآب 

سبزاست روزبه روزبی دغدغه ازخزان

سبزه باپونه های اندک لب جوی باعطرپونه ی همسایه قدیمی مافرق می کند

شر شر جویبار های سنگی صدای ریزش آب

تراتاشهردورخسته ورنجورمی برد

خانه های ده مانده برجا در یک قدمی شهر بزرگ تهران

بانفس های رقیق وسبک استاده برپا

کدامین فاصله باتهران بااین صراحت سبک

 ماشین ودودوسنگینی نفس اما

 ترابابهشت بی فاصله سرمست کرده است

کوچه پایین ترک عروسکی ازویترین

ترا دنبال می کند تا بگیریش سخت درآغوش

عروسک باموهای لخت برروی شانه ها

...... آن سوی نقشه ی عالم

میان چادرهادردوردست اردوی زندگی است برپا

 هسته ی هوس های تاجران خون وسرمایه

 بانقش مدیریت جدیدافسون می کند

خواهدگذشت غربت 

کودکان معصوم فلسطین وتاجیک وافغان وخاک های بعدازاین

اماشقیقه گردوفرصت نمی دهد

به کوتوله های اسراییلی

که زودتر بار می دهد فقط بارمی دهد

نه استوارندبه  قامت نه پایداربه عمر

امروز  روز  زود بارورشدن وروزخوردن است!

 دیروز روز استطاله مقاومت بودورفت

فردابه ازاین دورازمعامله دورازمصالحه

پیوندشاخه های زیتون به گردوهای ستبرصدساله

 کاری است بس محال

...

کن این ده سرشارازامیدمانده استوار

به اتوبان ها اجازه نمی دهد که ازدیواروپرچین آن بگذرد

هنوزدرقرن 21بردیوارهای ورودیش  نوشته اند:

بی حجابی زن  نشانه بی غیرتی مرداست

بی یاد از درختان خرمالو و انار درپاییززندگی

وباغ  دل سپرده به های وهوی

زمستان وبرف ویخ

 


 
 
به خاروگل
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

 به خاروگل

روان وزمزمه گویان به جویبـارتوباشـم   زیان رسـدبه دوعـالم که ریگ جوی توباشم

به جویبار محبت به خاروگل چه تفاوت  که مست روی فروغ صبح توباشم

فــراق روی تودارم چـرانظــرنکنی   زروز زادن ومرگـم تــرانه گـوی توباشم

به آتشم چو بسوزند به استخوان که رسانند  ندارم هیچ ابائی به گفتگوی تو باشم 

 

طــراوتی برســانی به گلشن ورضوان   غـبارمـانده به راهـی اسیـرکوی تو باشم

 

اسیـرکـوی مـلامت به بنـدوزنجیـرند   من آن کمنــدپسندم کـه تارموی توباشم

 

سکوت وخلوت عشـاق به دفتـرودیوان    زجان ضجه برآرم به های وهـوی تـوباشم

 

به باغ غنچه سـراید به دشت لالـه برآید   کـویرتشنه بجـویم به جستجــوی توباشم

 

نه هرکجاکه چمن بودصفای دشت ودمن بود  به هرکجاگــذری توچوسایه سوی توباشم   

 

 

کران ساحل امید

 

بسـاط کهنـه گیتی چـودانه برچیـنند    وجودذره خـاکی به کــولبــارتوباشم

 

کـران کـران برسـددردبی دوا به دلـم    دم ازشفــانزنم من ذلیـل وخـوارتوباشم

 

به دورآخــرگیــتی مـراپیـاده ببینی    پیاده در هـمه عمـرم نه تک سـوارتوباشم

 

تومعبدی به وجودم توقبله ای به سجـودم  برآن سـرم که همیـشه نمـازگــزارتوباشم

 

کران ساحل امیدنوارخوشـه خورشیــد   به زیرپای نگــاهی خشیب وخـارتوباشم

 

سکـوی راحت جـانم به راه دورودرازم    هــوای خوب رسانی که ماندگـارتوباشم

 

مدال فخــروجودم امیـدبود ونبـودم  مـرامـران زحضـورت کـه یارغـارتوباشم     

 

درخت  توت وانارم اقــاقیــاوکنارم  چــوسـروشـاخه شکسته به زیربارتوباشم

 

گرفتــه بذروجـودم زدانه ای که ندانم  چــو می رسم به سرایت دم بهــارتوباشم

 

شلوغی سـرکویت شگفت عالم و عامی   چوخاک نعل ستوران به کارزار توباشـــم

 

خشوع وقت نمـازم خضوع بخت نیـازم   به هـردری کـه نشـانی برآن قـرارتوباشم

 


 
 
بهمن
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

 

بهمن

خون درون عاشقان دین به دل رفتــــه را    ازپی پیمـــان ولـــی لا ولا گفــــــــــته را

ازستمی که سلطنت کرده به جان مردمان    ملک ولایت نشـــان  عــــزت دین برده را

دست شیطان بزرگ  منقطــــع وبریده باد    شب شکـــن آمـــد ه زراه ظــلم پراکنده را

کودک شیر خواره ای پیر زیان کــاره ای     دوش به دوش نوجوان سینه سپر کرده را  

نوبت بهمن رسید خور زمغـــــــرب دمید    عطــرخــــوش اشتیــــــاق درگذر آکنده را

 باغ وگذر درنسیم بوی خوشش درشمــیم    سینه خونین گــــواه خــون جگر خورده را

آن که علمـــــدار شد شاه برش خـــــارشد   رشتــــه الفـــــت کشـــــان آه  دل افسرده را

خون وپیام آوردشهــــد شهـــــــادت چشان   قصه یوم النجـــــات بردهـــــن افکـنــــده را  

شور وسروری بپــــــا گل شکفد جا به جا    کــــندرواسپـــــند را دودرهـــا کــــــرده را

درطلب یار گو این همـــه هجــــران چرا    روز وصــــال گــــلست بلبـــــل شوریده را

مرغ که پرواز کرد حق سخن آغازکـــرد    دیوچو بـــــیرون برفت آمـــــدی افرشته را

صوت خوشش درفضا عطرپراکـــنده بود    دست تولای او پاســــــخ صــــــــد دیده را

آن که تنش کرد چاک داد بدین خــون پاک    چون نکــــند بر طــــرف مشکــــل آینده را

استقلال وآزادی جمهــــــــــوری اسلامی    توحـــــــید نــــبوت معـــــاد دولت پاینده را

 


 
 
نورسیده -مزدخدمت
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

نورسیده

قـدم بادامبـارک نورسیده      گلی این رنگ وبو هرگزندیده

خداازمهـروازبنـده نوازی      گرفته نقش درسـارا به بازی

امید خانه وکاشانه ما   پدر شمع و توئی پروانه ما

نیفتـدچشم زخمی درپی تو     بخـوانم قـل هـوالله ازپـی تو

خداونداتنش چون نورگردان    بلاوفــتنه ازاودورگــردان

خداوندابه من صبری عطاکن   چورحمت می رسد ابری عطاکن

بزرگی وجـوانی اش به بینم    گل ازگـلزارخوشبویش بچینم

 

ببارد آسمان امشب ستاره   سراید گوگدی شعر بهاره


 
 
پیرمداحان- برادر
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

پیر مداحان شمران سیدجوادهاشمی درپی فرمان حق رفت ازپی فرزانگی

آن که عمری آبرو ازجده اش زهراگرفت  رفت واینک درجوارجد خودمأواگرفت

 مردمان هریک بنایی بهردنیا می کنند پیرما دایر بنایی بهر عقبا می کند

دخل مردم خلق نیک وهم زبان لین است  زندگانی را مماشات واصول  بین است

نیست میراثی به ازفرزند باقی صالحات  ارچه می اندوزی ای تاراجگر این کاینات

رحمت پروردگاری شامل آن می شود کزتلاشش زندگیراراحت جان می شود

مژده می آید زکوی پرفروغ آن نگار  دردمردم دردتوباشدمگیر یکدم قرار

روزگارم گرگذشت عمرم فدای روی تو هرچه دارم نیک وبد قربان آن ابروی تو

کاردنیا عاقبت بگذاشتنی  بگذشتنی ست   عهد دوران هرچه باشد عاقبت بشکستنی ست

جمع مردم درهوای پول ودرفکرمقام سخت گیرندزندگانی را به یکدیگرمدام

چندروزی مانده باقی کن حساب نیک وبد  ورنه روزواپسین افتی به زحمت تاابد

 

 

برادر

سرو تناورم یکتابرادرم هنگام مشکلی باباومادرم

بردی مرادران دوران کودکی  شیرین زبان شوخی وآبکی

بابامرابغل گاهی بدست تو درکوچه ها دوان هوشیارومست تو

رعنا ونوجوان من ازپیت دوان  شمشادمن تویی محبوب این وآن

وقت عزا ودم نوحه سرای من می گفت حسین سرت گشته جدازتن

ای نورعین من یارومعین من  ای ذاکررضا سلطان دین من

جمعند مردمان برسرزنان همه  خواهند شفاعتی ازلطف فاطمه

گویند مردم از لطف وسخای تو  از استعانت ازمهروصفای تو 

 

 

 


 
 
شعری برای یاران
نویسنده : حسین آقامحمدی گوگدی - ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

به کارکنان باوجدان

مـوسوی سیـدنقی نامــی بود   دوستـانش راهـمه حامی بود

پیگـیر است درحسـاب ودرکتاب   عـلم خودرامی فزاید ازکتاب

درکشیـده ازطمـع دست شـرف   می رسـاندخویشتن راباهدف

مشـکلات طـوفـنده می آید زراه   همتش کوبنده چون خورشیدوماه

درصـراط المستقــیم ره پـویداو   خـیر امـرمسلمین می جوید او

ازصـداقت گـاه باشـد درشتاب   زین جهت افتدگهی دراضطراب

ریزه خواری کارمرغ است وخروس   می ستاندکـام دامـاد ازعروس

روزگـارت خوش بود ای موسوی    جزسـلامت صوت دیگر نشنوی

جملـه اهـل خانه ات شـادان بود   درپنـاه حضــرت یزدان بود

روزگـارت خـیرگـرددعـاقبت   خـلق خوش باشدترا زین منقبت 

روشن

 روشن ار بختت گذارد روشنی    سادگی خواهی نه رنگی روغنی

کنجکـاوی وبه هـرفن مایلی     زندگـی را بانظـافت قــایلی

دیرجوش وپرخـروش و بسته رو    بازمـانه مـی شـودخـندید رو

مشکل ارآید به دوران همچو کوه   با توکل فایق آیی بی ستوه

گرنصیحت می کند پیران بگو  درجوانی خودچه کردی زان بگو

چون گذر کرد آب باران می شود  لحظه هایت غنچه باران می شود

کاروسربازی ودانش درهم است  ازدواج ویارجانی مرهم است

نیک وبد هرگز ندارد آشتی تخم نیکی را به نیکی کاشتی

عمرکردبرماگذرچون برق وباد  زندگی خوش هرچه بادابادباد

 

حیدری

حیدری مرد صبورومهربان  عاشق کارست وخیلی پرتوان

وقت شناسی گوهرمردان بود  خودشناسی مایه ایمان بود

گاه سرگردانی بیچارگان  میکند دلجویی ازدرماندگان

کارنیک ازفکر نیک آیدپدید  چشمه روی خوددرون اب دید

گرفزون خواهی خدایت می دهد  توندانی کز کجایت می دهد

دل جلا دادی به نور ذوالجلال   تا ابد هرگز نیفتی درملال

حب دنیا گرزدل بیرون رود  ایمنی جان زحد افزون رود

خواربارزندگی حاصل نشد  وقت باید این کوپن باطل نشد

هرکسی را نوبتی خوش بودوقت  تابکوشندروزوشب بسیارسخت

تابه خدمت بسته میداری میان  هرگزت ناید به دیناری زیان

 

خصافی

مهر خصافی چو بردل می شود شمع بزم ویار مجلس می شود

چون گره افتد به کارمردمان  می گشاید ازدل وجان بی گمان

ارتباط مردمی دارد فزون  می رود ازحدمافوقش برون

گرچه هست نامش مشکل برزبان فکر تعویضش نمی دارد عیان

درگزینش مشکل ارآید پدید  می کند تدبیرومعنایی جدید

درامانت پافشاری می کند  با خیانت کارزاری می کند

دست ودل بازست چون ابربهار درمیان کارنمی گیرد قرار

گهگاهی کینه می گیرد به دل  لحظه ای نگذشته می گرددخجل

مهربانی کارمردان خداست  یاورما زین جهت بی مدعاست

 

 


 
 
← صفحه بعد صفحه قبل →